前 200 行。
جاده زندگی همیشه در دست تعمیره
مسیرش سخته
اما وقتی به قله برسی، منظرهاش فوقالعادهست
و اون منظره وقتی قشنگتر میشه که یکی رو داشته باشی تا باهاش تماشاش کنی
آقای بلارت
شیش روز تمام
همسر زیبام که تقریباً یک هفته بود با هم بودیم، با یه نامه بهم خبر داد
که دچار چیزی شده که من بهش میگم "یه جورایی پشیمونی"
دکترش بهش میگفت "استفراغ مهارنشدنی"
عزیزم
وکیلش هم میگفت: "فسخ نکاح"
اشکالی نداره. نیاز داشتم یه مدتی با خودم تنها باشم
همونطور که تو آهنگ میگه:
"من تو بهشت بودم، اما هیچوقت خودم نبودم."
دو سال بعد رو صرف این کردم که خودم رو غرق کنم
در لذتِ فرارِ ناشی از تأمین امنیت مرکز خرید "وست اورنج پاویلیون"
حداقل هنوز یه چیزی داشتم که به نظر میرسید هیچوقت ناامیدم نمیکنه
امنیت
گم شدی پسرم؟
در هر صورت، با من بیا
ممنون. خواهش میکنم
اندی، حالا این پلیس قلابی رو بغل کن
در واقع... ما مدرک داریم خانم
امتحان میدیم و این حرفها. خیلی هم سخته
خیلی خب اندی، بغلش کن
خب، از دیدنت خوشحال شدم مرد کوچک
میدونید چیه خانم، اون دلش نمیخواد منو بغل کنه
و مشکلی هم نیست. نه، دلش بغل میخواد
فکر نکنم بخواد. هی. خیلی خب اندی، بغلش کن
عزیزم. میخوای بیای تو؟
خوشگلم. داری مامان رو خجالتزده میکنی. اون نمیخواد
نه، اون منو خجالتزده نمیکنه. حالش خوبه. بغلش کن
لازم نیست منو بغل کنه
چشمم سفیدی رفت. چشمم سیاهی رفت
دوباره میگیرمش خانم. پیداش میکنم
و تو جبهه خونه هم، همیشه مامان رو داشتم
اینم از روزنامهم
البته تا وقتی که یه ماشین حمل شیر زیرش نگرفت
اصلاً نمیدونستم هنوز از این ماشینها هست
انگار من آخرین نفری بودم که از قضیه باخبر شدم
پل بلارت رسماً به اوجش رسیده بود
یا شاید هم نرسیده بودم؟
"تبریک میگیم افسر بلارت. شما برای پیوستن به... انتخاب شدید."
"تبریک میگیم. شما در دانشگاه UCLA پذیرفته شدید."
مایا! بیا پایین! یه خبر عالی دارم
منم همینطور
عزیزم، ما به نمایشگاه انجمن صنفی افسران امنیتی دعوت شدیم
و مراسم اهدای جوایز در لاسوگاسِ نوادا
وگاس؟ وای
آره، فکر کنم بالاخره دارم به حق و حقوقم میرسم
بابتِ، میدونی، نجات دادن اون مرکز خرید از اون هیروویر
بابا، تو اون مرکز خرید رو نجات دادی. اونا باید ازت تقدیر کنن
خیلی بهت افتخار میکنم. ممنون
میدونی، دوران سختی رو گذروندیم
اما هر اتفاقی هم که بیفته
تا وقتی تو رو کنارم دارم، حالم خوبه
اما از من بگذریم. خبر عالیِ تو چیه؟
آره، الان یادم افتاد که
"زیتی" تنوری از دیشب مونده
عجب روزی
آره
بسیار خب
میتونم تو حمل ساکهاتون کمکتون کنم قربان؟ نه. اونا همینطوری آدم رو گیر میندازن
خودم از پسش برمیآم، ممنون. مشکلی نیست قربان
با پاها بلند کن. با پاها
