İlk 200 satır.
اسم من الیور کوئین ــه.
بعد از گذروندن پنج سال در جهنم، تنها با یک هدف
به خونه برگشتهام، نجات دادن شهرم.
امروز، من در دو جبهه در این نبرد میجنگم.
روزها، به عنوان شهردار استار سیتی رو رهبری میکنم،
ولی شبها، من کس دیگهای هستم.
من... چیز دیگهای هستم.
من گرینارو هستم.
آنچه گذشت...
سلام، الی.
پلیس!
اسمش وینسنت سوبِل ــه.
همکار سابقمه.
باید پیش از اینکه به کس دیگهای صدمه بزنه پیداش کنیم.
پلیسا دارن میان. تو باید بری.
باهام ازدواج میکنی؟
- آره. - آره؟
تو بهترین قسمت وجودمی.
فقط چون عاشق تو بودهم آدم بهتری هستم.
زندگی هر مشکلی پیش پامون بذاره،
عشق ما میتونه اونو فتح کنه.
الیور جوناس کویین، فلیسیتی مگان اسموک،
من شما رو زن و شوهر اعلام میکنم.
لطفاً عروستو ببوس.
اینجایی. سلام، رفیق.
عمه تیا گفت میتونم یه کم شامپاین بخورم.
گفتم فقط یه قلپ اونم فقط موقع سخنرانی.
مامان و بابا میذاشتن ما این کارو کنیم.
عیبی نداره.
آره، ما هم که خوب از آب در اومدیم.
فکر میکنم اگه مامان و بابا اینجا بودن به خاطر این مهمونی
و این شاهدوماد کلی تحت تاثیر قرار میگرفتن.
- واقعاً؟ - آره، البته.
چطور؟ همهچی روبراهه؟
فلیسیتی قرار بود تا الان اینجا باشه...
واسه چی عصبی هستی، الی؟
شماها که با هم زن و شوهرین،
و کس دیگهای به جز جان رو که
به مراسم دعوت نکردی.
خب، تو هنوز توی بیمارستان بودی،
و یه کم دقیقهی آخر بود، خب؟
آره، میدونم، میدونم.
- سلام. - سلام.
لایلا معذرتخواهی کرد که نمیتونه بیاد.
ماموریتهای آرگوس به خاطر یه مراسم عروسی که به تعویق نمیافتن.
امیدوار بود واسه خاطر این عروسی به تعویق بندازن.
تبریک میگم، رفیق.
خب عروسخانوم کجاست؟
نمیدونم. دانا گفت
یه نقشه داره...
مامان اصرار کرد یه جوری وارد شیم که همه نگاه کنن
چونکه یه عروسی سنّتی نداشتیم،
و مطمئنم تا آخر عمرم
هِی سرکوفتشو بهم میزنه.
به خانوادهمون خوشاومدی.
پسرم!
الان میتونم بهت بگم "پسرم"، درسته؟
- البته، آره. - چه عالی!
میخوام بدونی
من هردوتونو بخشیدم که دوتایی فرار کردین
و ازدواج کردین و اینکه صبر کردی
وقتی بهت اتهام ارتکاب جرم زدن
از دخترم خواستگاری کردی.
در واقع، فلیسیتی از من خواستگاری کرد.
بیخیال، دانا. بذار امروز عروسیشونو جشن بگیرن.
اونا عروسیشونو گرفتن ولی ما رو دعوت نکردن، یادت رفته؟
گمونم فلیسیتی داره سنّت زنانِ خانوادهی اسموک رو ادامه میده
که عروسی سنّتی نمیکنن.
چی داری میگی؟ ما که عروسی گرفتیم.
نه، ازدواج کردن توسطِ خاخامی که ادای تام جونز رو درمیاره
خیلی سنّتی نیست.
من فکر میکردم عاشق تام جونز هستی.
نخیر، نیستم. تو عاشق تام جونز ــی. میدونی چیه؟
حد اقل ما یه عروسی یهودیای داشتیم.
جداً میگم، بچهها، میمُردین اگه
یه خاخام یا یه خوپا بیارین اینجا؟
من یه لحظه با فلیسیتی کار دارم.
- باشه، البته. - برش میگردونم.
به یه خوپا هم راضی بودم.
اون دیوونهها دیگه پدر زن و مادر زنتن،
پس اگه نظرت عوض شده، دیگه دیره.
جور دیگهای بهم نمیچسبه اصن.
واقعاً عاشقمی.
من همیشه میدونستم شما دوتا به هم میرسین.
- من همینو نمیگفتم، عسلم؟ - چرا گفت.
حتی وقتی توی اخبار دیدم خبر به هم خوردن نامزدیتونو دادن،
هِی به این یکی میگفتم، "آدام، فلیسیتی و الیور
"تقدیرشون اینه به هم برسن.
این مشکلاتو کنار میذارن."
- اینو نگفتم، عسلم؟ - چرا گفتی.
- آره، گفتم. - ما خیلی خوشحالیم شماها
تونستین بیاین.
بسیار خوشحالم دوباره میبینمتون.
