Shoah

Shoah

Tải xuống Phụ đề Farsi Persian

Thông tin phát hành

Shoah (1985) - S01 Complete (1080p BluRay x265 Silence)
Shoah (1985) - S01E01 - First Era, Part One (1080p BluRay x265 Silence)
Shoah (1985) - S01E02 - First Era, Part Two (1080p BluRay x265 Silence)
Shoah (1985) - S01E03 - Second Era, Part One (1080p BluRay x265 Silence)
Shoah (1985) - S01E04 - Second Era, Part Two (1080p BluRay x265 Silence)
Bình luận bởi Amir_Kubrick

Tags

BluRay
1080
x265
Được xuất bản vào: 2021-05-09
Lượt tải xuống: 53
Khiếm thính: No

Xem trước phụ đề Farsi Persian

200 dòng đầu tiên.

ساخت اين فيلم يک مبارزه طولاني و سخت بود بدون حمايت و ايمان تعدادي از زنان و مردان قادر به پيروزي در اين مبارزه نمي بودم, برخي از آنان اکنون مرده اند اين فيلم متعلق به آنها نيز هست

از گروه فيلم برداري تشکر مي کنم زنان و مرداني که در پروسه جست و جو وگزارش شرکت کردند مخصوصا ايرن اشتينفلت و کورني کولوماس که حتي از من پيشي گرفتند

همچنين از يهودا باوِر قدرداني مي کنم پروفسور تاريخ معاصر يهوديان در دانشگاه اورشليم و از رائول هيلبرگ استاد علوم سياسي در دانشگاه ورمونت آمريکا

داستان فيلم در زمان حال در خلمنو شروع مي شود در کنار رودخانه اي باريک در لهستان پنجاه مايلي شمال غرب لدز در قلب منطقه اي که زماني جمعيت زيادي از يهوديان داشت

در خلمنو 400000 يهودي کشته شدند در دو بازه زماني متفاوت: دسامبر 1941 تا بهار 1943 ژوئن 1944 تا ژانويه 1945 اما روشهايي که براي کشتار به کار گرفته شد متفاوت بود

از ميان 400000 زن و مردي که به خلمنو رفتند تنها دو تن زنده ماندند: مردخاي پوچلبنيک و سيمون سربنيک سربنيک که بازمانده موج دوم کشتار بود در آن زمان کودکي 13 ساله بود

پدرش در گتوي لدز مقابل چشمانش کشته شده بود و مادرش در کاميون گاز در خلمنو کشته شد سازمان اس اس او را در دسته نيروي ويژه يهودي با هدف اداره و نگهداري اردوگاه مرگ قرار داد

همانند بقيه زندانيان پسرک با پاي زنجير شده هر روز به دهکده خلمنو آورده مي شد زنده ماندن خود بيش از ديگران را به سرعت بدني بالاي خود مديون است که قبلا باعث پيروزي او در مسابقات پرش مي شد

و همچنين به صداي مطبوع خود: چند بار در هفته هنگامي که خرگوشهايي که اس اس در جعبه ها نگاه مي داشت نياز به غذا پيدا مي کردند سربنيک جوان تحت حفاظت نگهبانان رودخانه خلمنو را طي مي کرد

همگي در خلمنو او را مي شناختند کشاورزان لهستاني و همينطور اتباع آلماني از آنجا که بعد از سقوط ورشو لهستان به رايش ضميمه شد و اسم ورشو به وارتلند تغيير يافت خلمنو نيز به کولمهوف تبديل شد

در شب 18 ژانويه 1945 دو روز قبل از ورود ارتش شوروي نازيها يهوديان باقي مانده را به قتل رساندند در بخش کار ويژه اردوگاه و با شليک گلوله به سر سيمون سربنيک در بين اين قربانيان بود

يک کشاورز لهستاني او را پيدا کرد پسرک توسط يک پزشک ارتش شوروي مورد مداوا قرار گرفت و بهبود يافت. يک ماه بعد سيمون به همراه ساير بازماندگان اردوگاههاي مرگ راهي تل آويو شد

"يک خانه سفيد کوچک ..."

"در خاطراتم درنگ مي کند ..."

"آن خانه سفيد کوچک ..."

"که هر شب در خواب مي بينم ..."

او 12 يا 13 ساله بود صداي زيبايي داشت

ما مي شنيديم

وقتي اون صدا رو دوباره مي شنيدم قلبم تندتر مي زد

چونکه اتفاقي که اونجا مي افتاد جنايت بود.

من واقعا بعد از اون حوادث دوباره زنده شدم.

تشخيصش سخته اما همينجا بود

اينجا آدمها رو مي سوزوندند

خيليها اينجا سوختند.

