İlk 176 satır.
بدو تا برسیم
بدو... تا بهش برسیم
تا بهت برسیم
تا بالاخره بهت برسیم
دریای آبی و زلال
اون دریای آبیِ بیکران
تکهای از یه معجزه
یه گوشه از یه معجزه
با آدمهای خیلی بیشتری از چیزی که فکرش رو میکردیم آشنا شدیم
دیدارهایی که حتی نمیشه شمردشون
هر قدمی که جلو میریم
با هر قدمی که تو این راه برمیداریم
هنوز آخر راه معلوم نیست
هنوز مقصد رو نمیبینیم
ولی از پس هر چیزی برمیایم
مطمئنم از پسش برمیایم
فقط میخوام لبخندت رو ببینم
همین که لبخند بزنی برام کافیه
اگه جا میزدیم هیچوقت نمیدرخشیدیم
اگه میترسیدیم، نمیتونستیم بدرخشیم
حتی با ضعفهامون هم جنگیدیم
ضعفهامون رو هم پشت سر گذاشتیم
ما با تمام وجودمون جلو رفتیم
ما واقعاً همهچی رو گذاشتیم وسط
هیچی عوض نشده
همیشه همین بودیم
بدو!
بدو!
تا برسیم... تا بهت برسیم... هی!
تا بالاخره بهت برسیم!
هنوز افسانه نشدیم؟ مهم نیست!
اشکالی نداره! همینم عالیه!
تا روزی که دوباره با خنده کنار هم باشیم
دنبال اون نقشهی درخشان برو
دیگه وقت دودلی نیست، مبارز!
همهچی درست میشه
پشت سرت رو نگاه کن.
کلید از همون اول دست خودت بود.
اگه وقتی از اینجا رفتی...
اِلباف هنوز سرپا بود...
...بیا یه سر بهم بزن.
الماس، طلا، مرواریدهای گنده!
کل اون قصر رو زیر و رو کردم چون فکر میکردم اونجان!
فقط به همین خاطر رفتم اونجا!
اصلاً کاری به اون هیولایی که اسمش لوکیه ندارم!
ل... لوکی؟
الماس؟
نـ... نه، هیچی نیست.
شماها باید استراحت کنین.
یه کم بخوابین.
باشه.
خواهش میکنم نامی خانوم! اینجا دربارهش حرف نزن!
باورم نمیشه دست خالی دارم برمیگردم!
نامی خانوم! داری خیلی چیزایی رو لو میدی!
ــ گنج! ــ نامی خانوم!
تور درخت جواهر آدام
اینجا از چیزی که فکر میکردم خیلی بزرگتره.
باورم نمیشه همهی اینا بخشی از درخت آدامه!
مواظب باش!
اگه بیفتی دردسر میشه.
مرسی، ریپلی.
ما روی شاخههای یه درخت آدام غولپیکر زندگی میکنیم.
آدام
هر کدوم از این شاخهها داستان خیلی طولانی خودشون رو دارن.
خونهها
اونجا رو ببین.
اون...!
نوک اون شاخه یه زمانی یه روستا به اسم هاوگن بود.
چی؟! یه روستا؟
یه روز صاعقه خورد به روستا و آتیش گرفت.
وقتی یه شاخه خیلی پیر بشه، دیگه خاموش کردن آتیشش غیرممکنه.
برای اینکه آتیش به بقیه شاخهها نرسه...
شاخه رو با خود روستا قطع کردن.
با خود روستا؟!
باورکردنی نیست...
حتماً تصمیم خیلی سختی بوده.
حتی درخت آدام هم وقتی پیر بشه...
فهمیدم...
شاید این نقطهضعف اِلباف باشه.
آتیش و صاعقه.
مرسی!
ووووه...
نامی! کجا بودی؟!
صورتت حسابی گل انداخته!
حسابی زدی به سرت!
لوفی و زورو رو هـــیچ جا پیدا نکردم...
