200 dòng đầu tiên.
... آنچه گذشت
کشيش راسکين و پسر آقاي گووين ، لوکا
الان دو روزه که گم شدن
اون پسر تحت سرپرستي کشيش بود
کشيش ـمون اشارهاي به سفر نکرد ؟
اون پسر ، اون زن يا سلحشور معبدي رو
نميشناسه
بر گردون ـيدش به دهکده ـش
بعد از اينکه تو ما رو به سرافيم رسوندي
اون بچه رو بدون آسيب ، آزادش ميکنيم
ميذارم که جفت ـتون ، انتقام ـتون رو بگيريد
اگه فرمانده ـمون و سـر لاک بايد يک مرگ نابهنگام داشته باشن
من فرض ميکنم که
چيزي جز خطر خدمت ـشون نبوده
چي ميدوني ؟
اونا دزديده شدن
بخاطر من
بخاطر تو ؟
!کي اونا رو دزديده ؟
لوکا کجاست ؟
! با اون خشم ، سرِ من داد نزن
! مثل يک شيطان داد ميزنم
ويلکين ، نه
پسرم
بشين
ابزار مهلکي براي يک کشيش ـه
بنظر ميرسه همسر شکنجهگر فعلاً آروم ـه
بله ، ولي فريب من ديگه تا طلوع خورشيد پابرجا نميمونه
اون منتظر بازگشت کشيش و پسرش خواهد بود
پس من يه داستاني ميبافم
تا خيال ـش آسوده بشه بانو
و هيچکس بهخوبي دوشيزهي مبتکر من نميتونه داستان ببافه
ممنون ، ايزابل
شما خيلي بهش اهميت ميدين
اين مردي که وانمود ميکنه شکنجهگر ماست
همينطوره
خب ، پس بنظر ميرسه که روحيه ـتون
ماجراجويي طول و درازي در پيش داره عزيز دوستداشتني
بله
مارشال
اسم ـم اين نيست
توران پريچارد
يک کشاورز غلات از وست ريور رايدينگ
در اون شب شورش يک زن رو کشتي
شمشيرتو فرو کردي داخل شکم ـش و گلوشو جر دادي
يک زن زيبا
و تنومند
اون زن من بود
... و شکنجهگر
اون هم يکي از راهزنان سرپوشدارـه ؟
پشت چهرههاي دروغين ـتون مخفي شدين
درست زير گوش ما
سريع
انتقام ـتو بگير
تقاضاي گذشت نميکني ؟
من از دستورات فرمانده ـم پيروي ميکنم
ولي خونهايي که ميريزم ، تنها گردن خودمه
من مسحق گذشت ، نيستم
ولي مسحق يک مبارزهي منصفانه ، هستي
کاملاً شايسته ـست که
تو همون کسي باشي که
منو بفرستي پيش همسر و پسر عزيزم
تقاضاي گذشت نميکني ؟
اين مکان جايي براي گذشت نيست
شايد گذشتي وجود نداشته باشه
ولي هنوز شرافت ، وجود داره
هر حملهي ديگهاي به جون ـم بکني ميکشمت
ولي با اين قضيه
حسابـمون صاف شد
و دروغي که منو اينجا گرفتار کرده ؟
من اگه از همچين دروغي خبردار بودم و سرتونو از بدن ـتون جدا نميکردم
منم به اندازهي شما متهم بودم
تو و شکنجهگر ، مستحق جايگاهي که اينجا داريد هستيد
تيم ترجمهي تـيوـيشـو با افتخار تقديم ميکند
ترجــمه و زيـرنويـس از هـومـن و شـبـنـم
انجمنِ تخصصيِ سريال و فيلم
</font>
ترجــمه و زيـرنويـس از هـومـن و شـبـنـم
کتابِ نظرين
... نيايش من تمام ـش دروغ بوده ؟
نه
نيايش ـت ، حقيقي ـه
اين همون چيزي ـه که اون صفحات آشکار ميکنن
حضرت عيسي فقط يک انسان بوده ، ويلکين
ولي خدا از طريق اون صحبت ميکرده
دل ـشو از
عشق محض و حکمت الهي
مملو کرد
اون ميدونسته که نيايش
يک تجريهي منحصر بفرد
بين انسان و خداست
کليسايي که براي حمد و نيايش ساخته ميشه
تنها ميتونه باعث
طمع و تباهي بشه
تاريخ ، بارها و بارها اينو ثابت کرده
عمرهاي بيشماري در خدمت دين از دست رفت
چطور يک خداي مهربان ميتونه
همچين خواستهاي براي فرزندش داشته باشه ؟
