Digging Up the Marrow

Digging Up the Marrow

Tải xuống Phụ đề Farsi Persian

Thông tin phát hành

Digging Up the Marrow 2014
Bình luận bởi Don Milo

Tags

bluray
Được xuất bản vào: 2025-11-23
Lượt tải xuống: 32
Khiếm thính: No

Xem trước phụ đề Farsi Persian

200 dòng đầu tiên.

‏‫من همیشه به هیولاها علاقه داشتم‬

‏‫تمام زندگیم، از وقتی که، اِم...‬

‏‫به اندازه‌ای بزرگ شدم که تلویزیون ببینم.‬

‏‫هیچ‌وقت واقعاً ازشون نمی‌ترسیدم.‬

‏‫فقط دوستشون داشتم، مثل یه شخصیت.‬

‏‫انگار که میکی موس و گوفی من بودن.‬

‏‫من واقعاً مجذوب هیولاها شدم،‬

‏‫فقط به عنوان یه راه فرار، می‌فهمی؟‬

‏‫بهت یه چیزی میده که ترس‌هات رو بهش نسبت بدی.‬

‏‫من چند هفته‌ای توی یه بیمارستان روانی بودم‬

‏‫وقتی حدود ۱۴ یا ۱۵ سالم بود.‬

‏‫افسردگی و اضطراب تشخیص داده شده بود‬

‏‫و نمی‌دونستم چرا مریض شدم.‬

‏‫چیزی که واقعاً کمکم کرد از واقعیتم فرار کنم، این چیزها بود‬

‏‫که در کودکی روشون تأثیر گرفته بودم، یعنی دیدن‬

‏‫فیلم‌های ترسناک و کشیدن این هیولاها.‬

‏‫من یک هیولا بوده‌ام،‬

‏‫همیشه یک هیولا خواهم بود‬

‏‫و بعد از مرگم، یک هیولای مرده خواهم بود.‬

‏‫به شکلی فرانکنشتاین رو دیدم‬

‏‫که بارها و بارها و بارها نگاهش کردم،‬

‏‫و یه جور طنز خاصی در فرانکنشتاین بود‬

‏‫و یه جور، اِم... خوبی، اِم...‬

‏‫من همیشه می‌خواستم هیولا زنده بمونه.‬

‏‫من بچه تک‌پرورش بودم، پس اونا دوستای من بودن.‬

‏‫با دوستای خیالی‌ام زندگی می‌کردم.‬

‏‫فکر می‌کنم این همون چیزیه‬

‏‫که زمینه کارهایی که الان توی بازیگریم رو فراهم کرد.‬

‏‫فکر می‌کنم بخش بزرگی ازش همین بود که‬

‏‫مثل چیزای واقعاً زشت،‬

‏‫چیزای واقعاً ترسناک،‬

‏‫بیشتر از چیزای قشنگ و زیبا توجه من رو جلب می‌کردن.‬

‏‫ما لباس‌ها رو دوست داریم، طراحی شخصیت‌ها رو دوست داریم،‬

‏‫ما آدم‌های ضعیف، قهرمان‌های ضدقهرمان و سوءتفاهم‌شده رو دوست داریم،‬

‏‫چون اونا بخش‌های مختلفی از بشریت رو بررسی می‌کنن‬

‏‫که اغلب بررسی نمیشن.‬

‏‫انواع چیزهایی هستن‬

‏‫که اگه باهاشون آشنا نشده بودیم،‬

‏‫بهشون می‌گفتیم هیولا.‬

‏‫همه‌جا هیولا هست.‬

‏‫می‌دونی هیولاهای واقعی چی هستن؟ حشرات لعنتی‌ان.‬

‏‫اونا چنگال دارن. شاخک دارن.‬

‏‫چند تا چشم دارن.‬

