前 200 行。
برو، برو، برو، برو. نگهبانی هر لحظه ممکنه سر برسه
عجله نکن داداش. من هنرمندم
باید حسش کنم
این چیه، اردکه؟
اژدهاست. چرا اژدهات
شبیه اردکه؟
این اصلاً حرف قشنگی نیست
همه میدونن من با کشیدن شکلهای پیچیده مشکل دارم
وقت تمومه. باید جیم شیم
کی تو رو رئیس پلیسِ ضدحال کرده؟
ترجیح میدی پلیس واقعی بیاد؟
خیلی داری ضایعم میکنی امروز
بهم اعتماد کن، مشکلی نیست
هیچکس به این خرابشده اهمیت نمیده
نگهبان: ایست
پلیس پایگاه
دستها بالا
چطوری اومدین اینجا؟
خب، انگار بالاخره یه نفر به این خرابشده اهمیت میده
مرد (پشت رادیو): پارکینگِ مدارک، پاکه
نگهبان: کل چیزی که تو کولهپشتیت داری همینه؟
زن: سالن کالبدشکافی کلاً پاکه
نگهبان: بسیار خب. این دیگه چه کوفتیه؟
ممنون که تشریف آوردین
"ممنون"؟ اینجا آژانسِ لعنتیِ خودمه
آژانس شما "بود"، آقای ونس
مدیر ونس
سیآیدیِ ارتش تا سه روز دیگه
نمیتونه سلبِ اختیارم کنه
قصد جسارت نداشتم. اسم من
برام مهم نیست. چیزی که برام مهمه اینه که
هنوز یک ماه هم نشده که سیآیدی عملیات رو تحویل گرفته
اونوقت حتی نمیتونید امنیت ساختمون رو تأمین کنید؟
آقای... مدیر
مدیر، من برای اون اینجا نیستم. آره، آره، آره، میدونم
دنیا بدون ما داره به راهش ادامه میده. فهمیدم
ولی روی یه چیز اصرار دارم؛
اونم اینه که به این ساختمون احترامی که شایستهشه گذاشته بشه
البته، ولی... ولی
شما اصلاً روحتون هم خبر نداره اون دیوارنگارها چطوری وارد پایگاه شدن
حالا هم از من میخواین کار شما رو براتون انجام بدم
من به خاطر اونا اینجا نیستم
و صداتون نکردم که دربارهی امنیت پایگاه بحث کنیم
پس من برای چی اینجام؟
چون شما بازداشتید
اوه، خوشحالم که امروز صبح دوش گرفتم
فکر نکنم اینجا کسی از تو الگوبرداری کرده باشه
ایدهای داری این جلسهی اضطراری برای چیه؟
فکر کنم یه جورایی اضطراری باشه
عاشق همین اخلاقتم
هیچچیز از زیر دستت در نمیره
تورس: اوه
میدونستی این همه آدم اینجا کار میکنن؟
این همه صندلی رو از کجا آوردیم؟
جدی، مگه نه؟
از دامینیک توی بخش نقلیه شنیدم
که تروریستها دارن نقشه میکشن
کل اینترنت رو قطع کنن
کسی میدونه اینجا چه خبره؟
مگی: دارم سعی میکنم بفهمم. نایت: باید چیز بزرگی باشه
خب، دیشب یه پیام با اولویت بالا
از وزارت دفاع برای مدیر ونس اومده
ولی به یه دلیلی دسترسی من مسدوده
خب خودت رو از مسدودی دربیار
نمیبینی دارم تایپ میکنم؟ دارم سعی میکنم
پارکر، تو چی فکر میکنی؟
چیزی میدونی؟
فقط... فقط صبر کن
ونس: میخوام از همهتون تشکر کنم که با این عجله اینجا جمع شدین
میخواستم، اوم، این رو حضوری از خودم بشنوید
قبل از اینکه شایعهاش بپیچه
گفتنش راحت نیست، پس فقط مستقیم میگم
طبق دستورالعملِ فوریِ وزارت دفاع
انسیآیاس باید تا پایان هفته
تمامیِ فعالیتهاش رو متوقف کنه
داریم تعطیل میشیم
و در بخشِ تحقیقات جناییِ ارتش ادغام میشیم
میدونم برای همهتون شوکهکنندهست
برای من هم همینطوره
من کلی سوال دارم
و میدونم شما هم کلی سوال دارید
پس میخوام مدیر
سیآیدی، وین راجرز رو معرفی کنم
که دربارهی مراحلِ اداریِ
انتقالِ پروندههامون به سیآیدی صحبت میکنه
مدیر راجرز
ممنون، مدیر ونس
و همونطور که ایشون گفتن
میدونم این خبر غافلگیرکنندهست
واقعاً باورم نمیشه
چرا حس میکنم تو یه چیزایی میدونستی؟
احتمالاً چون، اوم، یه چیزایی میدونستم
مدیر دیشب بهم گفت
تورس: چی؟
چرا چیزی نگفتی؟
فکر کنم نمیدونستم چی باید بگم
خودمم کاملاً باورم نمیشد
مگی: باورش کن
همین الان به دستورالعمل وزارت دفاع دسترسی پیدا کردم
طبق این، همهمون داریم دوباره اعزام میشیم
اعزام به کجا؟
سوال خوبیه
