İlk 182 satır.
از خدايان چي ميخواي بپرسي؟
بچه ديگهاي نصيبم خواهد شد، اي عالم دانا؟
هر چقدر هم که نگاه کنم بچه ديگهاي در تقديرت نميبينم
پس... چي ميبيني؟
جشن دِروي خونيني رو ميبينم
يه حقهباز رو ميبينم که با سلاحش تو رو دو شقه کرده
شهري ساخته شده از سنگ مرمر ميبينم
و اقيانوسي سوزان و جوشان
هيچکدوم از پيش بينيهات رو متوجه نميشم
پيشگويي همينه ديگه
فقط زماني که اتفاق بيوفتن ،متوجهشون ميشي
و اونموقع هم ديگه براي عوض کردنش دير شده
کِي خواهم مُرد؟
،فريگ، همسر اودين تصميمش رو گرفته
اما هنوز به من اين اجازه داده نشده تا ببينمش
،يه روز ديگه بيا، فرمانده و شيرزن
و شايد اوموقع بهت گفتم
دقيقاً چطوري خواهي مُرد
،وقتي که يخها آب بشن، به وِسِکس برميگرديم
و زميني که شاه اکبرت بهمون وعده داده رو طلب ميکنيم
ميدوني، که اين هميشه روياي من بوده
!خونم به جوش اومده
ميخوام مبارزه کنم ميخوام يورش ببريم
چرا دلت جنگ ميخواد؟
و براي چي ميجنگي؟
اون
خب چي ميبيني؟
قدرت
قدرت يه شاه
قدرت هميشه خطرناکه
بدترينها رو به خودش جذب ميکنه
و بهترين آدمها رو به فساد ميکِشونه
من هيچوقت دنبال قدرت نبودم
قدرت فقط به کساني داده ميشه
که خودشون رو کوچيک ميکنن تا بهش دست پيدا کنن
If I Had a Heart آهنگ Fever Ray اثر
عـلـيـرضـا و نـيـمـا با افتخار تقديم ميکنند -: Oceanic 6 & Dark Assassin :-
« هِدِبي، اسکانديناوي »
:زیرنویس تنظیم و هماهنگ شده با نسخه بلوری اکستندد .....:::::Hamid5251:::::.....
آينار
بشين، کالف
باهام به وسکس مياي؟
نه، فرمانده اينگستاد
چرا نه؟
دلت نميخواد آوازهاي دست و پا کني؟
البته که ميخوام
اما يکي بايد اينجا بمونه تا حواسش به زمينها و
منافع شما باشه
گمونم براي اين کار بهم اعتماد دارين
درسته
در يک سال گذشته از جهات مختلف اعتماد منو جلب کردي
پيشنهاد ازدواج ديگهاي بهم شده
اگيل سوکاسون خودش پيشقدم شده
ديگه بدتر از اون نميشه
وضع خوبي در کسب و کار توليد زغال سنگ نارس داره
لااقل کل زمستون سردم نميشه
چرا بهم پيشنهاد ازدواج نميدي کالف؟
براي من تقريباً آدم حياتي هستي
چيزي جز يه جان ناقابل براي تقديم کردن بهتون ندارم
خب قضاوت اين مساله رو بسپار به من
مردم فکر ميکنن که بخاطر جاه طلبي ميخوام باهاتون ازدواج کنم
اما براي هيچکدوم از ماها سودي نداره
درباره آينار بهم بگو
آينار هنوز ازت متنفره
همچنان داره تلاش ميکنه تا اعضاي خونوادهاش رو ترغيب کنه
تا عليهات قد علم کنن
و خاندان قديمي رو برپا کنن
چيکار کنم؟
هميشه فکر ميکردم سواري روي اين کِشتيها چطوريه
سفر دريايي بسوي انگليس
هنوز دربارهاش حرف نزديم
مطمئن نيستم که بخوام باهامون به وسکس بياي
من آمادهام
تمرينات زيادي رو انجام دادم
حتي خود لاگرتا بهم کمک کرد
اما اگه باردار باشي چي؟
اگه از دستت بدم اونموقع بچهام رو هم از دست دادم
!من باهات ميام
نميتوني جلوم رو بگيري
!شما فسقليها رو کباب ميکنم
اوه... و واسه شام ميخورمتون
!داغه! داغه! داغ
به چي دارين ميخندين؟
بخاطر ما دست از بازي برندارين
اُه آره، بازيمون تموم شد
بي استخوان چطوره؟
اسمش "آيوار"ـه. ميدوني ديگه