میخواستم بهتون بگم برگردین به شهر آیویتاون،
ولی حدس میزنم شهردار استار سیتی بودن این کارو سخت میکنه، درسته؟
ما عاشق آیویتاون هستیم، ولی استار سیتی خونهمونه.
بهترین قسمت عروسیها مشروب مفتیه.
نوش.
من و پال گفتیم کاکتیلهای ویژه
برای عروسیمون درست کنن.
هولتینی و پیچ پال سَنگریا.
کتشلوار تاکسیدوی سفید شبیه به هم هم پوشیدیم.
میشه یه لیوان شامپاین بهم بدی، لطفاً؟
خوبی؟
من؟ آره، البته که خوبم.
فقط چون طلاق گرفتم دلیل نمیشه
نتونم عروسی گرفتن مردم رو تحمل کنم.
منم اونقدر به جشن عروسی علاقه ندارم.
- چه شوکهکننده. - ایدهی اینکه
باقی عمرتو با یه نفر باشی خیلی غیرواقعی به نظر میاد،
و خیلی هم کسلکنندهست.
احتمالاً به همین خاطره که من
این همه نامزدی به هم خورده داشتم.
- چی گفتی؟ - چی؟
- الان برمیگردم. - چی؟ میخوای همینجوری بذاری بری
بعد از اینکه این حرف بزرگ رو گفتی؟ میخوای این کارو کنی؟
فقط من اینطور فکر میکنم، یا اینکه اون اخیراً رفتارش عجیب و غریب شده.
نه، قطعاً توی 'آپسوییپز' ــه.
الان چند هفتهست که داره یواشکی با یکی اساماسبازی میکنه.
خوش به حالش.
میدونی، شاید تو هم باید شروع کنی به سر قرار رفتن.
آره، من خیلی سر قرار میرم.
عه، واقعاً؟ با کی؟
کی؟ خیلیا هستن.
یه نفر خاص هست
که دارم باهاش قرار میذارم.
اسمش... 'دام پِریان' ــه.
خیلی دلنواز و پرخرجه،
خیلی هم خوبه، ولی پای پسرای دیگهای هم وسطه.
نمیخوام الان دست و پام بسته باشه، میدونی.
میخوام سبک زندگی مجردیمو حفظ کنم.
پای چه کسای دیگهای وسطه؟ 'تام کالینز' و 'راب روی'؟
خیلی اهل جین نیستم.
بهتون تبریک میگم، آقای شهردار.
بیخیال، کوئنتین، امشب منو الیور صدا کن.
در واقع، همیشه الیور صدام کن.
برات یه کادوی کوچولو گرفتم، الیور.
آره، میدونم، چیز خیلی زیادی نیست...
ولی...
پدرم روز عروسیم اینو بهم هدیه کرد.
کوئنتین، من نمیتونم اینو قبول کنم.
من که کسی رو ندارم تا بخوام اینو بهش هدیه بدم، مگه نه؟
و به علاوه، درست نیست که امشب پدر و مادرت اینجا نیستن.
ازت متشکرم. این... خیلی برام ارزش داره.
دستت درد نکنه.
اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا.
وای خدای من! من گرفتمش!
نه!
عشق.
عشق واقعاً چیه؟
ای بابا.
چیز محسوسی نیست،
پس کی میتونه بگه یه چیز ساختگی نیست؟
آخه، هیچ مدرک موثقی وجود نداره
که عشق واقعاً وجود داشته باشه.
آخه، ببینین، من عاشق خیلی چیزائم--
پلوور، ریاضیات، قهوه، ولی، میدونین،
نمیرم با اینا ازدواج کنم که.
اصن ازدواج چی هست؟ ینی، چی هست اصن؟
ینی، مگه... یه تیکهکاغذه که روش نوشته،
"عه، من تا آخر عمر مدیون تو"... چمیدونم... نه.
میتونم به همین سادگی بذارم برم، پس ازدواج واقعاً چیه
وقتی به اصلش فکر کنین؟
بازم حرف دارم بزنم.
همگی کرتیس رو تشویق کنین.
متشکرم، کرتیس، دستت درد نکنه.
فکر میکنم چیزی که دوستم داره تلاش میکنه بگه اینه که،
عشق حقیقی انقدر خاصه که ما همه خوابش رو میبینیم،
و وقتی من به الیور و فلیسیتی نگاه میکنم،
به یاد میارم چه حسی نسبت به زنم داشتم
وقتی داشتیم با هم عروسی میکردیم.
خیلی عاشق هم بودیم.
حاضر بودیم هر کاری برای هم بکنیم، مهم نبود سر انجامش چی باشه،
الیور و فلیسیتی هم به طور خلاصه اینطورین.
آره، شماها مشکلاتتونو داشتهاین،
ولی همیشه مشکلاتتونو حل میکنین.
اینا دو نفر از واقعیترین آدمای دنیائن،
و شایستهی تمام خوشیهای دنیائن،
و من بسیار خوشبختم که میتونم اونا رو دوست خودم صدا کنم،
No comments yet. Be the first to leave one.