前 200 行。
قربان، این دیمین دارکبلاد دیگه کدوم گوریه؟
کارآگاه شیطانی
گفته بودم تو جهنم میبینمت
یه جای بدتر انتظار تو رو میکشه
راهی برای برگردوندنت دارم
ساکنِ رویِ زمین با قدرت زیاد
در برابر کا-هور زانو بزنید
جفتتون زن هستین؟
واسه متوقف کردنِ سکوئیدها، مجبور شدم جلوی «راس» رو بگیرم
کجا داری میری؟
برم پسرم رو بیارم
من خونهم رو میفروشم، تو هم مال خودت رو. خوب بهش فکر کن
قدرتهام؛ دیگه فقط قاطی کردنِ ساده نیست
با خانوادهی من در نیفت
بسه. خواهش میکنم
همه چی ردیفه؟
آه. بفرما تو، اصلاً تعارف نکن
چی شده، بچه؟
آرت، من... یه کار وحشتناکی کردم
خب
من فقط... چارهی دیگهای نداشتم
یا حداقل، فکر کنم نداشتم. ولی... نمیدونم اصلاً فرقی هم میکنه یا نه
من
من یه نفر رو کُشتم
تسخیر شده بود و داشت پخش میشد، ولی
اون بیگناه بود
تقصیر اون نبود
ای وای. مارک
این بدترین جاش نیست
نزدیک بود دوباره انجامش بدم
حتی بهش فکر هم نکردم. فقط
دستم دور گلوی یارو بود و میخواستم
دلم میخواست به خاطر به خطر انداختنِ برادرم، اون رو بکشم
ولی نکشتی
آره، فقط چون اولیور جلوم رو گرفت
یه جوری نگام کرد انگار منو نمیشناسه. اون
اون وحشتزده بود
آرت، من خودِ اونم
بالاخره اتفاق افتاد
باید خیلی بیشتر از اینها مرگ و ویرانی پشت سرت به جا بذاری
تا شبیه پدرت بشی، مارک
باید اینو بهت پس بدم. دیگه لیاقتِ پوشیدنش رو ندارم
میدونی کی هیچوقت نیومد اینجا نگرانِ اشتباهاتش باشه؟ هان؟
دقیقاً
همین که این موضوع داره از تو داغونت میکنه، یعنی تو اون نیستی و هیچوقت هم نمیشی
آرت، من از حد گذروندم
اگه من تسخیر شده بودم و میخواستم به یه مشت آدم آسیب بزنم
و تنها راه متوقف کردنم این بود که، خودت میدونی
تا خودِ درِ بهشت ازت تشکر میکردم
هنوز یه مرزی وجود داره
هه. فکر میکنی بدتر شدی ولی به نظر من
هنوز همون بچهای هستی که چند سال پیش اومد اینجا
و میخواست دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنه
فقط بحث اینه که دنیا اونقدرها که فکر میکردی باهات راه نمیاد
حس میکنی دیگه نمیتونی اون لباس رو بپوشی؟
خب نپوش
نمیتونم زمان رو به عقب برگردونم و کارهایی که کردی رو پاک کنم
اما وقتی آماده بودی یادت بیاد کی بودی
یعنی حداقلش یه بچهای که داشت تمام تلاشش رو میکرد
میتونم ظاهرت رو شبیه همون آدم کنم
آره، حس میکردم دوباره به این رنگها نیاز پیدا میکنیم
واسه همین یه مدتی هست که ردیفش کردم
ممنون، آرت. واقعاً میگم
ولی این تغییری تو حسی که دارم
ببخشید
سلام، ایو
نه، مشکلی نیست. میتونم برم سر وقت مأموریت
کجا؟
نمیذاریم اون خبیث آزاد بشه
حکومت قلمرو زیرین همینجا تموم میشه
شعلههای این مکان با شدتی بیرقیب میسوزن
و قرنهاست که گوشت و پوست شما تو گرداب این خشم آبدیده شده
اما این فقط نجوایی از اون طوفانیه که درون من میغره
امثال شما تو آتیش گداخته شدن
امثال من خودِ آتیشن
بیاین. یه بار دیگه با من روبرو بشین
بدنهاتون رو در برابر ارادهی خللناپذیر ولکانیکا متلاشی کنین
بذارین اونایی که نمیسوزن، یه بار دیگه جزغاله بشن
پنجههای سوزانم از تسکین کوتاهی که خون شما
بهشون میده، لذت خواهند برد
باید صبر میکردیم. یه بار دیگه ورد رو امتحان میکردیم
تو میخواستی اونقدر صبر کنی که این سلیطه سیاره رو دو نیم کنه
هیچوقت فکر نمیکردم ترسو باشی، برادر
یا ترس بود یا خرد
معمولاً وقتی میفهمی کدومه که دیگه خیلی دیر شده
بیا با هم بفهمیم
چرا نمیتونین مثل بقیهی همنوعاتون بکشین کنار؟
چرا باید اینقدر قضیه رو واسه خودتون سخت کنین؟
ماگمانیتهای من بیشمارن
کافیه فقط ارادهم رو بیرون بدم تا تعداد بیشتری رو احضار کنم
