Mein liebster Feind
200 dòng đầu tiên.
نخست
چوب را از چشم خود به در آر
و سپس پر کاه را از جشم من
- عیسی پیراهنش را به درآورد - بذاریم دیگران هم صحبت کنن
برابر نخستین انسان زانو میزند
و پای خاکآلود خود را با پیراهنش پاک میکند
من عیسای کلیسای رسمی نیستم
که پلیسها و بانکدارها
قاضیها و جلادها و افسرها و رؤسای کلیسا و سیاستمداران
و باقی قدرتمندها تحملش میکنند
من ابرستارۀ شما نیستم
خفه خون بگیر
بیا بالا ببینم دهن گشاد
من سخنران خوبی نیستم
ولی بگم که اگه دنبال مسیح هستید این مسیح نیست
چون مسیح تحمل داشت
و اگه کسی حرفش رو نقض میکرد بهش نمیگشت خفه شو
نه نمیگفت خفه شو
شلاق برمیداشت
و میکوبید به چهرۀ کریهشون
آره مسیح اینطوری بود
خوک احمق
و اگه فقط یکی از شما میخواد
به من گوش کنه
باید صبر کنه
تا این تفالۀ عوضی بره بیرون
بگذارید نقل قول کنم
»آنها را از اعمالشان بشناس« این مهمه
ترجمه از انگلیسی Sia2D استودیو کمودور
مونیخ، خیابان الیزابت سوم
سلام آقای هرتزوگ
آقای فون در رکه امیدوارم آمادۀ اِشغال باشید
بله آمادهایم
میدونید که این آپارتمان برای من خیلی ارزش خاصی داره
وقتی سیزده سالم بود این جا زندگی میکردم
با مادرم و دو برادرم
مهمونخونۀکوچک و دنجی بود
که البته الان بازسازی شده منظورتون دهۀ پنجاهه بله؟
سیزده ساله بودم
عجیب این که سه ماه با کلاوس کینسکی اینجا زندگی کردم
واقعا؟
چند تا اتفاق پشت سر هم باعث شد
مالک خونه کلارا رایس بود که یه خانم مسن
با 65 سال سن و موهای نارنجی عجیب بود و دلش به حال هنرمندای بیپول میسوخت
چون خانوادۀ خودش هنرمند بودن
کینسکی همین نزدیکیها زیر یه شیروونی زندگی میکرد
و هیچ وسیلهای نداشت و اتاقش لخت بود تا زانو برگ زرد جمع شده بود
خودش رو یه هنرمند بدبخت نشون میداد و لخت مادرزاد میگشت
لخت مادرزاد؟
بله وقتی پستچی میاومد
کینسکی، لخت مادرزاد، از لای برگها رد میشد و میرفت امضا میکرد
کجا بود؟
همین دور و برا
ولی وقتی این جا بود که دیگه لخت نبود خدایی نکرده؟
نه ولی از همون اولین لحظه همه رو میترسوند
این جا هشت تا مستاجر داشت خودش رو توی حموم زندانی میکرد
حموم اونجاست
یه در اون جا بود؟ بله میخورد به حموم
اجازه هست؟ بله بفرمایید
این اتاق دست چپ بزرگتر بود
بله حموم رو بزرگ کردیم
ما این جا زندگی میکردیم مادرم و سه تا پسرا
چهار نفر توی یه اتاق
تخت تاشو بود فقیر بودیم و مادرم سعی خودش رو کرد
که توی معجزۀ اقتصادی بعد از جنگ شرکت کنه ولی نشد
این حموم کوچکتر بود و اتاق ما تا این جا میاومد
کینسکی خودش رو دو شب و دو روز این جا زندانی کرد
چهل و هشت ساعت
خشم دیوانهوارش که اومده بود، همه چی رو شکست و خرد کرد
وان و روشویی و همه چی رو
انقدر ریز بود که از راکت تنیس رد میشد باورنکردنی بود
هیچ وقت فکر نمیکردم کسی بتونه 48 ساعت یه ضرب زر بزنه
آخرش زنگ زدن پلیس ولی گذاشتن تو حال خودش باشه
گذاشتنش اونجا توی اتاقک نگهبان