‏‫انبر دارن. و گاهی اوقات به پهلو راه میرن.‬

‏‫اون یه موجود زشته. آدما به پهلو راه نمیرن. این احمقانه‌ست.‬

‏‫یه حس عجیبی دارم،‬

‏‫اما فکر می‌کنم بعضی از هیولاها می‌تونن واقعی باشن.‬

‏‫فکر می‌کنم هیولاها هر جایی که ما نتونیم ببینیم، وجود دارن.‬

‏‫فکر می‌کنم پشت اون صندلی، فقط به این خاطر که من نمی‌بینمش،‬

‏‫یه چیزی اونجا هست.‬

‏‫اگر وجود داشته باشن،‬

‏‫در جایی هستن که‬ ‏‫انسان زندگی نمی‌کنه.‬

‏‫نمی‌تونن‬ ‏‫جلوی چشم باشن،‬

‏‫مردم بهشون شلیک می‌کنن.‬

‏‫اونا رو خیلی عمیق‬ ‏‫تو دل دنیا پیدا می‌کردی.‬

‏‫ترامویل، که یه شهر‬ ‏‫خیلی کوچیکه تو نیوجرسی.‬

‏‫مهم نیست، چون اگه‬ ‏‫ازشون وحشت داشته باشی،‬

‏‫وجود دارن.‬

‏‫وقتی هیولا پیدا می‌کنیم،‬ ‏‫اگه این چیزا سر و کله‌شون پیدا بشه‬

‏‫از زمین یا مثل اینکه‬ ‏‫به سمتمون بیان،‬

‏‫من فقط دلم می‌خواد اونجا باشم و بگم:‬ ‏‫«بهتون گفته بودم.»‬

‏‫اسم من آدام گرین هست.‬

‏‫به عنوان یه فیلمساز‬

‏‫که تو ژانر وحشت موفقیت‌هایی‬ ‏‫داشتم،‬

‏‫من... می‌تونیم اینو‬ ‏‫فقط با گرافیک انجام بدیم؟‬

‏‫نه، همینطوری ادامه بده.‬

‏‫من فیلم‌هایی مثل «فریزِن»‬

‏‫مجموعه «هچت»، یا‬ ‏‫همون «اسپایرال» رو ساختم.‬

‏‫من یه سریال تلویزیونی‬ ‏‫به اسم «هالیستون» دارم.‬

‏‫و باهاش، یه پایگاه طرفداران‬ ‏‫خیلی وفادار و خاص هم همراهه.‬

‏‫بسه! حس می‌کنم‬ ‏‫یه آدم کاملاً احمق شدم‬

‏‫و تو هم هی بهم می‌خندی.‬

‏‫با آدمای خیلی خاصی‬ ‏‫آشنا می‌شی...‬

‏‫مثلاً، طرفدارا‬ ‏‫یه چیزایی می‌فرستن.‬

‏‫این ماکت ویکتور کرولی‬ ‏‫رو که یکی ساخته بود.‬

‏‫لباس زیر یه طرفدار.‬

‏‫این بطری قرص‬ ‏‫که یکی فرستاده بود.‬

‏‫چیزای واقعاً باحال مثل آثاری‬

‏‫که مردم برامون درست می‌کنن.‬

‏‫خب، که فوق‌العاده‌ست.‬

‏‫یه آقایی بود به اسم،‬ ‏‫ویلیام دکر.‬

‏‫کاش موقعی که‬ ‏‫این چیزا به دستم رسید،‬

‏‫داشتم اینا رو فیلمبرداری می‌کردم،‬ ‏‫ولی...‬

‏‫بگو!‬

‏‫باشه، باشه. ویلیام دکر‬ ‏‫به طور جدی ادعا می‌کنه‬

‏‫که هیولا پیدا کرده.‬

‏‫و می‌خواد من داستانش رو‬ ‏‫به دنیا بگم.‬

‏‫همین خوبه؟‬

‏‫فکر کنم باید یه‬ ‏‫بازیگر استخدام کنیم تا نقش تو رو بازی کنه.‬

‏‫دیک!‬

‏‫خیلی هیجان‌زده‌ام،‬ ‏‫ممکنه بترکه.‬

‏‫ممکنه بترکم. و ترکیدم!‬

