İlk 200 satır.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
…آنچه گذشت
حق نداری بمیری
بدون تو نمیتونم زندگی کنم
نَوۀ جدیدت هم نمیتونه
تو کی هستی؟
اسم من وِندیگو دانِره
سنگ قیمتی احتیاج دارم. باید برگردم خونه
من سنگ قیمتی دارم
دلم نمیخواد به کسی آسیب برسونم
من دزد نیستم، باشه؟ فقط یه سنگ قیمتی میخواستم
تا بتونم برگردم به زمان خودم
طلا چی، آقای فریزر؟
شاه لویی هیچوقت واسۀ استوارتها طلا نفرستاد
تنها چیزی که پیدا کردم یه جعبۀ خالی بود
و یه تیکه جواهر
برش داشتم، با خودم گفتم شاید به یه دردی بخوره
اون ۹اُمین اِرل ِ السمره
نمیدونه که من پدرشم و هیچوقت هم نباید بفهمه
چون که اگر یه زمانی …این حقیقت بَرمَلا بشه
زندگیش نابود میشه
خبر مرگمون
توی یه آتیشسوزی میمیریم
قبل از اینکه بریم بیرون
،و جنازۀ مَلوا و بچهش رو دفن کنیم لطفاً بایستین
اونا بهخاطر شما مُردن
اونوقت شما هنوز زندهاین و میتونین زندگی کنین
بجز درسهای زندگی از مُردهها
چه چیزی یاد میگیریم؟
حالا که تام کریستی مُرده بود
با مرگش چه چیزی به من یاد داده بود؟
فداکاریش بهم یادآوری کرد
که باید تلاش کنیم تمام و کمال زندگی کنیم
باید افکارمون، احساساتمون، نفسهامون
و ضربانهای قلبمون رو بشماریم
نه تعداد روزها، ماهها یا سالها
چون هیچکس از فردای خودش خبر نداره
آقای کریستی
بعد از اینکه از ویلمینگتون برگشتم دنبالت گشتم
بهم گفتن از تَپه رفتی
توی جنگلها بودهم
تا بتونم نزدیکش باشم
بهت تسلیت میگم
بابت مرگ خواهر و پدرت
بهم تسلیت میگی؟
میدونم عاشق خواهرت بودی
پدرت… جفتتون رو دوست داشت
نه اونجوری که من مَلوا رو دوست داشتم
از صمیم قلبم عاشقش بودم
از وقتی که به دنیا اومد
و بهم دادنش تا بغلش کنم
کس دیگهای رو نداشتیم
پدر زندان بود
…و مادر
وای، مادر
قضیۀ مادرت رو میدونم
پدرت واسهم تعریف کرده بود
واقعاً؟
بهت گفت که عمهم من و مَلوا رو بُرده بود
اعدامش رو ببینیم؟
نه
بعد از اون قضیه موندیم پیش عمه دارلا
پیرزن ِ عوضی درست بهمون غذا نمیداد
من مراقب مَلوا بودم
مَلوا بینقص بود
کاملآً بینقص بود
پوستش خیلی شاداب و… نَرم بود
بخشهای خصوصی بدنش مثل یه شکوفه بود
مَلوا مال من بود
!مَلوا مال من بود
اون پیرمرد هیچوقت نفهمید، هیچوقت حس نزد
چه جایگاهی واسۀ همدیگه داشتیم
تو کشتیش
تقصیر مَلوا نبود. هیچکدوم از این اتفاقات
ولی فهمیدم که با ایان خوابیده
و همینطور با اون هندرسون کثیف
و بهخاطر این قضیه کُتَکِش زدم
…ولی گفت که مجبور بوده اینکارو بکنه
چون حامله بوده
بچۀ تو بود
گفت مجبوره ازدواج کنه
اونجوری شوهره فکر میکرده
،بچۀ خودشه حالا با هر کسی که ازدواج میکرد
و من گفتم اجازه نمیدم این اتفاق بیافته
پس مجبورش کردی بگه بچۀ جیمیــه
میدونی، اونجوری تکلیف بچه مشخص میشد
اونجوری، مجبور نبود با کسی ازدواج کنه
فکر کردم شوهرت یه مقدار بهش پول میده
و بهش میگه از اینجا بره
اونجوری منم میتونستم باهاش برم
پس واسۀ چی کشتیش؟
