İlk 200 satır.
«این سریال از رویدادهایی واقعی الهام گرفته است.
برخی از اسمها و اتفاقات با اهداف نمایشی
و برای احترام به قربانیها و خانوادههایشان تغییر کردهاند.
تمام دیالوگها فرضیاند.»
1 مِی 1976 پاریس - فرانسه
اونا فراریان
و گمون میکنم همین الانشم توی خاک فرانسه باشن
- آقا، شما پلیس هستید؟ - نه، من یه دیپلمات هلندیام
پس متأسفم، آقا. ما نمیتونیم کمکتون کنیم.
خیلی خب، ممنون بابت وقتتون.
بله، اسم من هرمان کنیپنبرگـه
از سفارت هلند تماس میگیرم
بابت یه مرد فرانسوی و همدست کاناداییش تمام گرفتم...
جناب، فکر میکنید اونا الان توی پاریس هستن؟
بله. آدرس مادر اون یارو رو دارم.
مادر مردی که به خاطر
- قتل توی تایلند تحت تعقیبـه؟ - بله
جناب، اگه جرم توی تایلند صورت گرفته
باید برید سراغ پلیس تایلند، بانکوک...
- فکر میکنید قبلاً اینکارو نکردم؟ - بدرود، آقا
به من گوش بدید، آقا
نمیدونم کی این شماره رو بهتون داده
ولی چیزی که میخواید بدون اجازهی
مراجع ذیصلاح قابل انجام دادن نیست.
به همین دلیل به شما زنگ زدم
- ممنون لوانا - و منم دارم بهتون میگم، آقا
ما نمیتونیم کمکتون کنیم
- ولی اگه فقط بتونید... - خدا نگهدار
لعنت بهش
اینم پاریس، عشقم
ترجمه و تنظیم از: امـیـر سـتـارزاده AM1Я H1tmaN
The Serpent Episode 7 1400/02/20
متأسفانه نمیدونم چه کمکی از ما برمیاد
آقای بلنجر، مطمئن نیستم وخامت
اوضاع رو درک کرده باشید. ببینید!
"دختر اروپایی". اون «استفانی پری»ـه. یه شهروند فرانسوی.
- این پاسپورت اونه - اون یکی از ماست
موقعی که قاتل فرار کرد فرانسه، ما پارسپورتش رو
توی آپارتمانش پیدا کردیم.
ما حتی آدرس مادرش رو توی فرانسه داریم
فکر میکنیم دارن میرن اونجا
مادرش توی پاریس زندگی میکنه
فقط باید از پلیس فرانسه بخواید اونجا دستگیرشون کنن
اتهامتون که این گوتیه خانم پری رو به قتل رسونده بر چه اساسیـه؟
- یه پاسپورت که توی اتاقش پیدا شده؟ - اوهوم
میدونید هر روز چند تا توریست به این ساختمون میان
تا گزارش بدن پاسپورتشون گم شده؟
بهتون گفتم، دامینیک دید اون دختر با آقای گوتیه رفت
و این آقای دامینیک کجاست؟
فرانسه، چون شانس باهاش یار بود و...
فرانسه. چون با کمک شما
ویزای خانم پری رو از پاسپورتش برداشته تا از کشور فرار کنه
این یعنی اون مجرمـه و شما هم همدستش هستید
ولی ما شهروندای فرانسوی هستیم؛ محض رضای خدا!
شما باید بهمون کمک کنید!
آروم باشید. اون دفتر رو پشت سر من میبینید؟
پر از پروندهی پناهندههای فرانسوی از ویتنامـه
ما به همهشون کمک میکنیم از یه جنگ واقعی فرار کنن
علیه کمونیسم واقعی، اون طرف مرزهای واقعی
پس منو ببخشید
داستان و اتهاماتتون رو...
درمورد این آقای گوتیهی مشهور...
باور نمیکنم
6 ماه قبل پاریس - فرانسه
اون یکم خجالتیـه، شرمنده.
عذرخواهی نکن، استفانی. خیلی خوشحالم باهاش ملاقات کردم.
به علاوه، فقط چند روز وقت داریم که باهم آشنا بشیم
مگه نه، کلئو؟
اون فرانسوی بلد نیست
ما با «ویتالی» توی «ایبیزا» فقط انگلیسی صحبت میکنیم
ویتالی رفته تایلند
مامانی قراره پیداش کنه چون بابا بدون مامان نمیتونه از پس کارا بر بیاد.
اینو بابا میگه
بدون مادرت سر کردن خیلی سخته، کلئو
خیلی متأسفم، از آخرین باری که دیدمت خیلی وقت میگذره، مامان.
منو ببخش
مهم اینه که الان اینجایی
و قراره بمونیم
اینجا توی پاریس میمونیم
موقعی که من و ویتالی از بانکوک برگردیم
ببینیش ازش خوشت میاد، مامان. همه دوستش دارن.
اونجا چیکار میکنید، استفانی؟
هیچکس 4 روزه نمیره تایلند
مامان، خبری ازش ندارم. نگرانشم.
بانکوک، تایلند
یه موقعی فرا میرسه که یه مرد باید سر و سامون بگیره
تصمیم بگیره خونهاش کجاست و میخواد با کی بسازتش
نگاه کن. گنج ِمنـه.
این همسرمه استفی و کلئو کوچولو
- خوشگلـه - همینطوره. دختر خودم نیست، کلئو.
