İlk 200 satır.
مردم کتگات!
من آیوار بی استخوان هستم!
پسر رگنار لاتبروک!
به شاه جدید ادای احترام کنید!
بیشتر بزنش!
به سلامتی کتگات!
به سلامتی کتگات!
بزرگترین پاداش ممکن
تا زمانی که لاگرثا زندهست...
من هنوز انتقامم رو نگرفتم
ما امپراتوری کتگات رو به دست آوردیم
اما هنوزم درونم احساس پوچی میکنم
نگران نباش
تا کی اون و دیگران میتونن از دستمون فرار کنن؟
همه جا گشت گذاشتیم!
و تازه کجا رو دارن که برن؟
چه کسی در برابر ما بهشون پناه میده؟
اما حقیقت داره
منم درونم احساس پوچی میکنم
دنیا رو به دست آوردم
ولی همه چیز رو از دست دادم
برادر خودم رو کشتم
همسرم مُرده
به همراه نوزاد درون شکمش
هارالد، من بودم زیاد خودم رو بابت این مسائل ناراحت نمیکردم
منظورت چیه؟
زندگی ادامه داره
یه نگاه به اطراف بنداز
کلی زن زیبا اینجاست
جنگجویان!
جنگجویان، وقتشه یه گیلاس دیگه بنوشیم
به سلامتی آیوار بی استخوان، پادشاه جدید کتگات
- سلامتی - سلامتی
سلامتی خودم
ملکه رو بیارید!
ملکه رو بیارید!
بیا! بیا!
زنده باد ملکه!
زنده باد ملکه!
معبدمون سوخته
پسر ایویند کشته شده
و حالا پسر کتیل، ثورگریم
واضحه که برگشتیم سراغ روشهای قدیمی
شاید یکبار برای همیشه ثابت کردیم که..
ما توانایی تغییر نداریم
که ما همینیم که هستیم
اما باید این چرخه بدسگالی...
انتقام و آدم کشی رو متوقف کنیم
وگرنه اجتماع جوان و شکنندهمون، بی شک نابود میشه
برای بازپسگیری لطف خدایان..
مایلم تا بدن و خونم رو قربانی کنم
اما اختیار تصمیم گیری در این مورد با من نیست
همهتون باید تصمیم بگیرید که..
پیشنهاد من رو میپذیرید یا خیر
من قربانی شدن فلوکی رو نمیپذیرم
چرا؟
فلوکی از همهی ما به خدایان نزدیکتره
چرا خدایان مجازات شدنش رو بخوان؟
با عقل جور درنمیاد
هیچ کدومتون نمیتونید به قربانی شدنش رای بدید
معلومه که باید فلوکی رو قربانی کنیم
- اون به ما دروغ گفت - درسته
فلوکی بهمون گفت که سرزمین خدایان رو پیدا کرده
اگه این سرزمین خدایانه..
پس اونا کجا رفتن؟
شاید هیچوقت نمیخواستن که ما اینجا باشیم
شاید از دست فلوکی عصبانی هستن..
که ما رو آورده اینجا!
فلوکی خواستهی خدایان رو میدونه؟
نکنه فکر میکنه که یک خداست؟
اون فقط یه انسانه..
و انسان جایز الخطاست
و اون اشتباه کرده که ما رو آورده اینجا
توی این آشغالدونی
اینجا سرزمینی از سنگ، گوگرد و مرگه
مطمئنم که خدایان دارن تماشامون میکنن
و دارن میخندن
دارن به ما میخندن
- فلوکی لایق مرگه - درسته
برای مجازات دروغهاش
به خاطر عزت نفس از دست رفتهی ما
- اونا که موفقن بگن، آری - آری!
- آری! - آری!
کشتیها دارن نزدیک میشن!
میتونم ببینمشون
رولو، دوک نورماندی
شاه آیوار
شاه هارالد
هویتسرک
اعلیحضرت، رولو
به کتگات خوش برگشتی
مایلیم تا بابت کمکتون به پیشبرد اهداف ما..
و کمکتون برای به دست آوردن پیروزی بزرگ بر دشمنانمون تشکر کنیم
کتگات یه مرکز مهم بازرگانیه
دلایل مهمی برای اتحاد باهاش دارم
و هویتسرک متقاعدم کرد که..
تو و شاه هارالد در کنار هم..
میتونید بر نیروهای لاگرثا، بیورن و اوبه غلبه کنید
اما میتونم بپرسم که چرا الآن شخصا به اینجا تشریف آوردید؟
چون دلم برای دیار قدیمیم تنگ شده
شایدم جاه طلبیت برای فرمانروایی بر دیار قدیمیت وسوسهت کرده؟
من به حد کفایت بر شهرها و سرزمینهایی فرمانروایی میکنم
که خواستههای هر مردی رو برطرف میکنه
چرا باید بار اضافهی..