اجازه هست؟ بله بفرمایید
اون موقع اصلاً یه جور دیگه بود یه راهروی دراز بود
و این جا یک دو، سه تا اتاق کوچک بود
بله
این جا هم یه دیوار و ورودی بوده
راهرو از این جا رد میشد
و اینی که اینجاست اتاق کینسکی بود
فقط یه تخت و یه میز آباژور کوچک جا میشد
این همه پنجرهش بود که به اتاق پشتی باز میشد
یه روز کینسکی با سرعت توی راهرو استارت دو زد
و ما که داشتیم غذا میخوردیم یه صدای عجیب شنیدیم و
وسط صدای انفجار در از لولا دراومد و خورد کف اتاق
لابد با تمام سرعت خودش رو کوبیده بود به در و حالا اون جا وایستاده بود
موهای آشفتهش تکون میخورد کاملاً هیستریک بود و رنگش مثل گچ بود
دهنش کف کرده بود و اینطوری میکرد
یه چیزی مثل برگ درخت آروم افتاد بپایین پیرهنش بود
فریاداش خیلی گوش خراش بود
واقعاً میتونست گیلاس شراب رو با صداش بشکونه
و سه اکتاو بالاتر از حد معمول داد زد کلارا! خوک!ا
داستان این بود که کلارا یقۀ پیرهنش رو خوبِ خوب اتو نکرده بود
کلارا جای مجانی بهش داده بود با غذا و شستن لباسهاش
یه روز یه منتقد تئاتر رو شام دعوت کرده بودن
یارو گفت نمایشی که کینسکی توش یه نقش کوچک داشت رو دیده بود
و به نظرش کار کینسکی عالی و خارقالعاده بود
یهو کینسکی دو تا سیبزمینی داغ و قاشق چنگالها رو پرت کرد توی صورتش
پرید و داد زد
عالی نبودم
خارقالعاده نبودم
پرعظمت بودم
تاریخساز بودم
همۀ اینا اون موقع خیلی روی من تأثیر گذاشت
و اصا باورنکردنی بود که یه روزی باهاش کار کنم
و پنج تا فیلم بلند بسازیم
نه اصلاً همچین چیزی توی افق ذهنم نبود
از بعیدترین فکرهام هم بعیدتر بود
وقتی این جا بود کلاس بازیگری هم میرفت؟
خودش یاد گرفته بود
گاهی صداش از توی کمد میاومد ده ساعت یکضرب
تمرین صدا و بیان میکرد
اصلاً نمیشد باور کرد
وانمود میکرد که نابغهایه که یکراست از آسمونا افتاده پایین
و استعدادش موهبت و لطف الهیه
ولی درواقع باورتون نمیشه چقدر با خودش تمرین میکرد
اون موقع، سر شعرخوانیهاش هنوز لحن تئاتری مصنوعی
که دهۀ 50 مد بود رو داشت یه جور خرخر کردن صدا
استاد کامل این لحن شده بود
و چون این جا باهاش زندگی کردم
میدونستم اگه باهاش کار کنم چی در انتظارم خواهد بود
شوره، فسفر گداخته
در بول خر خشمگین
در زهر مار در تف عجوزه
در گه سگ و در فاضلاب مستراح
در شیر گرگ در زخم میش و در خلای مسدود
در این نوشاب است که
باید سخنچین را بپزی
در مغز گربهای که دیگر ماهی نمیگیرد
در کفی که از دهان سگان هار میشارد
که با شاش میمون درآمیخته در تیغهای کنده از خارپشت
در بشکۀ آب که انگل در آن میخزد
و موشهای مرده و دمل چرکیده
و قارچ در آن میدرخشند
در بزاق اسبان و ضمغ داغ
در این نوشاب است که
که سخنچین باید بپزد
پرو قطار از رود اوروباما میگذرد
به اصطلاح، رود سرنوشت کینسکی و من
میخواستم به برخی کارهای مشترکمان برگردم
اولین فیلم مشترک ما آگیره خشم خدا بود
که این جا شروع شد
فیلم ششم من بود و 28 سال داشتم