تخت جهنمی مال منه و به چالش کشیدنِ حکومت من
یعنی به استقبال نابودی رفتن
تو کارهایی دخالت میکنین که ازشون سر در نمیارین
تو نبردِ آتیش با آتیش
برنده کسیه که از همه روشنتر میسوزه
تماشا. کنین. چطور. میسوزم
الان وقتشه، بگیرینش
بجنگین
نهایت قدرتت همین بود؟
قدرت من با عمیقترین گودالهای این قلمرو برابری میکنه
هوم
دیمین. همیشه تو یه قدمی پیروزی شکست میخوری
شکست نخوردم
متأسفم، ولی خوردی
دیمین
اوه، نگران برادرت هستی؟ حیف شد
حیف که فقط یه بار میتونم به زندگیت پایان بدم
بدجور زخمی شدی؟
پدر تو زمان خودش بدتر از اینا سرم آورد
انگار ارتش اونقدرها هم بینهایت نیست
اونها بهزودی این غار رو پر میکنن و خاکسترت میکنن
فقط حرف میزنی. رقتانگیزه
حالا میبینی چطور
فکر میکنی میتونی
یه چیز جزئی
هیچچی نمیتونه
من
نه
همهاش حرف بود، نه؟
من که هنوز حرفی نزدم
دومینا
نه
و حالا فقط یکی موند
فکر میکردم... شانس داریم
چقدر نادان بودی
دقیقاً بهش بگو که چقدر ناتوانی
هیچ میلی ندارم که برای بار سوم «هیولای بزرگ» رو له کنم
در واقع، به شیطان بگو که الان «هیولای بزرگ» من هستم
اون... خب، اون هیچی نیست
دومینا... خیلی متأسفم
من اینجام، دارکبلاد
نیازی نیست احضار بشم
صدای آشوب و غرش نبردتون رو تا اعماق پناهگاهم شنیدم
خیلی وقته که از شکستت باخبرم
متأسفم، سرورم
نیروها به اندازه کافی قوی نبودن. خیلی... پشیمونم
صبرم داره تموم میشه، دارکبلاد
اوضاع ما داره وخیمتر میشه و نقشههای تو فقط به شکست ختم شده
گرسنگیِ من همین الانشم برطرف شده، دارکبلاد
این... تیکهپارهها در حد من نیستن
میفهمم اوضاع وخیمه. اما
لازم نیست انقدر... کینهتوز باشی
ببخشید. ببخشید. بله. دوباره سرپاشون میکنم
چون قدرتم کم شده ممکنه زمان ببره، اما انجام میشه
ممنونم، هیولای بزرگ
قدرشناسِ وفاداریِ خاندانِ دارکبلاد هستم. این
در وضعیت فعلی من، بیسابقه است
با پشتکارت بهم افتخار میدی
با اینکه همین الانشم ده برابرِ خیانتت رو جبران کردی
هوم
خشم خواهرت واقعاً تماشاییه
اوه، نگران نباش دومینا
بهزودی یه فرصت دیگه پیدا میکنی تا دوباره منو به تخت پادشاهیم برگردونی
نه
چی گفتی؟
دوباره امتحان کردن از همون راه بیفایدهست
ممکنه دفعهی بعد ولکانیکا چیزی باقی نذاره که بشه احیام کرد
در عوض، یه بار دیگه آیین احضار رو امتحان کن
تا حالا که هیچوقت جواب نداده
رویاروییِ خودمون با اون هم همینطور
اه. آیینتون ایراد داره
نه. ایراد نداره
هنوز از صحنهی جرمِ «محافظین» خون مونده
قبلاً نگران بودم
اگه محدودهی ورد رو گسترش میدادیم، چه چیزایی رو میشد از پا درآورد؟
ولی حالا دیگه مستأصله
سلطه بر انسانها
بفرستیدشون به اعماق جهنم
تسلط بر انسانها
بردن به اعماق دوزخ
تسلط بر انسانها
به قعر دوزخ ببرید
تسلط بر انسانها
به قعر دوزخ ببرید
تسلط بر انسانها
به قعر دوزخ ببرید
اون چی بود؟
اومنیمن نیست
پسرش خون اونو تو رگهاش داره
هوم
دیمین دارکبلاد؟
صبر کن، چی؟ ما کجاییم؟
قلمروی زیرین. جایی که امثال تو بهش میگن... جهنم
من تو جهنمم؟
نه، امکان نداره
احضارت کردم. به کمکت نیاز دارم
یه مسئلهی بسیار حیاتیه
آره، ولی... راستش وسط یه کاری بودم
شکستناپذیر؟ شکستناپذیر؟
باهاش چیکار کردی؟
فکر میکنی تنها میزبانِ بهدردبخورم رو تبعید میکنم؟
فکر کنم داشتی میباختی
من ابدیام
اما دیگه طاقتِ این مقبرهی زندونمانند رو ندارم
وایسا، داری... داری چیکار میکنی؟
خیلی وقته که یه میزبان مناسب گیرم نیومده
باید... خودم رو حقیر کنم
و به یه زن راضی بشم
یه لحظه صبر کن. من فکر میکردم
یعنی داری میگی هر وقت که میخواستی میتونستی یه میزبانِ زن بگیری؟
No comments yet. Be the first to leave one.