آره همينجاست

هيچ کس اينجا رو ترک نمي کرد

کاميونهاي گاز ميومدن اينجا

دو تا کوره بزرگ اينجا بود

بعد اجساد رو مي بردند به اين کوره ها

شعله ها به آسمون مي رسيد.

به آسمون؟

آره

وحشتناک بود

هيچکس نمي تونه توصيفش کنه

هيچکس

نمي تونه دوباره بازسازيش کنه اتفاقي که افتاد رو.

غير ممکنه و هيچکس نمي تونه درکش کنه.

حتي خود من که الان اينجام

باورم نمي شه که اينجام

نه باورم نمي شه

اينجا هميشه همينقدر آروم بود هميشه.

حتي وقتي روزي 2000 يهودي رو مي سوزوندند

به همين آرومي بود

کسي فرياد نمي زد. همه کارشونو انجام مي دادن.

ساکت بود و آروم

مثل حالا

"دخترها گريه نکنيد"

"غمگين نباشيد"

"چونکه تابستون عزيز در راهه ..."

"و من با تابستون بر مي گردم"

"يک پياله شراب قرمز و يک تکه نان ..."

"اينها چيزيه که دخترها به سربازها مي دن..."

"وقتي که سربازها رژه مي رن"

"دخترها درها و پنجره ها رو باز مي کنند..."

آلمانيها اين آواز رو يادش دادن تا روي رودخانه بخونه.

اون يک ابزار براي سرگرمي بود

بايد سرگرمشون مي کرد

آواز مي خوند اما قلبش اشک مي ريخت

حالا به اين فکر ميکنه که قلب "اونها" هم اشک مي ريخت؟

حتما. به احتمال زياد

هنوز راجع بهش دور ميز غذا صحبت مي کنن.

يک چيز عمومي بود همه راجع بهش مي دونستن.

مي گفت که اين استهزا آلماني واقعي بود

مردم کشته مي شدند و اون بايد آواز مي خوند.

اين چيزيه که من فکر مي کنم

در خلمنو چه چيزي درونش مرد؟

همه چيز مرد

اما اون فقط يک انسانه و مي خواد زندگي کنه.

پس بايد فراموش کنه

بازمانده دوم: مردخاي پوچلبنيک

اون خدا رو بابت چيزهاي باقيمانده شکر مي کنه و سعي مي کنه گذشته رو فراموش کنه

بهتره راجع بهش صحبت نکنم

فکر مي کنه صحبت کردن راجع بهش خوب نيست؟

براي من نه

پس چرا الان داره صحبت مي کنه؟

چون شما دارين اصرار مي کنين.

در محاکمه آيکمن براش کتابهايي فرستادند

و اون حتي اونها رو نخونده.

اون زنده مونده اما واقعا احساس زنده بودن داره؟

در اون زمان فکر مي کرد که يک مرده است,

چون تصور نمي کرد بتونه زنده بمونه

اما الان زنده است

چرا دائم مي خنده؟

مي خواي چي کارکنه؟ گريه کنه؟

بعضي مواقع مي خندي بعضي مواقع هم گريه مي کني

و تا وقتي زنده اي بهتره بخندي

چرا اينقدر راجع به قضيه کنجکاوي نشون ميداد؟

هانا سيدل-اسراييل-

دختر متکه سيدل بازمانده ويلنا (ليتواني)

داستانش درازه

وقتي بچه بودم رابطه ام با پدرم خيلي محدود بود.

براي کار مي رفت بيرون خيلي نمي ديدمش

چون مرد ساکتي بود و خيلي صحبت نمي کرد.

و وقتي بزرگ شدم و براي روبرو شدن باهاش به اندازه کافي قوي شدم,

ازش پرسيدم هيچ وقت پرسيدن رو رها نکردم,

تا اينکه به حقيقتي رسيدم که به من نمي گفت.

همه داستان رو به من نمي گفت

بايد خودم جزييات قضيه رو ازش بيرون مي کشيدم

و بالاخره وقتي آقاي لانزمن اومد

کل داستان رو براي بار دوم شنيدم

اينجا شبيه پوناريه: جنگل و گودالها

انگار جنازه ها رو اينجا مي سوزوندن.

به جز اينکه در پوناري اثري از سنگ نيست.

پوناري: محلي که اکثر يهوديان ويلنا در آن قتل عام شدند.

اما جنگلهاي لتوني

فشرده تر از جنگلهاي اسراييلند آره؟

البته

درختها همونند اما در لتوني بلندتر و پرترند.

هنوز هم اينجا تو جنگل زوبيبور شکار مي شه؟

آره. اينجا کلي حيوان از انواع مختلف هست

اون موقع ها هم شکار مي شد؟

فقط شکار انسان

يان پيوونسکي

پس قرباني ها سعي مي کردن فرار کنند

اما منطقه رو نمي شناختند.