ما خونواده خوشبختي هستيم
و اين چه مشکلي داره فلوکي؟
خونوادهها شاد و خوشبخت نيستن
يه خونواده رو واسم مثال بزن که شاد باشن
خونواده رگنار - کدوم يکيشون؟ -
فقط نگاش کن
آره، اما منو زيادي خوشحال ميکنه هلگا
دخترت رو دوست نداري؟ - نه، منظورم اين نيست -
...اين قضيه - !خب، واسم توضيح بده -
حس ميکنم توي اين خوشبختي گير کردم
حس توي دام افتادن دارم هلگا
ما دلمون نميخواد تو رو محدود کنيم فلوکي
،اگه ميخواي ما رو ترک کني پس برو
تو خيلي منطقي داري برخورد ميکني هلگا اينطوري فايده نداره
چرا از دستم عصباني نيستي؟
چرا، از دستت عصبانيم فلوکي
اما اونم فايدهاي نداره
شايد وقتي از وسکس برگشتي اونوقت سر عقل بياي
شايد توي وسکس کُشته بشم
کجا داري ميري؟ - !ميرم پي کارم -
!تو خيلي بيش از حد خوبي هلگا
اون چشه؟
من از کجا بدونم؟
اما خودت درد و رنج کشيدنش رو ميبيني
و نميتونم حالش رو بهتر کنم
اصلاً واست مهمه؟
بله، مهمه
دوستش داري؟
البته که دوستش دارم
منو دوست داري؟
« هِدِبي، اسکانديناوي »
اون رفت
حالا ميتونيم با هم حرف بزنيم
درباره چي آينار؟
درباره خيانت و قتل؟
نه، با من از اين حرفها نميتوني بزني
تو رو خوب ميشناسم دوست من
و ميدونم چي اذيتت ميکنه
اما چاره ديگهاي داري؟
نه ميتوني از دست خداي خودت قايم بشي و از خدايان ما
،منم از همين مشکل رنج ميبرم
منتها برعکس
با هم به وسکس ميريم
...و واسه من يوحناي
تعميدگر؟ - يوحناي تعميدگر خواهي بود، بله -
،هر جايي که بري
ازت پيروي ميکنم
!تورستن
يه مشکلي دارم
دو تا زن هر دوشون ادعا ميکنن ازم باردار هستن
اصلاً ممکنه؟
چرا با جفتشون ازدواج نميکني؟
يکيشون رو بعنوان زن انتخاب کن ...و اون يکي رو
زن صيغهاي؟ - نه -
از همديگه متنفرن
يا همديگه رو ميکُشن يا منو
خواهشاً فقط بهم بگين کي سفر رو شروع ميکنيم؟
!رولو
!عمراً نميدوني چقدر خوشحالم
خيلي خوشحالم که داريم ميريم
باور کن فلوکي، کاملاً درکت ميکنم
بهت چي گفتم تورستن؟
،اگه ميخواي توي دردسر نيوفتي
جلوي شهوتت رو بگير
...خب بعضيهامون مجبور شدن اين دردسر رو با خودشون بيارن
ميخواست باهامون بياد؟
نتونستم جلوش رو بگيرم
منو ياد خودت ميندازه
وقت مُردنه آينار
ميخوام با يه تبر در دستانم بميرم
انگار که توي نبرد کُشته شدم
مطمئناً اينو ازم دريغ نميکني؟
داري شوخي ميکني
چرا مردي که مرگش نزديکه بايد درباره اين مسائل شوخي کنه؟
اون تبر رو بهم ميدي يا نه؟
هديهات احمقانه بود
فکر نميکنم عليهم ازش استفاده کني
اُه چرا که نه؟
،اگه يه آدم غير مسلح رو بکشي
اونوقت همون آدم بزدلي ميشي که لاگرتا فکر ميکنه هستي
،اما در هر حال
واقعاً دلت ميخواد فرمانده خودت رو بکُشي؟
فرماندهام؟
خونوادهات رو متقاعد کن که ،ازم بعنوان فرمانده حمايت کنن
اونوقت از شر زني که جايگاه عموت رو ازش گرفت راحت ميشيم
چه فايدهاي بحال ما داره؟
با رگنار لاثبروک ميره يورش
فکرشم نميکردم
و قشنگيش هم همينه
...رگنار و لاگرتا
فقط درباره کشاورزي حرف ميزنن
کشاورزي
کي ميخواد زحمت سفر رو به جون بخره و کشاورزي کنه؟
چه افتخاري در اين مساله هست آينار؟
چه افتخاري داره؟
No comments yet. Be the first to leave one.