200 dòng đầu tiên.
مسیح در اِبولی توقف کرد
کارگردان: فرانچسکو رزی
قسمت اول
...سالهای زیادی گذشت
...سالهای جنگ
و آنچه که ما تاریخ مینامیم
...سرنوشتیست آواره
نتوانستم به قولی که داده بودم عمل کنم
وقتی که خداحافظی کردم
به دهقانانم
.که برمیگردم
و نمیدانم که
تا چه زمانی بتوانم آن را نگه دارم
در یک اتاق در بسته، در یک دنیای بسته
من به یاد آن دنیای دیگر، افراط میکنم
محبوس در درد، آداب و رسومَش
،فراموش شده توسط تاریخ توسط جامعه
صبر ابدیِ
سرزمینِ من
بدون آرامش و مهربانی
جایی که دهقان، در فلاکت و انزوا زندگی میکند
در تمدن بیحرکتِ او
در خاکی خُشک
.در حضور مرگ
.اسم من بارون است .باشد که هر که مرا مییابد مراقب من باشد
این سگِ کیه؟
میتونم نگهش دارم؟
...خب باید از شهردار بپرسیم
این سگِ منه- !پس ساکتش کن
!ما کار داریم
!پوزه رو بهش ببند
اون سگ به پوزه نیاز داره تا ساکت بشه
خیلی زحمت میکشم تا به جوجههام غذا بدم
مشکلی داری همین الان ببندش
،اون پیش منه پیش منه
راحته؟- .بله ممنون-
مسیح در اِبولی توقف کرد
،جایی که جاده و قطار ساحل و دریا را رها میکند
و وارد زمینهای بایر لوکانیا میشود لوکانیا: منطقهای باستانی در ایتالیای) جنوبی بود که از دریای تیریرن تا (خلیج تارانتو ادامه داشت
مسیح هرگز به اینجا نیامد
نه زمان، روح انسان و یا امید
نه علت و معلولی
دلیل یا تاریخچه
هیچکس پا به این سرزمین نگذاشته است
جز به عنوان یک فاتح، یک دشمن
یا ناظری غیرقابل درک
امروز فصلها به سختی بر دهقانان میگذرد
همانطور که سه هزار سال قبل از میلاد مسیح گذشته بود
در این سرزمین تاریک
بدون گناه یا رستگاری
جایی که شَر و اخلاقی نیست
اما اندوه زمینی
در ابدیت، برای همه چیز بود
مسیح هرگز نازل نشد
مسیح در ابولی توقف کرد
من تنها کسیام که اینجا اتومبیل دارم
با دلارهایی که در آمریکا بدست آوردم خریدمش
فکر میکردم تجارت خوبیه اینجا به اتومبیل نیاز دارن
همونطور که میدونی این از خدمات عمومیه
،اما بهترین کاری که میتونم انجام بدم دو سفر در هفتهاس
برای بردن شهردار به بخشداری در ماترا
حامل پست محلی رو دیدید؟
!یک الاغه
برای تجارت خیلی خوبه
اون نیزه ها رو میبینی؟
سَر راهزنان رو بهشون میچسبونن
و برای مدت زیادی اونجا رها میکنن
کارمند شهر داره میاد
...دون پپی
سرتیپ میخواد با شما حرف بگه
چه کسی اوراق محموله رو دریافت میکنه؟
مُهر تالار شهر رو باید روی اونها بزنه
من کارمند شهر هستم
کارلو لوی
...خب
اینجا هتل یا مسافرخانهای وجود داره؟
نه، اما میتونم اقامتگاههای راحتی رو از بستگانم پیشنهاد کنم
آشپزی هم میکنند
!اگر چیزی در دسترس باشه
-از کدوم طرف؟ -از اینجا
...سگم
اونجاست
دنبالم بیا
بیا
من دوست دارم نگهش دارم اما نمیدونم امکان داره یا نه
منم همینطور فکر میکنم
باید از شهردار بپرسیم
اون الان توی دبستان تدریس میکنه
...شاید شب
اینجا منتظرم بمون میام دنبالت
آقای لوی، لطفا بیاید
بیا داخل، بیا داخل-
ممنون
همه چیز رو میدونم بیا اتاقت رو نشونت بدم
،دارم میرم شما رو توی تالار شهر میبینیم
خیلی ممنونم
تختی رو که دوست داری انتخاب کن
ممنون خانم
خانم، از کدوم راه باید به پیاتزا رفت؟
مستقیم برید، بعد به راست بپیچید
اون نوارهای روی درها چیان؟
این رسم ماست، وقتی کسی میمیره
روبانها رو از تاج گلهای خاکسپاری آویزان میکنیم
و اونها رو بالای در رها میکنیم تا بیفتن