‏‫من عاشق هالیستونم.‬

‏‫من تتو هالیستون دارم.‬

‏‫بگو رو بازوت چی داری.‬

‏‫من فرانکنشتاین رو دوست دارم.‬

‏‫اسپایرال، فریزِن.‬

‏‫آره، خودم رو یه طرفدار‬ ‏‫آدام گرین می‌دونم.‬

‏‫من رابطه خیلی خوبی‬ ‏‫با طرفدارام دارم،‬

‏‫و فکر کنم به این دلیله که‬

‏‫مثلاً، وقتی من تازه شروع کرده بودم،‬

‏‫می‌دونی، وقتی داری یه فیلم‬ ‏‫مستقل می‌سازی،‬

‏‫بازاریابی یا تبلیغات نداری،‬

‏‫پس واقعاً مجبوری خودت‬

‏‫کارا رو بکنی و خودتو مطرح کنی،‬

‏‫تا مردم بفه چی هستی و از فیلمت بفه‬

‏‫و بعد از مدتی، خب،‬

‏‫هرچی بیشتر فیلم بسازی و‬ ‏‫آدم‌های بیشتری‬

‏‫بخوان سهمی از تو ببرن، یه جورایی شروع می‌کنه به...‬

‏‫نمی‌دونم، فکر کنم، فشار آوردن.‬

‏‫حالا، اونایی که واقعاً موفق میشن، اونایی هستن که‬

‏‫وقت بذارن و بنویسن،‬

‏‫مثلاً یه نامه واقعی‬ ‏‫به آدرس نامه نگاریم.‬

‏‫و این خیلی بزرگه، می‌دونی،‬

‏‫وقتی کسی وقت می‌ذاره‬

‏‫و برات یه نامه طولانی می‌نویسه یا برات می‌فرسته،‬

‏‫نمی‌دونم، مثلاً نقاشی، هنر، فن فیکشن،‬

‏‫بعضی وقتا چیزای خیلی شخصی، یعنی، فوق‌العاده‌ست. پس من...‬

‏‫اوه، ببخشید. یه لحظه. زنگ زدن زنمه.‬

‏‫الو.‬

‏‫الو.‬

‏‫سلام، خوبی؟‬

‏‫آره، خوبم! کجایی؟‬

‏‫راستش، من با ویل هستم.‬

‏‫سلام ویل. - سلام رایلی.‬

‏‫می‌دونی کی برمی‌گردی خونه؟‬

‏‫اوه، نمی‌دونم، پنج یا شش.‬

‏‫فکر کنم، امم، قراره بریم با اون یارو بشینیم.‬

‏‫جدی؟ اوه، شماها دیوونه‌این.‬

‏‫شماها دیوونه‌این!‬

‏‫ما اینجا هستیم، در اقامتگاه آقای ویلیام دکر.‬

‏‫ببخشید، کارآگاه ویلیام دکر،‬

‏‫همون شکارچی هیولا.‬

‏‫من قبلاً دو بار اومدم اینجا که باهاش صحبت کنم،‬

‏‫و دفعه آخر ازش پرسیدم‬

‏‫که اگه موافق باشه که فیلمبرداریش کنیم.‬

‏‫اون نه نگفت...‬

‏‫حالا، شماها می‌دونید که نباید درباره این موضوع به کسی بگید؟‬

‏‫اوه، نه. این، مثل اینه که برای همه کارهایی که می‌کنیم، استاندارده. همه...‬

‏‫من نمی‌دونستم که قراره این‌قدر زیاد اینجا باشن.‬

‏‫خب، می‌خوای خوب به نظر بیاد، درسته؟‬

‏‫یعنی، باید حرفه‌ای باشه.‬

‏‫که در واقع، بچه‌ها، می‌تونید فقط... بیا، این...‬

‏‫بیا، این... باشه.‬

‏‫و این چشم خوبه، یا این...‬

‏‫نه، تو خوب هستی.‬

‏‫من... مطمئنی؟ چون من...‬

‏‫آره. خوبه. به اندازه کافی داری.‬

