前 200 行。
دیجیموویز در شبکههای اجتماعی: DigiMoviez@
الان سال ۱۹۵5ـه.
شمارهی اول جدولهای بیلبورد آهنگ «عشق و حال تا صبح»ـه
آهنگی که بهقول اینا اگه بگیره دیگه ول نمیکنه.
بذارید چندتا نکته جالب بهتون بگم.
سال ۱۹۵۵ یه همبرگر با سیبزمینی سرخکرده
کلاً ۳۰ سنت میشد.
یه کمیک میشد ۱۰ سنت. یه رمان، میشد ۲۵ سنت.
از وقتی که قرار بود ستارهی دنبالهدار بیلی ما رو نابود کنه، ۲ روز میگذره
و ما به نحوی برگشتیم به دههی ۵۰.
دقیق مطمئن نیستم چطوری اینطوری شد.
و دقیق مطمئن نیستم که الان توی گذشتهی خودمونیم
یا گذشتهی یه دنیای موازی.
اما اوضاع این یکی ریوردیل خیلی فرق داره.
اول اینکه، من با هاتداگ توی یه واگن قطار زندگی میکنم
که به طرز عجیبی...بلده راهش رو پیدا کنه.
و توی دبیرستان هم همه دوباره سال اولی هستیم.
بتی و کوین دیگه صرفاً دوست عادی نیستن
بلکه با هم توی رابطهن.
برادر دوقلوی شرل زندهست اما جیسون نیست.
جولیانـه.
هنوز رجی رو ندیدم.
اما آرچی هست و هنوز هم واسه خودش یه رونی کلمنِ نوجوونـه.
هیچکدومشون زندگی قبلیمون رو یادشون نیست
و من هم هنوز سعی نکردم یادشون بیارم.
داشتم از انتظار میمردم تا با تنها کسی که
ممکن بود بدونه چه بلایی سرمون اومده حرف بزنم.
چون اون هم کرونوکینتیک بود
و هم فرشتهی نگهبان ریوردیل. دوست دختر من، تبتا تیت.
اتوبوس میسیسیپی رسید.
موندم اونقدری که توی رادیو راجعبهش میگن اوضاع اونجا بد بوده یا نه.
میدونستم که پاپ خیلی زود خبردار میشه.
خیلی وضع بدتر از این حرفها بود.
تبتا، تونی و چندتا دیگه از دانشآموزهای رنگینپوست دبیرستان ریوردیل
برای دادگاه قتل یه نوجوون سیاهپوست به اسم
اِمت تیل، به دست دو مرد، به میسیسیپی رفته بودن.
نوجوونی که میگفتن ظاهراً برای یه زن سفیدپوست سوت زده.
هیئت منصفه فقط ۶۷ دقیقه مشورت کردن
و آخرش هم قاتلها رو تبرئه کردن.
این اتفاق یکی از شرمآورترین و ترسناکترین اتفاقهای تمام دوران بود.
تبتا؟
رأی...
رأی توی رادیو اعلام شد.
خیلی حالم بد شد.
- اگه چیزی نیاز داشتی... - الان هم دنبال همینیم.
تا ببینیم حرکت بعدیمون چیه...اما بابت پیشنهادت ممنون.
جاگهد بودی، درسته؟
آمم، آره. درسته.
اگه چیزی نیاز داشتیم بهت میگم.
واقعاً طاقت فرساست.
قلب آدم رو به درد میاره.
هر نابغهای که گفته دههی ۵۰ بهترین دهه بوده
باید بره مغزش رو بده معاینه کنن.
آرچی، میشه یه لحظه باهات صحبت کنم؟
چی شده مامان؟
یهسری عکسهای دیگه از تصادف ماشین جیمز دین چاپ کردن.
- حتی به تو هم نمیتونم نشونشون بدم. - نباید این چیزها رو ببینی مامان.
- ناراحتت میکنه. - نه، چیزی که ناراحتم میکنه
اینه که تو پشت فرمون حواست جمع نیست.