بعضي وقتها صداي انفجار مي اومد

که يعني يک آهو به دام افتاده

يا يک يهودي بيچاره که سعي داشته فرار کنه.

اين جذابيت جنگلهاي ماست: سکوت و زيبايي.

اما هميشه اينقدر ساکت نبود

زماني اينجا پر از صداي فرياد بود

و تير اندازي

و پارس سگها

و مخصوصا اون سالها

. در ذهن مردمي که اينجا زندگي مي کردن

حک شده

بعد از شورشها آلمانها تصميم به نابودي اردوگاه گرفتند

و در اوايل زمستان 1943,

اونجا درختان کاجي کاشتند که 3 يا 4 ساله بودند,

تا همه رد ها رو بپوشونن

همون درختها رو مي گي؟

آره

قبرهاي دسته جمعي اونجاست؟

وقتي براي اولين بار در 1944 اومد به اينجا

نمي شد حدس زد چه اتفاقي اينجا افتاده,

و يا اينکه اين درختها يک اردوگاه مرگ رو پوشش مي دن.

اولين بار که يک کاميون گاز رو خالي مي کرد چه حسي داشت؟

وقتي درهاي کاميون گاز باز مي شدند؟

چه کار مي شد کرد؟ گريه مي کرد

روز سوم بدن زن و بچه خودش رو پيدا مي کنه.

جنازه زنش رو تو قبر قرار ميده و از نگهبان مي خواد که راحتش کنه.

آلمانها بهش گفتن هنوز براي کار کردن به اندازه کافي قوي هست,

هنوز وقت مردنش نرسيده

هوا خيلي سرد بود؟

اويل زمستان ژانويه 1942 بود

در اون زمان اجساد هنوز دفن مي شدن؟ نمي سوزوندنشون؟

نه. دفن مي شدند و هر رديف رو با خاک مي پوشوندن.

هنوز سوزاندن در کار نبود.

قبرها چهار يا پنج لايه بود.

گودالها قيفي شکل بودند.

اجساد رو داخل اين گودالها مي انداختند

بايد اونها رو از سر تا پا مثل شاه ماهي قرار مي دادن.

پس اونها کساني بودند که قبرها رو دوباره کندند

و اجساد يهوديان ويلنا رو سوزوندند؟

بله

در اوايل ژانويه 1944 شروع به درآوردن اجساد کرديم.

وقتي آخرين قبر دسته جمعي رو باز کرديم,

تمام خانواده ام رو شناختم

کدوم عضو خانوادش رو تشخيص داد؟

مادرم و خواهرهام. با سه فرزندشون

همگي اون تو بودند

چطور تشخيصشون داد؟

ييدزاک دوگان: بازمانده ويلنا

چهار ماه بود که از دفنشون مي گذشت

و زمستان بود

کاملا خوب مونده بوند.

چهره و لباسهاشون رو شناختم

اخيرا کشته شده بودند؟

و اين آخرين قبر بود؟

برنامه نازي ها اين بود که قبرها باز بشن

از قبرهاي قديمي تر شروع کردند؟

قبرهاي آخر جديدتر بودند

ما از قبرهاي قديمي تر شروع کرديم که مربوط به گتوي اوليه بودند.

در اولين قبر 24000 جنازه بود.

هر چه عميق تر مي کنديم جنازه ها پهن تر مي شدن.

هر کدوم تقريبا يک تخته صاف بود.

وقتي سعي مي کرديم بگيريمشون خرد مي شدن,

بلند کردنشون غيرممکن بود

بايد قبرها رو بدون هيچ ابزاري باز مي کرديم.

به ما مي گفتند:"به کار کردن با دستهاتون عادت کنيد"

فقط با دستها؟

وقتي اولين قبرها رو باز کرديم,

از ناچاري شروع کرديم به گريه کردن.

اما آلمانها تا سر مرگ کتکمون زدند.

براي دو تا سه روز با سرعتي کشنده کار کرديم

بي هيچ ابزاري و دائم کتک مي خورديم

همگي گريه کرديد؟

آلمانها حتي استفاده از کلماتي مثل

جنازه" يا "قرباني" رو" ممنوع کرده بودند.

اجساد "قطعه" بودند قطعه چوب و قطعه گُه,

بدون هيچ استثنايي هر کس "کلمات "قرباني

يا "جنازه" رو به کار مي برد کتک مي خورد.

آلمانها مجبورمون کردن به اجساد بگيم

"فيگور"

مثل عروسک ها

يا لوازم کهنه

از اول بهشون گفته شده بود

"که چند تا از اين "فيگورها داخل قبرهاست؟

فرمانده گشتاپوي ويلنا گفته بود

حدود 9000 نفر اون داخل خوابيدن

More Farsi Persian subtitles for Shoah

Bình luận

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left