داریم حرکت میکنیم. بزن بریم
یه استراحت کوچیک وسط روز
دوباره میریم. دوباره میریم
پاها
پل بلارت؟ بله قربان
حدس زدم خودت باشی. دونا اریکون، مرکز خرید آمریکا
پسر، ما هنوز درباره اون نجات دادنت توی "جمعه سیاه" حرف میزنیم
ممنونم
نمیدونم شنیدی یا نه
امشب قراره یه سخنرانِ کلیدیِ غافلگیرکننده داشته باشیم
شایعه شده که اون سخنران، همون افسریه که
فراتر از وظیفهاش عمل کرده
چی؟
اگه راستش رو بخوای، یه حسی داشتم، اما واقعاً فکر میکنی... منظورم اینه که
مگه جز تو کی میتونه باشه؟ آره
مگه اینکه "پلیس آهنی" وارد اتاق بشه
آره، اگه پلیس آهنی باشه، من قطعاً کنار میکشم
اون که واقعی نیست. نه، میدونم واقعی نیست
اما اگه بود، واسهاش کنار میکشیدم
اون واقعی نیست
فقط به کسی نگو من بهت گفتم
چی رو گفتی؟ درباره اون
گرفتی منو. قشنگ مچم رو گرفتی
اون مستقیم خورد تو گلو
خورد تو گلو
امشب میبینمت. آره، حتماً
مفهوم بود، افسر اریکون. اون مستقیم خورد تو گلو
حتی به سینهام هم نخورد. مستقیم رفت بالا
میتونم به نفر بعدی کمک کنم؟ نوبت ماست. بفرمایید. بله
سلاملوها! بعد از ظهر بخیر
به هتل "وین" خوش اومدید. برای پذیرش اومدید؟
بله، حتماً آقای بلارت
آقای بلارت
احتمالاً لباسهای مسافرتی من گیجت کرده
در واقع، "افسر" هستم. اوه، ببخشید
بله، افسر بلارت
میبینم که اتاقتون رو به کوهه (البته بخشیش)
و درخواست یه ظرف تمومنشدنی از اسمارتیزهای M&M بادومزمینی داده بودید
آره، کاملاً جنبه دارویی داره
متأسفانه من به بیماری افت قند خون دچارم
قندم که بیفته، خودم هم میافتم
متأسفم. اتاقتون هنوز آماده نیست
اما میتونید چمدونهاتون رو اینجا بذارید تا بدم بیارن به اتاقتون
بابا، من دارم از گرسنگی میمیرم
میشه بریم ناهار بخوریم؟ سس مایونز نباشه
یه لحظه صبر کن ببینم
احتمالاً تو این رو نمیدونی "هیث"
اما اگه تالار اصلی رو چک کنی
و ببینی امشب چه گروهی اونجا رزرو کردن
فکر کنم لحن حرف زدنت یه کمی عوض بشه
"مینی کیس". اون گروه بازخوانی. آره، من با اونا نیستم
مدیرتون هست که باهاش صحبت کنم؟
میدونید، ایشون الان در دسترس نیستن، پس
داری زیر پام رو خالی میکنیها
"تراس کافه" برای ناهار بازه؟ بله، بازه
من رفتم
بیا جلوتر هیث
یکم نزدیکتر، بیا جلو. آره
یکم دیگه بیا نزدیکتر. نباید بقیه بفهمن
اما ظاهراً قراره من امشب سخنران اصلی باشم
توی همایش افسران امنیتی
میدونید، فکر کنم اون برنامه لغو شده
نشده
اما کوچیکش کردن و بردنش به سالن کنفرانس C
نه، سالن F
خیلی خب، اینم نقشه هتل. بسیار خب
بفرمایید
ممنون. نه، این برای خودتون باشه
لازمش ندارم. قبلاً اسکنش کردم. تو مغزم ثبت شد
ممنون. وقت ناهاره
قربان؟ بله؟
دخترتون و رستوران از اون طرفن
