前 184 行。
نه! اه! فکر کردم درستش کردی
اه
زویی. بیخیال. اومم. ببخشید. بیا
اوه، بیخیال بابا کاپیتان آمریکا. وسط منطقه جنگی هستیمها
یه کم زندگی کن. قرار نیست کسی بیاد که
اوه، لعنتی، لعنتی، لعنتی
گندش بزنن! لعنت! (زیر لب زمزمه میکند)
اوه، شت. هی، رامیرز
میبینم که اون بلوز حسابی بهت میاد
اه. خدا، چقدر تو نِکبتی
هی، چارلز
مثل همیشه خوشگل شدی. اوم-اوم
چی میخوای لوئیس؟ اوه، گروهبان شپرد تو راهه
جدی؟ آره
باشه، خیلی خب. گمشو بیرون لوئیس. ای بابا
فقط میخواستم کمک کنم. بنال برو بیرون
میتونم بهت زنگ بزنم؟ زنگ بزنی؟ نه! اه
باشه. نه، صبر کن. بذار فقط آهنگ رو تموم کنم
من فقط... میتونم درستش کنم. زویی
میتونم درستش کنم، میتونم درستش کنم، میتونم درستش کنم
فقط بذار این کار رو بکنم
و فکر کنم اگه اینو اینطوری نگه دارم
درست شد، درست شد، درست شد. حاضری؟
باورت میشه که «ونتورا» رو با امداد هوایی از اینجا بردن
فقط واسه اون خراش کوچیکِ لعنتی؟
نزدیک بود تیکه تیکه بشه
فقط امیدوارم حالش خوب باشه
میدونی؟ اعضای داخلی بدنش؟
نه، سینههاش. سینههای معرکهای داره
خب ممکنه پیتیاسدی داشته باشه و نیاز به درمان
ولی حداقل سینههاش ردیفن
آره. اونا مهمن
میتونی یه قولی بهم بدی؟
میتونی قول بدی که مثلاً... مغزمون داغون نشه؟
اینکه خیلی راحته. طالبان هم حریف ما نشد. بیخیال
نه، منظورم اینه که... از لحاظ روانی
تو همین الانشم مخات تعطیله، پس چه فرقی میکنه؟
مریت، دارم جدی میگم
چی داری میگی؟
دارم میگم اگه یه وقت منو تو یه جور... جلسهی مسخرهی
گروهدرمانیِ پیتیاسدی یا هر کوفتِ درمانیِ دیگهای دیدی
اجازه داری منو بکشی، جدی میگم
مرد: خب، همه جمعیم؟
خوبه. کی میخواد شروع کنه؟
جیمز
اِم
جیمز. گروهبان، تفنگداران دریایی
سال ۲۰۰۴، استان الانبار عراق
اِم، کارمون این بود که دنبال بمبهای کنار جادهای بگردیم و اونایی که کارشون میذاشتن رو پیدا کنیم
داستان باحالی بود داداش. هیس
مریت؟
همه چی ردیفه؟ مریت: اِم... اِم
آره. بله قربان. ادامه بده جیمز
اون، اِم، احساسات منفی و آزاردهندهای که
سعی دارم از اون روز هضمشون کنم، اِم... اِ
یا خدا، جیمز. باشه، باشه
ما سرتر از این حرفاییم که بشینیم اینجا ناله کنیم، نه؟
مگه ما به قدرتمندترین ارتش تمام دوران ملحق نشدیم
مگه از احمقانهترین جنگهای تاریخ جون سالم به در نبردیم
که فقط بیایم اینجا داغون بشینیم و ناله کنیم و بگیم «وای، احساساتم جریحهدار شده»؟
نه! لعنت بهش! خودتو جمع و جور کن! ای بابا
اَه! بیا از اینجا بریم. ساکت باش! دارم گوش میدم
مریت؟
معذرت میخوام. من واقعاً... واقعاً
ببخشید جیمز
اِم، ببخشید جیمز. ادامه بده
خسته نباشی
نمیتونم اونو امضا کنم. من که اینجا بودم
آره، فیزیکی اینجا بودی
ولی مشارکت نکردی
به بقیه توجه نکردی
همه ما گذشتهای داریم
فکر میکنی تو تنها کسی هستی که نمیخواد در موردش حرف بزنه، مریت؟
اونا نمیدونن ما چی کشیدیم
به درک که بقیه چی فکر میکنن
نمیدونن دنیا چه بلایی سرت آورده
گوره بابای حرفاشون
اصلاً هیچوقت و هیچجا حرفِ حسابی واسه گفتن ندارن
لعنت به تکتکشون
هیچکدومشون رفیق ما نیستن
تنها چیزی که لازم داریم همینه
ما دوتا و یه خشابِ پُر؛ نه، اونا دنبال شر نمیگردن
اونا نه چنگ و دندون میخوان، نه مشت و لگد، نه
دلشون نمیخواد خونریزی کنن، ولی من تشنهی خونم
چون بدجوری عاشقتم، آره
آره، من دیوونهم... اونقدر دیوونه که بگم
اونقدر دیوونهام که قسم بخورم برات میمیرم، آره
اونا هیچی حالیشون نیست، نمیدونن با کی درافتادن
ما یه زوج کلهخریم، آه
عزیزم، اومدی خونه! ساعت هشته صبحها
میدونی چرا ملت از دوندهها بدشون میآد؟ شکمِ تخت؟ پاهای خوشفرم؟
چون خودخواهیه. یه ورزشِ خودخواهانه است
وقتی تو نیستی من چه غلطی باید بکنم؟
میتونی بشینی پازلمون رو درست کنی. پسر
اون پسرهی مشاورِ کهنهسربازها، عجب آدمِ عوضیایه
اوم! یه ایدهی ناب به سرم زد