مَلوا گفت نمیتونه اینکارو انجام بده
مَلوا گفت نمیتونه به تو آسیب برسونه
…هر چیزی گفتم فایدهای نداشت
همهش میگفت تو رو دوست داره
و حقیقت رو به همه میگه
تا خونهتون اومدم دنبالش
…و توی باغها جلوش رو گرفتم
و سعی کردم نظرش رو عوض کنم
ولی… نتونستم
امروز از اینجا میریم
تو، من و بچهمون
آلن، خواهش میکنم. اینکار درست نیست
نظرم رو عوض کردم
ولی من عاشقتم
من عاشق تو نیستم
من عاشق تو نیستم. من عاشق تو نیستم
…من عاشق تو نیستم. من
نباید بجز من عاشق کسی میشدی
!نه! نه
بدش به من - اجازه نمیدم اینکارو بکنی -
نمیتونی خودکشی کنی
پدرت جون خودش رو فدای من
،و تو کرد حالا چه لیاقتش رو داشته باشی چه نداشته باشی
آلن، از اینجا برو و هیچوقت برنگرد
من نمیتونم زنده بمونم
…نمیتونم
درست میگفت، زندایی. نمیتونست زنده بمونه
همۀ این مدت، فکر میکردم شاید اون بچه، بچۀ من بوده باشه
اما بچۀ آلن بود
با اینحال، حقش بود زنده بمونه
مَلوای بیچاره
…مَلوا، تام و حالا آلن رو
نااُمید کردم
همۀ اعضای خانواده مُردن
حیف شد
از همون بار اولی که آلن کریستی رو دیدم
میدونستم شیطون توی دلش نفوذ کرده
ثابت شد که هم دروغگوئه و هم دزد
فقط خدا میدونه چه کارهای دیگهای از دستش برمیومده
نمیدونم چیکار کرده بوده
ولی شما ۲ نفر رو …به اندازۀ کافی میشناسم
حتماً حقش بوده
حالا… بهتره عجله کنیم
تا سروکلۀ کس دیگهای پیدا نشده
خب، قسمت خسته کنندهش تموم شده
رسیدیم به آخرین مرحله
یه هُل دیگه بده، عزیزم
آفرین
وای، دختر خوشگلیه
آره
دختره
نَوۀ عزیزم
شبیه توئـه
واقعاً؟
سلام، کوچولو
نظرت چیه؟ …بهش میاد اسمش رو بذاریم مارجری
بهخاطر مادرت؟
فکر میکنم بیشتر بهش میاد اسمش آماندا باشه
لاتینه
به معنای: «دختری که دوستش دارن. هوم؟
آره
کاپیتان راجر مَککنزی»
ساکن تَپۀ فریزر و همسرش
…بانو بریانا مَککنزی
دختر دار شدن
حال مادر و بچه خوبه
اسم بچه رو گذاشتن
«آماندا کلیر هوپ مَککنزی
خب، به گمونم اینجوری رسمی شد
نسخۀ نوشته شدۀ اسمش رو دوست دارم
آفرین، دختر دایی
ممنون
فِرگوس چقدر بافکر و درکه
که اطلاعیه منتشر کرده
مَندی کوچولومون هنوز هیچی نشده معروف شده
و ایمی مَککالم
این لحافی که واسهش دوخته رو فرستاده اینجا
قشنگه
…حالا که صحبت از دختر معروفمون شد
کجاست؟
اوه، پیش پدربزرگشه
نظرت چیه؟
اسب خوبیه
مثل اسب ِ مامانبزرگ
و این اسب مال توئـه، عزیزم
کُره اسبها به محض اینکه بدنیا میان میتونن بایستن و راه برن
روز بعدش میتونن چهار نعل برن
واسۀ تو یکم بیشتر طول میکشه
تا بتونی اینور اونور بدوئی
ولی یه روزی سوار این اسب میشی
پدربزرگ یادت میده
و یه سوارکار خوب میشی
این چطوره؟
این میکروسکوپ ِ مامانبزرگه
آره، اینم گیاهها و داروهاشه
…هوم و یه روزی
همهچی رو بهت یاد میده
…آره و اگر دوست داشته باشی
میتونی مثل مامانبزرگ یه جراح بشی
هوم؟
آره
یه لحظه، عزیزم
آره
همینطوری دراز بکش
یه لحظه
یا خدا
چیه؟ چیه؟ چی شده؟
مامان؟
مامان، بهم بگو
No comments yet. Be the first to leave one.