آره، موقعی که داشتم اسکن میکردم نقشه رو برعکس گرفته بودی. واسه همینه... تقصیر توئه
درباره اون پیراشکیهای صدف دروغ میگفتم؟ نه، نمیگفتی
فوقالعادهان، یه تندیِ خیلی بهاندازه و مشتی دارن
آره، باید عاشق این "حال" باشی. هستم. یعنی اصلاً من برای این "حال" به دنیا اومدم
دستم رو میذارم رو کمرم، وقتی که "حال" میکنم
تو "حال" میکنی. ما "حال" میکنیم
باورم نمیشه اون آهنگ رو بلدی
هی قربان. قبض پارکینگتون رو جا گذاشتید
ممنون. مجانیه
آره
من دیگه برم
تو برای این "حال" به دنیا اومدی؟
از کی تا حالا از کلمه "حال" استفاده میکنی؟
من همیشه میگم "حال". خوشم نمیاد
حرفهای جوونپسنده. همه دارن "حال" میکنن
باید یه کم فتیله رو بکشی پایین دوشیزه جوان
ببین بابا، باید به این حقیقت عادت کنی که من دیگه بزرگ شدم
خب، اولاً که ما همهمون درشتیم. ما بلارت هستیم
لگنهای پهن، مچ پاهای کلفت و مرکز ثقل پایین
این جوریه که خدای مهربون ما رو ساخته
واسه همینه که تو دو با مانع هیچ استعدادی نداریم و هیچوقت هم نخواهیم داشت
اون چیه؟
این؟ این چنگالِ لرزانِ منه
مجبورم میکنه آرومتر غذا بخورم
فکر میکنی تو خونه تند غذا میخورم؟
توی تعطیلات، مثل یوزپلنگیام که داره دنبال یه یوزپلنگ سریعتر میدوه
خب، دیدی؟ اونجا رو نگاه کن
این فقط سوخته. فقط سوخته
بفرمایید
آقای بلارت. یا خدا
متأسفم. شرمنده که ترسوندمتون قربان
اشکالی نداره. فقط پات رفت روی سیمِ تله. همین. خب
خب، من دوینا مارتینز، مدیر کل هتل هستم
و میخواستم معذرتخواهی کنم
بابت اون سردرگمی که درباره همایش پیش اومد
و یه خبر خوب، اتاقتون رو ارتقا دادم
منظرهاش رو به خیابون اصلیه
همین الان آمادهست و میخواستم کلیدها رو شخصاً بهتون بدم
بابت اون اتفاق متأسفم
اگرچه، باید بگم که دستهای خیلی نرمی دارید
کیسه هوا
ببخشید؟
میفهمم داری چیکار میکنی دوینا
دارم چیکار میکنم؟
راستش، نیتت یه جورایی معلومه
متأسفم، متوجه نمیشم
ببین، درک میکنم که تو قرن بیست و یکم هستیم
و یه زن هم میتونه مثل یه مرد، دنبال خواسته دلش بره
بابا، مطمئنم اون نمیخواست... فسقلی، این حرفها بزرگونهست. باشه؟
ببین، میدونم که برای تانگو رقصیدن دو نفر لازمه
اما کفشهای رقص من فعلاً تو تعمیرگاهن
قربان، متأسفم اگه... نیازی به عذرخواهی نیست
فقط بدون که دارم از میون یه هزارتوی آتیشِ شخصی رد میشم
و تا وقتی شعلههای هرجومرج فروکش نکرده
فعلاً آماده عرضه به عموم نیستم
درک میکنم قربان
اقامت خوبی داشته باشید
فقط من اینطوری حس کردم؟ یعنی، خیلی پیگیر بود
خیلی پیگیر بود
چی نگرانت کرده عزیزم؟
همین الان یه مکالمه خیلی عجیب با اون یارو داشتم
آره
منو متهم کرد که دارم بهش نخ میدم
No comments yet. Be the first to leave one.