‏‫قصد شروع داریم!‬

‏‫- باشه، ما آماده‌ایم. - کات یک.‬

‏‫اسم من ویلیام دکر است.‬

‏‫من یک کارآگاه بازنشسته پلیس هستم.‬

‏‫من ۶۱ سال دارم و در‬ ‏‫جنوب کالیفرنیا زندگی می‌کنم،‬

‏‫اِهم، چتسورث.‬

‏‫من چهار سال است‬ ‏‫که اینجا زندگی می‌کنم.‬

‏‫اِرم، خب، می‌دانم‬ ‏‫که قبلاً هم به من گفتی،‬

‏‫اما فقط به خاطر‬ ‏‫دوربین‌ها،‬

‏‫اساساً،‬ ‏‫منظورت این است که‬

‏‫دنیایی زیرین کشف کرده‌ای‬ ‏‫که‬

‏‫زیر دنیای ماست‬ ‏‫و هیولاها در آن زندگی می‌کنند.‬

‏‫هر نسلی،‬

‏‫کودکانی متولد می‌شوند‬ ‏‫که متفاوت هستند،‬

‏‫و به این «کودکان متفاوت»‬

‏‫برچسب‌های بی‌رحمانه‌ای مثل‬

‏‫«هیولا»، «عجیب و غریب»، «طرد شده»‬ ‏‫می‌زنند.‬

‏‫و این بچه‌ها به‬

‏‫سن خاصی می‌رسند‬ ‏‫و ناپدید می‌شوند‬

‏‫و هیچ‌کس نمی‌داند کجا می‌روند.‬

‏‫و بدتر از آن، حتی‬ ‏‫اهمیت نمی‌دهند که ناپدید شوند.‬

‏‫اما من اهمیت می‌دهم.‬

‏‫من اهمیت می‌دهم.‬

‏‫ببین، این بچه‌ها،‬ ‏‫آن‌ها نمی‌میرند.‬

‏‫آنها حتی از ما‬ ‏‫دور هم نیستند.‬

‏‫آن‌ها درست کنار ما هستند.‬

‏‫اما در دنیای‬ ‏‫خودشان وجود دارند.‬

‏‫من اسمش را گذاشته‌ام‬

‏‫«مغز استخوان».‬

‏‫حدود صد یارد زیر‬ ‏‫سطح زمین،‬

‏‫شهری وجود دارد‬

‏‫که از جهات‬ ‏‫زیادی شبیه شهر ماست.‬

‏‫زندگی در آنجا جریان دارد،‬ ‏‫ازدواج هست،‬

‏‫تولد،‬ ‏‫طلاق و مرگ هست،‬

‏‫و دوستی،‬ ‏‫و اِهم... خلاقیت.‬

‏‫آنها می‌توانند آزاد باشند.‬

‏‫خب، پس اجازه بدهید‬ ‏‫از اول شروع کنیم؟‬

‏‫درباره کودکی‌ات صحبت کن.‬

‏‫کمی در مورد‬ ‏‫بزرگ شدنت بگو.‬

‏‫خب، من در، اِم،‬

‏‫فکر کنم بشود گفت‬ ‏‫خانواده‌ای از طبقه متوسط رو به پایین‬

‏‫در نشوا، نیوهمپشر به دنیا آمدم.‬

‏‫بچه‌ای بودم که کلید خانه دستم بود،‬

‏‫نه برادر داشتم‬ ‏‫و نه خواهر و من، اَه،‬

‏‫دوست واقعی‌ای‬ ‏‫به معنای واقعی نداشتم.‬

‏‫پس مجبور بودم خودم را سرگرم کنم.‬

‏‫یک جای خاص بود که همیشه‬ ‏‫به آنجا می‌رفتم.‬

‏‫و یک شرکت قدیمی‬ ‏‫چوب‌بُری بود، اِهم، می‌دانی،‬

‏‫که الوار می‌فروخت،‬ ‏‫می‌دانی، چوب.‬

‏‫و همه چیز بسته و‬ ‏‫قفل شده بود‬

‏‫و ساختمان‌های آنجا‬ ‏‫قلعه من بودند، می‌دانی؟‬

‏‫قلعه من بودند، می‌دانی؟‬

Bình luận

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left