前 200 行。
بیا، مامان
شبی بود دیرهنگام
تکیه داده بودم به خودرو و ته بطری رو...
بالا آورده بودم، و رسیدن توفان بهاری از شمال
و زیر آب رفتن این حوالی با بارون، عین خیالم هم نبود
چرا که در اون وضعیت، آب پیشاپیش از سرم گذشته بود
من از اونها بودم که نه پول و پله داشتند، نه سر و وضع حسابی، نه حتی دوستی
و به دنبال خیالات خامی میرفتند با نامهای زنانه
و درگیر ماجراهایی میشدند که به هیچ کجا نمیرسید
اسم مال من هم لارا بود. و چند سال قبل باهاش آشنا شده بودم
دنیای من دنیایی بود رنجور و غمناک
و محتاج این بودم که به دست همچون دختری به جایی برسم
چهار سالی میشه که او رو از دست دادم
و وقتی کسی با عطر یاس از کنارم رد میشه
فکرم درجا میره پیش او و باز هوای مصیبت به سرم میزنه
کارم اینجوری به اینجا کشید
اما حال و کارم اینبار کمی عجیبتره
برای اینکه در انتهای باغ و حوالی دریاچه
دو تا خانم داشتند کارهایی میکردند که شاید یک زمان برای من هم جالب بود
اما وقتی یک گلوله به شونهت خورده باشه، کار زیادی از دستت برنمیآد
از اتاقک ماشینها هم خیلی خوشم میآد
مخصوصا تو چنین شبهایی، آدم تازه قدرشون رو میدونه
بارون روی سقف آرام آرام آدم رو خواب...
و برای یک شبِ دیگه، روانهی دیدار با لارا میکنه
تمام اینها
به علاوه این گمان که، شاید دختری که به دنبالش ام
سالهاست مُرده و من به جسدی عشق میورزم
من رو بر این واداشت که درِ این خانه رو بکوبم
و تصمیم گرفتم سوار ماشین بشم، تا بلکه در از هوش برم
شبی در باغ، تدفین رانندهمون
شبی پیش شومینه
کارمون همین حالا با راننده تموم شد
حالا از او تعریف میکنم، از پدر و ایّام قدیم
از اونچه فکر میکردم سختتر بود
مادر یکجوری میگفت که انگار خیلی آسونه
اما راننده خیلی قوی بود
پنج زَخمِ چاقو مایهش بود
آخر سر
فرار کرد، فریادکنان، با یک چاقو در شکم
و تمام خونهمون رو به خون کشید!
دفنش که کردیم، هنوز زنده بود
اولین بار که من و مامان آدم کشتیم سه سال پیش بود
یک دختر جوان که به عنوان منشی استخدام شده بود
برمیگرده به آخر هفتهای که پدر رفته بود شکار
اسمش لارا بود
با وجود او، همهی کارها آسون بود
دختری بود عجیب
انگار که از کسی یا چیزی پنهان شده باشه
الان که به لارا فکر میکنم، میبینم واقعا دوستش داشتم
من و مامان اغلب سرگرم بازیِ منشیِ جوان میشدیم
که هر بار هم از جایی شروع میشد که پای لارا برای اولین بار...
به خونهی ما باز شد
من سر و وضعم رو شبیه منشی جوان میکنم
که یک کیف کوچک هم دست گرفته
از راهروی تاریک میگذرم و وارد سالن میشم
پریشان ام
و زانوهام میلرزند
یعنی من رو استخدام میکنند؟
از چیزی واهمه دارم
و شاید اینجا جای خوبی برای پنهان شدن باشه
بانو، نشسته در سالن، چشمبهراه منه
اسمت چیه، دخترم؟
خانم، اجازه بدید اسمم رو پیش خودم نگه دارم
دخترک طفلی من
پس بگو به چه اسمی صدات کنم
اگر ایرادی نداره، لارا
- لارا - چقدر عجیب
لارا؟
هم؟
همیشه دختر خوبی بودی؟
بانوی من، اگر...
اگر دختر خوبی نمیبودم
که الان نه تنگدست بودم، نه منشی
راستگویی مهمترین فضیلتیه که من در این خونه مد نظر دارم
راستگویی، میدونی؟
بیا جلوتر!
از آخرین باری که اعتراف کردی چقدر میگذره؟
از آخرین باری که چی؟
بیا نزدیکتر!
آه، نه!
چند سالته؟
میگم، چند سالته، لارا؟
بیست سال و چند روز
آهان، خوبه
ادامه بده، دخترم
هنوز باکره ای؟
آه، بله، به صداقت سوگند
باید باکره باشی تا اینجا پذیرفته شی
باکره
و برای خاطر این، من به مدرک نیاز دارم
مدرک میخوام، مدرک
ثابت کردنش با توئه
در راهی طولانی
خرگوشَکی را میبینم دَوان
میخوام با دستانم بگیرمش، اما بس دور است
لارا، همینجوری خوب بمون
آخ، دستم رو داغون کردی!
دو تا قانون اصلی هر خدمتکاری چیه؟
قانون اول، خدمتکار نباید...