دوباره سریال «مَش» رو میبینیم، ولی باهاش یه بازی راه میاندازیم و پیک میزنیم
لعنتی! این یعنی "نه" نگفتیا
اه. چرا این همیشه فیستایم میکنه؟ خیلی رو مُخه
سلام مامان. حرف زدن با مادرت واقعاً اینقدر وحشتناکه؟
نه مامان، آخه... چین چطوره؟
من هنگکنگم عزیزم. اینا با هم فرق دارن
مگه فرق دارن؟ پس لابد یه خودمختاریِ محدودی دارن
خب، کارِ انبار چطوره؟ زندگی چطور میگذره؟ دوستپسر؟ رفیقی، کسی؟
مامان، توروخدا تمومش کن. مطمئنم زنگ زدی چون یه چیزی میخوای
من مادرتم. حق دارم دربارهی زندگیت بپرسم
باشه، حالا واسه چی زنگ زدی؟... یه چیزی میخوام
میدونستم. زویی: میدونستم
قضیه پدربزرگت، دیلـه
داشتن همینطوری واسه خودش پرسه میزد که پیداش کردن
منظورت چیه که پرسه میزد؟
«کوان» اونطرفا، نزدیکِ خونهی خودش پیداش کرده
بردتش بیمارستان. خب، پس حالش خوبه دیگه
نه، خوب نیست... همین الآن بهت گفتم پدربزرگت تو بیمارستانه
چته تو؟ باشه مامان، من
ببخشید، باید برم. نه، نه، نه، نه
ازت میخوام بری اونجا. باید بری لبِ دریاچه
و یه سری به پدربزرگت بزنی، ببینی حالش چطوره
رادار: بوی مداد شمعی میده. (خنده)
مامان: مِریت؟ نمیتونم. من، اِم
تازه یه گروهدرمانیِ جدید رو شروع کردم. اوه
تو «ویاِی»؟ مثل تراپی و مشاوره؟
اوهوم. اتفاقی افتاده؟
نه، من... خودم خواستم
خیلی خوبه. این... این
فکر کنم واقعاً بهم کمک کنه، ولی نباید هیچ جلسهای رو از دست بدم، وگرنه
خبر فوقالعادهیه، واقعاً هست
یه فکری به حال پدربزرگ میکنم
واقعاً بهت افتخار میکنم مریت. واقعاً میگم
میدونم بابات هم بهت افتخار میکرد
باشه مامان، باید برم. دوستت دارم. دوستت دارم
خبری نشد؟ نه
احتمالاً اصلاً قبول نشم. بابا بیخیال
مریت، ببین، به نظر من دانشگاه چرته و بیشترش هم بیخوده
ولی تو، تو هر کاری بخوای میتونی بکنی، پس اگه بخوایش، به دستش میاری
تو باهوشترین کسی هستی که میشناسم
نه-شانزدهم. بذار ببینیم، چه رشتهای میتونی بخونی؟
هیپهاپ دهه ۹۰، تو توش استادی. (پوزخند)
هوم. علوم چوببری؛ اصلاً همچین چیزی داریم؟
آره. شاید، آره
آخه میدونی، چون خونوادهت مزرعه درخت کریسمس دارن؟
داشتم به بیزنس خونوادگی فکر میکردم
میتونی مثل بابا نوئل اون بساط رو اداره کنی
تو چی، بعد از این؟ نمیدونم
میدونی که میتونی یه کار خفن انجام بدی
اوهوم
باشه. حتماً
بسیار خب. فکر کردم برای امروز یه کار متفاوت رو امتحان کنیم
با حرکت توپ پیش برید
این کار احمقانهست ولی... باهات راه میام
سلام. اسم من آسیاست. توی ارتش سروان بودم. اوم
توی تمام واحدایی که خدمت کردم، تنها زن بودم
توی اولین اعزامم، بهم اجازه ندادن
پیش بقیه اعضای تیمم، همونجایی که میخوابیدن بمونم
و اون هم فقط به خاطر این بود که زن بودم
به خاطر همین، هر روز برای مأموریتهای هدفگیریمون
مجبور بودم شش ساعت تکوتنها رانندگی کنم، شش ساعت رفت، شش ساعت برگشت
اوم
و الان اینجام چون دارم تلاش میکنم دوباره صاحبِ اختیارِ خودم بشم
امتحان کن مریت
آمادهای؟
اسم من مریته
ارتشی بودم
زویی: داری عالی پیش میری
خیلی خب. چطوره با یه سوال آسون شروع کنیم؟
چرا رفتی ارتش؟
به خاطر پدربزرگم رفتم. هوم
اون ۲۲ ساله که بازنشسته شده، سرهنگ دوم ارتشه
بچگیام همیشه میرفتیم به برنامه «موسیقی در پارک»
توی روز چهارم جولای
و گروه موسیقی هم سرودِ حماسیِ ارتش رو میزد
واسه هر کدوم از نیروهای ارتش دیگه، میدونی؟
و اگه کهنه سرباز بودی
وقتی آهنگِ نیروی خودتو پخش میکردن، باید بلند میشدی
میشه بقیهشو واسم ایمیل کنی؟
وقتی آهنگ ارتش رو پخش میکردن، پدربزرگم بلند میشد و
به خدا قسم، تو چشم من انگار صد متر قد داشت
و منم دلم میخواست قدبلند باشم، میفهمی چی میگم؟
خب
حالا بهمون بگو چرا اینجایی
چیزی که میخوام دربارهش حرف بزنم... اینه که
...یه اتفاق نیست، یه
مریت: برگرد تو. زویی: ولم کن
یه... یه آدمه
No comments yet. Be the first to leave one.