شما کلی چیز باحال رو از دست دادین.
لوفی و زورو...
حتماً رفتن بگردن.
عه، چه خوب! چه خوب!
ووهو!
یارول! اینم نابغهی کشتیرانمون!
ولش کن...
وای... چقدر خوشگله.
ای پیرمرد هیز!
شرط میبندم با همه همینجوری لاس میزنی!
این چه حرفیه؟!
رئیس یارول همچین آدمی نیست.
پس سلیقهت چه مدلیه؟
سلیقه؟
زنهای بزرگتر.
آخه کی از تو بزرگتره؟!
آخ!
رئیس یارول!
رئیس یارول!
تو پیرترین آدم دنیایی!
هی، اوسوپ! به شمشیر رئیس یارول دست نزن!
خفه شو دوری!
هی! هیچکس جرئت نداره این اکسکالیبور رو بیرون بکشه؟!
نکن! خونش راه میافته میمیره!
بیا دیگه، مرد گنده!
یه جایزه خفن بهت میدم!
وای خدا...
استخون! استخون!
استخون! استخون! استخون!
آرههه!
اوسوپ حسابی مست کرده!
خودتم همینطوری!
ولی...
...حق هم داره.
چون همیشه آرزوش بود...
...بیاد اینجا.
آره، معلومه. هیچوقت اینقدر خوشحال ندیده بودمش.
پس خودم شمشیر رو درمیارم!
من یه جنگجوی شجاع دریا میشم!
هنوز خیلی زوده برات!
از سالم بودن نامی مطمئن شدم، ولی...
هوم؟
گِرد کجاست؟
فعلاً...
جونشون در خطر نیست.
ولی هر چهار دست و پاشون شکستگی شدید داره.
و این یکی هم انگار با یه جسم تیز زخمی شده.
یا شاید یه آدم کوچیک با یه ضربهی خیلی قوی این کار رو کرده.
طبیعی نیست که دو تا نگهبان قصر همزمان اینقدر داغون بشن.
چی شده؟ همهچی رو برام تعریف کن!
نه... من هیچی نمیدونم...
جدی؟
آره، جدی میگم.
فقط رفته بودم یه دوری بزنم تا برای قلعهی لگوییم ایده بگیرم.
ولی وقتی رسیدم...
دروازه شکسته بود.
خیلی عرق کردی.
امروز هوا گرمه؟
ها؟!
نه... من...
اگه بفهمه دنبال کلید آزادی لوکی بودیم، نابود میشیم!
ولی اخماش خیلی بهش میاد...
باشه، اگه نمیخوای بگی، از خود نگهبانا میپرسم.
نه! بذار اول استراحت کنن.
پس به رئیس یارول خبر میدم.
فکر نکنم خراب کردن این جشن کار درستی باشه.
اگه وسط جشن با یه مشت نگرانی بیاساس بریزیم بهم...
...همه خوشی از بین میره.
وقتی نگهبانا به هوش اومدن،
ازشون میپرسم چی شده.
باشه.
پس میسپارمش به تو.
خیالت راحت، با منه!
فقط باید تا برگشتن لوفی و زورو دووم بیارم.
اگه بفهمن لوکی آزاد شده، منم شریک جرم حساب میشم.
راستش همیشه دلم میخواست لوکی آزاد بشه و از این جزیره بره!
هر جا دلش خواست خرابکاری کنه، فقط اینجا نباشه!
فقط یه نگرانی مونده...
اون مزاحمی که شبیه شنکسه هنوز آزاده...
راستشو بهم بگو!
یه چیزی میدونی، مگه نه؟!
چه جایزهای!
مدرسهی والروس
ای بابا! خطا رفت!
حالا نوبت منه!
هدفت رو خوب بگیر.
باشه!
من دراوگرم!
پیدات کردم، دراوگر!
آمادهای؟
No comments yet. Be the first to leave one.