و برای همین هم...
ماشین رو ازت میگیرم آرچی.
دیگه خبری از رانندگی اون ماشین سریع نیست.
مامان...! وایسا، من اتفاقاً خیلی هم با احتیاطم.
بعدش هم، ماشین سریع کجا بود.
بهزور میشه بهش گفت قراضه نیست...
روی درهاش برچسب آتیش کشیدن!
- مامان... - سویچت رو بده.
نظرت چیه بتی؟
مقالهنویسیت حرف نداره تونی.
این مهمترین مقالهی گزارشیای هست که توی
این ۲ سالی که سر ویراستار آبیطلایی بودم خوندم.
اما ما قبلاً داستان اِمت تیل رو پوشش دادیم.
و هر دوبار هم آقای فدرهد مقالهها رو رد کرده.
بتی، من شنیدم میمی تیل بینظیرترین
و الهامبخشترین سخنرانی رو بعد از اعلام رأی کرده.
و من هم میتونم از کسایی که امت رو از نزدیک میشناختن مصاحبه کنم.
دوستهاش، همسایههاش...
و بهشون قول دادم که کمک کنم داستانش بیشتر پخش بشه.
من هم از ته دلم باهات موافقم.
هماهنگ میکنم با فدرهد حرف بزنیم.
این یه ماشین فرزه.
ماشین فرز یه ماشین تقویت شده یا یه قراضهی
ارتقایافتهست که زمانی برای خودش ماشین بوده.
این اتفاق تقریباً برای...
خانم تورنتن شرمنده که مزاحم کلاستون میشم
اما میخواستم شخصاً دانشآموز جدیدی که به
خانواده دبیرستان ریوردیل اضافه شده رو معرفی کنم.
ایشون به تازگی از لسآنجلسِ آفتابی به اینجا اومدن.
یا خدا...
حتی توی سال ۵۵ هم ورانیکا لاج خوب بلد بوده
چطوری توجهها رو به سمت خودش جلب کنه.
خوشوقتم.
ممنون جناب مدیر فدرهد.
قبلا از اینکه بپرسید بله، من همون ورانیکا لاجـم.
دختر هایرام و هرماینی لاج
زوج ستارهی برنامه تلویزیونی پربینندهی آمریکا، «وای عزیزم!».
برای مدت معینی من قراره
پیش خاله و شوهرخالهم توی مرکز ریوردیل یعنی پمبروک بمونم.
میپرسید چرا؟ خب...
شاید خبر فیلم اقتباسی جدید استودیوی متروگلدوینمایر
از نمایش «شهر ما» رو شنیده باشید.
هر چند که نمیتونم تأیید کنم نقش دختر ساده و مظلوم داستان، یعنی امیلی وب
از قبل بازیگرش که ستاره کوچولوی مو سیاه
هالیوود، برای مثال که بنده باشم، انتخاب شده.
حس کردم که زمان مناسبی هست که
از هالیوود یه مدت مرخصی بگیرم
تا به زندگی توی شهر کوچیک عادت کنم.
اما لطفاً، تمنا میکنم که با من مثل خودتون رفتار کنید.
نه یه تافتهی جدا بافته که اهل خونوادهی سلطنتی هالیوودـه.
ممنون.
مترجم: «امـیـر دلـپـسـنـد» @AMIRX79X
«ریوردیل» «فصل: ۷ قسمت: ۱»
اشکال نداره پیشتون بشینم؟
- راستش... - نه بابا، بفرما.
فکر کنم توی کلاس خانم تورنتن اسمهاتون رو یاد گرفتم.
آرچی، بتی...
کوین، جولیان...
ببخشید، اسمت چی بود؟
- شرل. - آها آره، شرل.
خب، در مورد چی غیبت میکردین؟
- من رو هم در جریان بذارید. - فوت جیمز دین دیگه.
من مدیر انجمن طرفدارهاش توی دبیرستانم.