ولی اون واسم مثل یه قایق نجاتـه، میدونی؟
- خوشگلـه - خب، میخوای با آلن بچه دار بشی؟
- هنوز نه - هنوز نه؟
- چرا صبر کنی؟ همین حالا برو تو کارش! - حالا؟
- آره - قصد داریم توی پاریس زندگی کنیم
میخوایم اونجا باهم تشکیل خانواده بدیم
آره، خب، زیادی طولش نده، خواهر
تو خوشگلی و زمان هم سریع میگذره
آقایی که میگفتیم اومد. شما دو تا کنار هم فوق العادهاید.
چه بچههایی به دنیا بیارید
مونیک... کمک
چه بلایی سر من اومده، رفیق؟
بدنم خیلی داغه. باید منو ببرید بیمارستان.
باید تبـت رو بیاریم پایین. میدونیم در چه وضعی هستی.
استفی... استفی زن منـه.
میشه بهش زنگ بزنید؟ به استفی زنگ بزنید.
به استفی... زنگ بزنید...
ما بهشون آدرس مادرشو دادیم
6 ماه بعد بانکوک
دیگه چیکار میتونیم بکنیم؟
نادین، تا الان، هر کاری در توانم بوده انجام دادم.
- یه فکری میکنم - نه، هرمان
چون از فکر کردنات دیگه حالم بهم میخوره
حالم از نقشهها و قولهات بهم میخوره
و مزخرفاتت!
هیچ ارزشی ندارن
ما باختیم. این ماجرا هیچوقت تموم نمیشه.
- نادین، خواهش میکنم... - دیگه کاری نداریم هرمان، متوجهی؟
باید میذاشتی پائول بهش شلیک کنه
- حق با اونـه - پائول، بهش شلیک کردن...
نه در اون مورد
دیگه کاری نداریم
همهـمون
بیخیالش بشید
اون رفته
نمیدونم... نمیدونم باید چیکار کنم
ممنون
همین الانشم کارای زیادی کردی، هرمان
هیچکس تو رو مسئول هیچ کدوم از این اتفاقا نمیدونه
مادرم فوق العاده بود، میدونی
در نوامبر 1944 یه بمب متفقین کاملاً خونهـمونو نابود کرد.
خدا رو شکر، داخل نبودیم
ولی بی خانمان شده بودیم
مجبور بود تمام راه رو تا «هلموند» منو هل بده
داخل کالسکهی نوزادیت
یادمه، بهم گفته بودی
آره، ولی...
اینجاشو هیچ وقت بهت نگفته بودم
وقتی 11 سالم بود...
پدرم به مرض سِل مبتلا شد
وقتی 15 سالم بود
به خاطر جراحاتی که از جنگ بهش وارد شده بود...
توی یه مرکز روان درمانی بستری شد.
سالها طول کشید که دولت حقوق بازنشستگی نظامی رو تخصیص بده
پس مادرم مجبور شده همهی کارا رو بکنه
پولی نداشتیم
حواسش جمع بود که همیشه غذا داشته باشیم...
و کتاب و دوچرخه.
میگفت: "با یه کتاب و یه دوچرخه، همیشه آزادی."
همیشه اصرار داشت: "هرجایی که میخوای بری، باید بری."
ما همه خیلی درمورد آزادی حرف میزنیم
مگه نه؟ ولی...
فکر میکنم هیچوقت واقعاً نفهمیده بودمش
فداکاری که واسش میشه.
نه تا الان.
وقتی به اون مادرهای دیگه فکر میکنم و...
و تمام بچههایی که اون عوضی کشته...
پاریس، مامان. من توی پاریسم.
ماریآندره؟ گوش کن؛ همه چی مرتبه؟
پلیس اومده بود دنبالت میگشت. چرا میخوان پیدات کنن؟
روحمم خبر نداره. ولی همه چی مرتبـه.
چون ما قرار اینجا بمونیم، باهم یه زندگی جدید رو توی پاریس شروع کنیم.
برای یه ملاقات کاری خیلی مهم اومدیم اینجا
و چارلز بهم گفته وقتی تموم شد...
به تمام آرزوهامون میرسیم.
منو میبره دیدن مادرش
مامان، هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم
عزیزم، چقدر زیباست
چارلز، به جولیت هم همچین حلقهای دادی؟
همه چیو درمورد جولیت بهم گفت
و مدهو
- جدی؟ - هیچ رازی بین من و ماری نیست
به محض اینکه اینجا سر و سامون بگیریم
بچه دار میشیم.
چند تا بچه
اوه مدهو ـه، آره؟
اجازه هست؟
آره
خیلی بده...
تمام اتفاقاتی که برای نوهـتون افتاده.
یه دختر کوچیک که از پدرش بگیرنش.
بعدش مادرش رو توی این سن کم از دست بده...
آره. غم انگیزه.
این پدر تو نیست؟
نه. پدر خوانده.
پدرخوانده من و خواهرم نیکول.
هیچوقت نشنیدم درموردش حرف بزنی.
اون کارای زیادی برای چارلز کرد.
خب، اون خواهرمو به فرزندی قبول کرد...
ولی هیچوقت نخواست همین کارو برای من بکنه.
دوست داشتن چارلز میتونه سخت باشه.
دوست داشتن هیچ بچهای سخت نیست...
- چطور میتونی... - تمومش کنید
فکر خوبی نبود
نباید میاومدیم
برو. بیرون منتظرم باش.
هر کاری که میکنید، هر چی که میگه،
فکر نکن میتونی باهاش زندگی عادی داشته باشی
No comments yet. Be the first to leave one.