فیلمنامه را برای کینسکی فرستاده بودم
دو شب بعد، ساعت 3، با زنگ تلفن بیدار شدم
اول نفهمیدم چه میشنوم
فقط صدای داد و بیداد از پشت خط میآمد
کینسکی بود
بعد از نزدیک به نیم ساعت، توانستم از لابهلای جیغ و دادش بفهمم که
از فیلمنامه به وجد آمده بود و میخواست نقش آگیره را بازی کند
فیلمبرداری آگیره با دو مشکل جدی روبهرو شد
یکی مشکل بودجه بود
آگیره خشم خدا
الان باورم نمیشه فیلم رو فقط با سیصد و هفتاد هزار دلار ساختیم
هیچکس علاقهای به تأمین بودجه نداشتیم و تازه بعدش
تا سالها کسی حتی نمیخواست فیلم رو ببینه
مشکل دوم کینسکی بود
اون موقع تازه برنامۀ عیسی رو نصفه ول کرده بود
توی سالنهای بزرگ ظاهر شده بود مثل سالن آلمان توی برلین
و تماشاگرا پول میدادن که فقط حرفای بیمعنی بزنه
مسخرهش کرده بودن حملههای بدجور بهش دست داده بود
با فریاد هضیون گفته بود و حالا یه عیسای مسخرهشده و نفهمیدهشده سر لوکیشن ما بود
کاملاً توی نقشش رفته بود و باهاش زندگی میکرد
اغلب نمیشد باهاش حرف زد چون عین عیسی جواب میداد
اوایل کارش میشد توی همچین حالتهایی دیدش
در نقش فرانسوا ویلو شاعر فقیر و ولگرد
بعد در نقش ابله داستایوسکی و بعدها در نقش پاگانینی
بدتر این که عاشق فیلمنامهای شده بود که
اولش با اول فیلم نهایی فرق میکرد
توی متن یه صحنه داشت که روی کوه یخ توی ارتفاع 5000 متر بود
صف عظیم خوکهای ارتفاعزده به سمتت میان
ولی بعدش میفهمی که یه دسته ماجراجوی اسپانیایین
که 800 یا هزار تا سرخپوست هم همراهشونن
کل این قسمت از متن حذف شد
ولی کینسکی با پونصد کیلو وسایل یخنوردی اومد
چادر آورده بود، کیسه خواب چنگک و یخشکن
خیلی دلش میخواست خودش رو بندازه وسط طبیعت وحشی
ولی تصوری که از طبیعت داشت مصنوعی بود
توی جنگلش جای پشه نبود بارون هم نمیاومد
وقتی جاش رو توی چادرش درست کردیم بارون گرفت و کینسکی خیس شد
پس فوری، همون شب اول، شروع کرد به سخنرانی و مهملبافی
فرداش روی چادرش با برگ نخل سقف درست کردیم
ولی هنوز راحت نبود و رفت هتل ماچو پیچو
اون زمان فقط یه هتل هشت اتاقه بود
این جا هم هیچی نبود
فقط یه کلبه بود که من توش میخوابیدم
یه زن سرخپوست بومی توش زندگی میکرد
یه کوتولۀ غوزی با 9 تا بچه
صد صدوپنجاه تا هم خوکچه هندی داشت که برای خوردن بود
شبا روی من راه میرفتن که اذیتم میکرد
پس رفتم با سرخپوستا چ450 تا سرخپوست ارتفاعات
یعنی از ارتفاع 4500 متری که توی طویلۀ بزرگ اتراق کرده بودن
تا شعاع 150 کیلومتری هیچ سرپناهی وجود نداشت
اون جا باهاشون میخوابیدم
دو روز آخر قبل از فیلمبرداری خیلی بههمریخته بود
سعی کردم نظم رو حاکم کنم و برای همین دو شبانهروز بیوقفه کار کردم
موقع طلوع، قبل از این که برم یک ساعت بخوابم بهشون گفتم
لطفاً وقتی از سوار قطار میشید من رو بیدار کنید ولی یادشون رفت
من رو یادشون رفت و با وحشت دیدم که قطار داشت میرفت
No comments yet. Be the first to leave one.