و " گاسپلها" چطور ؟ چهار كتاب اول انجيل عهد جديد ، قطعهاى از
مملو ـه از
مقدار زيادي حقيقت محض
و مقداري از اعتقاد بشر
چرا سرافيم ، اينو بعنوان يک راز نگه داشته ؟
سرافيم ، سخنان نظرين رو
روي پوست بدن ـش نگه ميداره
درون نسخهي اوليه ـش
تا نسل به نسل
منتقل بشه
تا هرگز از ياد نره
به افرادي داده ميشه که
بتونن حقيقت اين صفحات رو درک کنن
پيروان شكوفهى رز نميخوان هرگز کسي بفهمه
به همين دليل دنبال تو هستن
تا اين حقيقت رو نابود کنن
هميشه يک نفر وجود داره که اصل و نسب رو به دوش بکشه
و دوازده پيروي که
راهنمايي و حفاظت ميکنن
کشته شدن
چهار نفر از دوازده نفر من
تو اصل و نسب رو به دوش ميکشي
قصد خدا بود که
حضرت عيسي اين تعاليم رو
به بشر ، تحويل بده
وقتيکه زمان ـش برسه
اصل و نسب خودش اينکارو ميکنه
اصل و نسب خودش
اصل و نسب نظرين
من اصل و نسب ـشم
يکي از اعقابِ
حضرت عيسي مسيح
... و زماني که همسر من آشكار شد
ما از اعقاب رد شديم
شما اون راهبه و اون جنگجويي هستيد که من توي روياهام ديدم ؟
جفت ما ، افراد زياد
با اسامي زيادي بوديم
ما تو رو تحت نظر داشتيم
راهنمايي ـت کرديم
بهت عشق ورزيديم
از دور دست
من همون اصل و نسب ـم ؟
... تو خيلي حقيقت آموختي
خيلي زود
... حقيقتي که
لازمه ـش نجات اون پسرـه
آره
لوکا
چطور بايد با همچين دشمن نيرومندي بجنگيم ؟
همونطور که حضرت عيسي جنگيد
از اون افرادي که دوست ـشون داري
دست بکش
و طلب يارى ، کن
بامداد خوش
تقريبا
منتظرته
اگه فريب ـش بدي يا به هر طريقي بهش آسيب بزني
با خشم دوشيزه ـش روبرو خواهي شد
و بهت اطمينان ميدم ، قربان ابزار شکنجهگري ـت
با دردي که من برات به ارمغان ميارم
قابل مقايسه نيست
فهميدم
ممنون که اجازه داديد تا توي اتاق ـتون خلوت کنيم
بله ، البته
چيزي از درمانگر ، فهميدي ؟
بله
ميدونه کي کشيش و پسر رو در اختيار داره
گرچه داستان ـش حقيقتاً جالب توجه ـه
تنها حقيقتي ـه که داريم
ظاهراً تقدير ما ، حقيقت جالب توجهي ـه
بله
لوکا و کشيش راسکين توسط افراديکه
به دنبال انورا هستن دزديده شدن
اونا کشيش رو ديدن که رفته به غار به ديدن انورا
قبل از اينکه اون بدونه خطر داره
اونا فکر ميکردن که اون ميدونسته انورا به کجا فرار کرده
زمانيکه اومدن بدزدن ـش
لوکا تحت مراقبت راسکين بوده
اين افراد ، کي هستن ؟
پيروان شكوفهى رز
يک نظام مخفي تحت سرپرستي
معاون اسقف اعظمِ وينزر
معتقدن که انورا و افرادي مثل اون براي کليسا
تهديد محسوب ميشن
به همين دليل روبينس اومده بود به اينجا
نه براي سنجيدن بيان
بلکه براي گشتن به دنبال انورا
يک زن مسنِ مهربان ، چه تهديدي ميتونه
براي کليسا باشه ؟
اون مدارک کهني رو در اختيار داره
که نسبت به مهمترين تعاليم کليسا
شبهه و بدبيني ايجاد ميکنه
باورش براي من سخته که
مردي به پرهيزکاريِ معاون اسقف اعظم روبينس
زندگي يک بچه رو به خطر بيندازه
بله
ولي ما بايد بريم به ديدن روبينس و پيروانش
تا بفهميم که اين واقعاً يک حقيقتِ ناگوارـه
يا خيال باطل يک معجونساز
بنظرت خيال باطل نيست
نه ، بانوي من
معتقدم که انورا حقيقت رو ميگه
No comments yet. Be the first to leave one.