سریال مامان بابات واقعاً خندهداره.
هر هفته نگاه میکنیمش.
هم شما هم بقیه همینن
البته اگه آقای نیلسن باور کنه.
کجای لسآنجلس مینشستی؟
بلایر.
توی یه عمارت قدیمی و ترسناک که قبلاً مال وینسنت پرایس بوده.
نزدیک خونهی جیمز دین بودی؟
جیمز دین رو که نمیشناختی، میشناختی؟
انقدر دهاتی نباش کوین.
جیمز دین ستارهی سینما بوده.
با الیزابت تیلور و راک هادسون دوست بوده.
راستش من و جیمیجان خیلی با هم دوست بودیم.
ما توی استخر شاتو مارمادوک با هم لخت شنا میکردیم.
- لخت شنا میکردی؟ - با جیمز دین؟
فقط یهبار بود یا عادت داشتید؟
لابد الان میخوای بگی با جیمیجان توی رابطه هم بودید.
نه، اما باید بگم کلاً دوست داشت هر دو طرف زمین بازی کنه.
هم دخترونه...هم پسرونه.
وایسا ببینم، یعنی داری میگی جیمز دین...
آخه اون که انگار...
آدم عادیای بود. مثل یه گاوچرون بود، تقریباً.
چطور جرئت میکنی اینطوری آبروش رو زیر سؤال ببری؟!
یکی به خودت بگه دهاتی نباش.
نمیدونم چرا از شنیدن همچین دروغهای کثیفی از دهن
یه دختر بیبند و بار
که وسط یه مشت منحرف جنسی بزرگ شده
و سکس پارتی میرفته و عیاشی میکرده تعجب کردم!
حالا اگه من رو ببخشید اشتهام از بین رفت!
سال مینئو چی؟
یادتون باشه که دورهمی انجمن ستارهشناسی امروز بعد از مدرسه برگزار میشه.
چندتا ایده میدیم براش بوجه جمع میکنیم تا بتونیم یه
تلسکوپ جدید بخریم و برای ستارهی بیلی آماده باشیم.
ستارهی دنبالهدار بیلی باز داره میاد؟!
بچهها!
کِی؟
هنوز ۲ سال مونده آقای جونز.
اما تلسکوپ خیلی گرونه
و این تنها فرصتیه که میتونیم
توی زندگیمون اون ستاره رو ببینیم.
نباید از دستش بدیم.
ورانیکا، میشه تا خونهتون باهات راه بیام؟
راه؟
بهنظرت من شبیه دختریام که پیاده میره خونه؟
حاضری رانی؟
بابت پیشنهادت ممنون آرچی
اما همونطور که میبینی از قبل یه سواری آماده دارم.
ببخشیدا!
بهنظرت من چطوری باید برم خونه داداشجان؟
مگه پا نداری؟
انقدر فلجبازی در نیار.
واقعاً متأسفم...
خانم توپز، خانم کوپر.
اما من مقالهی شما رو به دکتر وردرز دادم تا بررسی کنه
و هر دوی ما موافقیم که
برای انتشار مناسب نیست.
مقالهی تونی کامل، آگاهکننده و متعادله.
حتی با این تفاسیر باز هم بنده بهعنوان روانشناس کودکان
نظر حرفهای من اینه که جزئیات پروندهی امت تیل
برای ذهنهای جوان و تأثیرپذیر
زیادی خشن و آزاردهندهست.
مردم و دانشآموزهاتون باید عمق فاجعه رو بفهمن تا دوباره همچین اتفاقی نیوفته.
حداقل اینجا.
اینجور اتفاقها توی ریوردیل نمیوفتن.
و باید بهتون یادآوری کنم که ما
یکی از اولین دبیرستانهای کشور هستیم که تبعیض نژادی نداریم.
- یعنی این کافی نیست؟ - اصلاً.
ما هیچ دبیر سیاهپوستی نداریم.
No comments yet. Be the first to leave one.