استقرار پادگانی در کتگات رو به دوش بکشم؟
بدیهیه که قصد داریم بابت کاری که برامون کردید..
بهتون پاداش بدیم
نگران نباش، میدی
یه معاملهی تجاری میکنیم..
که برای من کاملا مطلوبه
همچنین یه پیمان مشترک برای دفاع مشترک از قلمروهامون میبندیم
که اگر یک روزی توسط کسی مورد حمله قرار گرفتم..
شما باید جنگجویانی برای حمایت از من بفرستید
حالا، قدیم الایام..
اینجا رسم و رسومی در مورد مهمان نوازی داشتیم
حتی رگنار هم به مهمانانش آب و غذا میداد، مگه نه؟
چه کسانی مخالف هستن؟
برابره
چه کسی رای نداده؟
من
نمیخوام رای بدم
همه باید رای بدن
این قانونه
تو پسر منی
باید مثل خانوادهت رای بدی
اون باید همون طور که خودش میخواد رای بده
نه، اینطور نیست
خانواده همه چیزه
باید اینو بدونی
خیلی خب، رای میدم
متاسفم، فلوکی
اما باید پیشنهاد قربانی شدنت برای هدف والاترمون رو رد کنم
زندهی تو برامون ارزش بیشتری داره
و پدر..
خانوادهی من از الآن ثورون و بچهی داخل شکمشه
باید اعتراف کنم، وقتی هویتسرک اومد پیشم..
و در مورد جنگ داخلیتون بهم خبر داد...
حسودیم شد
دیگه نمیتونیم بجنگم
بهم اجازه نمیدن
زیادی اهمیت دارم
یادمه یه بار..
داستانی در مورد یه جنگاور اهل اسکاندیناوی شنیدم
که بر خلاف تصور همگان...
زندگی طولانی، خشن و پیری خسته کنندهای داشت
به خدمتکاراش گفت که برن و تمام وسایل..
آهنیش رو جمع کنن. مثل دیگ و تابههاش
مثل..
اسلحههاش..
و ببرتشون بالای یه صخرهی مرتفع
و بندازنشون پایین که برای آخرین بار صداش رو بشنوه
سر و صدای جنگ رو
اگه بودی عاشقش میشدی، عمو
نبردهای خشم آلودی بود
جنگجوهای بزرگی در هر دو طرف کشته شدند
اودین باید خوشحال باشه که خیلی از بزرگان رو پس گرفته..
تا در والهالا باهاشون شام بخوره
تو نه، برادر
نه، من نه
اوبه از جونم گذشت
خب، هر چی باشه اون برادرته
چی رو دیگه ازم پنهون کردید؟
من هالفدان رو کشتم
برادرم رو کشتم
منم یه بار سعی کردم برادرم رو بکشم
خب، اوبه زندهست؟
آره
و بیورن؟
البته که بیورن آهنین زندهست!
خودم بهش جنگیدن رو یاد دادم!
کی میتونه اونو بکشه، هان؟
یه نفر دیگه هست که هنوزم زندهست
زنی که روز و شبهام رو ازم گرفته
زنی که به حلقهی مقدسم قسم خوردم که بکشمش
منظورت لاگرثاست
کجاست؟
نمیدونیم
فقط میدونیم بعد از شکست..
لاگرثا، اوبه، بیورن و ثوروی سریعا کتگات رو ترک کردند
ناپدید شدند
دیدهبانهایی در جستجوی اونا گذاشتیم
زیاد طول نمیکشه تا پیداشون کنیم
خب.. براتون آرزوی موفقیت میکنم
اونجا رو نگاه!
- خوردنیه؟ - آره
چرا نمیریم هدبی؟
هنوز اونجا آدم داری؟
وقتی آیوار از نقشههامون باخبر بشه..
پشتمون رو خالی میکنن
چقدر طول میکشه گشتهاش پیدامون کنن؟
اگه خوش شانس باشیم، فقط چند هفته
نمیتونم قبول کنم که این پایان داستان من باشه
که دستگیر بشم، تحقیر بشم و توسط آیوار کشته بشم، نه!
ارزش من بیشتر از ایناست
ما ارتشی نداریم که بتونیم باهاش آیوار رو به چالش بکشیم
باید یه کاری برای انجام دادن وجود داشته باشه
یه جایی برای رفتن
کجا؟ کجا، اوبه؟
چیکار میتونیم کنیم؟ کجا میتونیم بریم؟
No comments yet. Be the first to leave one.