...دکتر لوی
من لوئیجی ماگالونه، شهردار هستم
کارلو لوی
خوش اومدی
اجازه بدید فوراً به شما بگم که علاوه بر شما،
ما ده زندانی سیاسی دیگه داریم که اجازه ندارید همدیگر رو ملاقات کنید
به هر حال، اونها کارگران کارخانهی ریفرف هستن و فقیرن
در شان شما نیست معلومه که یه جنتلمن هستی
چطور شد که به اینجا اومدی؟ !توی همچین سالِ بزرگی برای کشور ما
از اینجا خوشت میاد. آب و هوا خوبه و شهر تمیزه
فقط کمی مالاریا وجود داره نه خیلی زیاد
یه چیز دیگه
.باید مراقب باشی آدمای بد، زیاد هستن
از نزدیک شدن بیش از حد اجتناب کن برای خودت بهتره
شما باید به مقررات منع رفت و آمد احترام بذارید
اینها جز قوانین اینجان
به هر حال همه با هم به رختخواب میرید
و هر روز باید برگهی حضور زندانیان رو امضا کنید
صِرف رسمی بودن
اینها قوانین ما در ماتراست
این کشیش دون تراژلاست
مراقب باش، اون همیشه مَسته
ننگ شهر ماست
حرمت خدا رو میشکنه
نمیتونیم از شر اون خلاص بشیم
به زودی شاید بتونیم
سال ها برای مجازات اینجاست
اون در مدرسه علوم دینی موندراگون یا ناپل تدریس میکرد
.مطمئن نیستیم
به نظر میرسه به شاگردانش آزادی عمل داده
شما میدونید منظورم چیه
اون دو آقای بزرگ رو میبینید؟
اونی که کلاه داره، ثروتمندترین مرد شهره
سال گذشته تنها پسرش مُرد
حالا دو دخترش نمیتونن خونه رو ترک کنن، حتی برای مراسم عشا
این رسم بین آقایان وجود داره
اگه پدر بمیره، سه سال عزلت
و یک سال برای برادر
!لوئیجی
،اجازه بدید عمویم یکی از دو پزشک محلی گاگلیانو رو معرفی کنم
...دکتر میلیلو
...دکتر لوی
.از دیدارتون خوشحالم
...شما جوان هستید
و خوش قیافه
کاش بودم- ولی شما هستید-
توی این شهر، شما باید مراقب زنان باشید
هیچوقت چیزی از آنها قبول نکنید
نه شراب و نه قهوه
هیچ چیزی برای نوشیدن و خوردن نیست
اونها معجون عشق درست میکنن
میخوای بدونی که اون رو از چه چیزی میسازن؟
!خونِ قاعدگی
شنیدم تو هم دکتر هستی
آقایان، من مدرک پزشکی گرفتم .اما هیچوقت کار نکردم
من دکتر نیستم
باید بدونید که دهقانان به حرف ما گوش نمیدن
وقتی مریض میشن، پیش ما نمیان و نمیخوان پول بدن
اما پشیمون میشن
یکی از اونها که پیش ما نیومده بود امروز مُرد
بهش خوب خدمت کردم- سخت مثل قاطر-
ما به اونها کینین میدیم و آروم نمیشن
پس حتما مالاریا اونها رو میکُشه
دکتر لوی، شما رو با همکاراتون تنها میذارم
گوش کنید، میخواستم بپرسم که میتونم یک سگ نگه دارم؟
اونجاست- سگ؟-
حتما چرا که نه
بریگادیر از آپولیا
.معشوقه دایه
شنیدم که عاشق مافیوزای زیبای سیسیلی شده
اونی که همیشه آواز میخونه
اوه واقعا؟- آره-
اون سه ساله که اینجاست
میگن اون قبلاً چهل هزار لیر پنهون کرده
با استفاده از قدرتش بر دهقانان
هر دفعه ده لیر
!نامه !نامه
کاستیلیو هیپولیتوس
این یکی از نیویورکه
گورینو جوزپه
آمادهاس
اون شوهرم بود
سه سال پیش به مرگ بدی مُرد
چشم بد بهش انداختن
کی؟ چرا؟
!یه دهقان جادوگر
شوهرم با یکی دیگه رفت
یه زنِ دیگه اونها صاحب یه بچه شدن
!شوهرم میخواست ترکش کنه
اما اون زن، یک معجون جادویی بهش داد که سیاهش کرد
تا اینکه مُرد
یه دهقان جادوگر؟
اون فاحشهی عوضیِ بدجنس خانوادهمو بهم ریخت
حالا از پسر ده سالهام در مدرسه علوم دینی پوتنزا حمایت میکنم
با این سنگینی، روی شانههایم گرفتار شدم
کیه؟
No comments yet. Be the first to leave one.