چه کار داری میکنی؟
نباید به سَروَرش آسیبی بزنه
یا از سر تنبلی باعث آسیب رسیدن به سَرورش بشه
آفرین
قانون دوم، خدمتکار باید از وجود خودش مراقبت کنه
اما تا جایی که این مراقبت
با قانون اول منافاتی نداشته باشه
و حالا، لارا، میخوام دهنت رو ببندم
اذیتم نکن، مامانی
نترس، عزیز دلم
دفعهی قبل، خیلی اذیتم کردی
یادمه اون قدیمها، که بابا هنوز زنده بود
همچین مشکلاتی نداشتیم
اونوقتها، بابا خدمتکارها رو میکشت، و من و مامان...
باید روی گورهاشون گل و گیاه زینتی و معطر...
میکاشتیم
شمعدونی، بنفشه و شاهپسند
بابا خیلی به باغمون میبالید
همیشه میگفت که جنازه
بهترین کود برای خاکه
گاردنیاهامون هم به بلندی درخت شده بودند
از وقتی که بابا مُرد
باغ هم به حال خودش رها شد
روزی رو که بابا باکرگیم رو ازم گرفت خوب یادمه
اونموقع خیلی کمسنوسال بودم
فقط یازده سالم بود
خیلی سنگدلی، پدر
خیلی سنگدلی!
خدا قهرش میآد
من سرش داد میزدم، اما من رو انداخت روی زانو
و از پشت فرو کرد
بعدش گفت «کوچولوی نازنین من، توی این دنیا...
خدا آخرین چیزیه که باید به فکرش باشیم»
چقدر دلم میخواست الان اینجا بود
ناراحت نباش
فردا میریم تو باغ یک چیزی میکاریم، مثل قدیما
و حالا، بعد از هر بحرانی
بعد از هر بحرانی
خودش رو تو زیرشیروونی محبوس میکنه
طفلی فکر میکنه باباش هنوز زندهست
فکر میکنه باباش هنوز زندهست
خل و چله
اغلب میآم اینجا سیگار دود کنم
مامانی اجازه نمیده سیگار بکشم
نباید بهش دست بزنی
میدونید، مامان یک چیز کوچولو...
بین پاهاش داره
که اگه بهش دست بزنی، میره بالا
بزرگ میشه
همه و همه، حتی مامانی، خیال میکنند بابام مُرده
اینطور نیست
یک روز برمیگرده و دست به چنان اعمال وحشتناکی میزنه
که از یاد عالم و آدم نره
بابام...
بابام هم یک چیزی اینجاش داره
وقتی که میشاشه اینجوری میشه
بیدار که شدم، با صورت روی صندلی عقب ماشین افتاده بودم
نمیدونم چند به همین حال گذشته بود
استخونهام درد میکرد و و داغون بودم
لارا نیومد و صدای بلند زنگ خوردن تلفن در سرم میپیچید
تا بلکه بیدارم کنه
عجب ابلهی بودم، چون میدونستم تلفن امشب زنگ نمیخوره
و دیگه کسی باهام تماس نمیگیره
حالا باید تا سپیده صبر میکردم تا ببینم تو چه جهنمدرّهای ام
تمام نشانهها گواهی میدادند که دختری که دنبالش ام اینجا بوده
سه سال آزگار داشتم سرنخ جمع میکردم
توی این کار وارد بودم، یا دستکم بقیه چنین چیزی میگفتند
بعد تو سرازیری افتادم
تا آخر سر از دستم خلاص شدند و از کار انداختندم بیرون
فکرش رو که میکردم، این یک پرونده معمولی بود
به خودم میگفتم چند روز که بگذره، این مورد رو هم مثل باقی موارد...
فراموش میکنی
اما اوضاع همیشه اونجوری که فکر میکنی از آّب درنمیآد
داشتم از گذشته میکَندم و میدونستم که دیگه مُرده ام
اما باید وارد این خونه میشدم
تا ببینم ایندفعه قراره جونم رو فدای کی بکنم
همین که رفتم تا تلفن رو بردارم باز بیهوش شدم
شب، داخل خانه
مامانی سرمای بدی خورده و من دارم بادکشش میکنم
حتما همون شب بارونی سرما خورده که
راننده رو خاک کردیم
حال خودم خوبه
بحرانم رو پشت سر گذاشتم
فقط دلشوره دارم
انگار که میخواد اتفاق بدی برامون بیفته
طفلی مامان
ته دلش خیلی ناراحت رانندهست
اشکی روی گونهش سُر میخوره
حالا دوباره بیکس و کار شدیم
میخوام بنشینم و گریه کنم ولیکن فایده نداره
تصمیم گرفتیم شب رو ساکت و آروم بگذرونیم
که ناگهان
با صدای زنگ در زهرهترک شدیم
مامان پرسید...
«یعنی کیه این وقت شب؟»
یعنی کیه این وقت شب؟
خیال کردم شاید رانندهی جدید باشه
که از دفتر کارگزینی اومده
اما آخه، این وقت شب؟
یک جای کار میلنگید
مامانی هم بر همین نظر بود
No comments yet. Be the first to leave one.