راجرز: ممنون بابت خدماتتون
و خدا نگهدارتون
نگهبان: دفتر دستیار پاکه
دفتر مدیر پاکه
مرد (پشت رادیو): مرکز، اینجا "وان-آلفا"ست
مرد کتوشلواری: ممنون آقایان
خب، ممنونم که اجازه دادین توی دفتر خودم ازم بازجویی بشه
در واقع رئیسم اینطوری ترجیح داد. تصور میکنم
آخه هر روز پیش نمیآد که رئیسِ
یه آژانسِ فدرال رو بازداشت کنه
اوه، و خیلی دوست دارم اتهامم رو بدونم
روالِ کار هنوز همینطوریه، مگه نه؟
میدونی این مرد کیه؟
ونس: مامور سیآیدی، دولان تامپسون
اون بر انتقالِ بعضی از مامورهای ما به سیآیدی نظارت میکرد
برای شروع، مامور مگی و نایت
به نظر میرسه اونا خودسرانه
یه پروندهی بدونِ مجوز رو باز کردن
پس حالا استفادهی مامورها از صلاحدیدِ خودشون
نافرمانی حساب میشه؟
مدیر، این فقط یه مسئلهی اداریِ ساده نیست
جسدِ مامور تامپسون همین الان توی یه گودال پیدا شده
و آخرین کسایی که اون رو زنده دیدن
مامورهای سابق شما بودن
از این کنایهها خوشم نمیآد
اوه، کنایه نمیزنم
فکر میکنم آدمهای شما مثل همیشه پاشون رو از گلیمشون درازتر کردن
و باعث کشته شدنِ یه مامور سیآیدی شدن
و فکر میکنم تو داری روشون سرپوش میذاری
میخواستی اتهامت رو بدونی؟
اتهامت کارشکنیه و اگه بخوای
لجبازی کنی، میتونیم به تبانی ارتقاش بدیم
من چیزی برای مخفی کردن ندارم. پس حرف بزن
این یه سواله؟ از این پروندهای
که داشتند روش تحقیق میکردند چی میدونی؟
میدونم که مگی و نایت اون رو باز نکردن
کار مامور تورس بود
صبر کن، مگه مامور تورس انتقالش به سیآیدی رو رد نکرد؟
چرا رد کرد
که خب این موضوع گزینههای زیادی رو
توی بازار کارِ امروز براش باقی نذاشت
هوشِ مصنوعیِ داخلیِ این دلبر
عملاً به خودآگاهی رسیده
من فقط میخوام باهاش زنگ بزنم
اوه، تماس؟ یعنی، این روزا دیگه کی از گوشیش
برای زنگ زدن استفاده میکنه؟
مگه نه؟ یعنی
ونس: سرنوشتِ مامور تورس به دیئیاِی ختم شد
و بلافاصله رفت برای عملیاتِ مخفی
که اولش خیلی بهش میساخت
تبدیل شدن به یه آدم دیگه دقیقاً تخصصِ اون بود
تورس: خب، دیگه نمیتونی مثل غارنشینها زندگی کنی
ونس: ولی تورس یه گرگِ تنها بود
که بالاخره گلهاش رو پیدا کرده بود
مطمئن نیستم گفته باشم که
شانسِ برنده شدنِ سفر به آلاسکا وجود داره؛
و اون دیگه دوست نداشت تنهایی کار کنه
و بعد سرنوشت دخالت کرد
به "باز-موبایل" خوش اومدید
امیدوارم روز پرانرژیای داشته باشید
نه واقعاً. اوه، پس جای درستی
اومدید چون ما یه طرحِ ویژه داریم
من... من گوشیِ جدید نمیخوام مامور تورس
به کمکت احتیاج دارم
من شما رو میشناسم؟
نه
ولی من شما رو میشناسم
حداقل کلی دربارهتون شنیدم
از کی؟
و از کجا میدونستی من اینجام؟
دو روز پیش شما رو اینجا دیدم
این باید یه نشونه باشه
نشونهی چی؟
همونطور که گفتم
به کمکت نیاز دارم
اسمم بیلیه
بیلی فوئنتس
خیلی وقت پیش، انسیآیاس به خانوادهی من کمک کرد
و الان دوباره به کمکتون نیاز داریم
معلوم بود که انسیآیاس برای این مرد
نمادِ یه چیزِ خیلی مقدسه
و داستانش، اگه بخوام شاعرانه بگم
قلبِ اون گرگِ تنها رو لمس کرد
پس مامور تورس تصمیم گرفت
لطفاً نگو که قراره دوباره قصهی
"جمع کردنِ دوبارهی تیم" رو راه بندازیم
میخوای داستان رو بشنوی یا نه؟
خب، بعد از اینکه آقای فوئنتس رفت
مامور تورس متوجه شد که باید
اوم
تیم رو دوباره دورِ هم جمع کنه
شروعش هم با مامور مگی و نایت بود
مامور نایت خیلی بهتر از تورس
با مسئلهی انتقالش کنار اومد
اون قبلاً همهچیزش رو از دست داده بود و از خاکستر برخاسته بود
و به عنوان یه مذاکرهکنندهی حرفهایِ گروگانگیری
همیشه توی شرایطِ سخت آرومه
دفتر من کجاست؟
No comments yet. Be the first to leave one.