İlk 200 satır.
آنچه در "وایکینگها" گذشت...
تو پسرمون رو کشتی؟
مطمئن نیستم که اون ناقص الخلقهی کوچولوی حرومزاده، پسر من بوده باشه
از اون کوهها رد میشیم و به کتگات حمله میکنیم
و از چنگ آیوار درش میاریم
هر دوی شما یه چیز رو میخواید اما تا وقتی تاج و تخت رو از آیوار نگیرید..
بهش نمیرسید
اوبه، اگه از نظرت اشکال نداره..
وقتش رسیده که برگردم خونه
منتظظر برادرم هویتسرک بودم..
تا با شاه اولاف برگرده
- اونا اینجا نیستن - هنوز نمیدونم..
که تصمیم درستی گرفتم یا نه
شاید داریم به سمت مرگمون حرکت میکنیم
سلام، هویتسرک
با چنین ارتش بزرگی کجا میری؟
میرم تا با تو و شاه اولاف به کتگات حمله کنم
داداش خودمی!
استحکامات دفاعی شهرمون رو نوسازی و تقویت میکنیم
شما هیچوقت نمیتونید به کتگات غلبه کنید
ما همیشه شکستتون میدیم خدایان ما رو دوست دارن!
مترجمین : نیـــــمـــا نــعیمــی و امـــــیرعلــــی Dark Assassin & illusion
دستوراتی که داده بودید رو انجام دادیم
و در تمامی نواحی تحت حکومتتون..
یک ارل منصوب کردیم
اونها مالیات و غرامات رو جمع آوری میکنن
هر کدوم شصت سرباز برای ارتش شما فراهم میکنن
آهنگر!
میدونی که باید چیکار کنی
بله. دارم میرم کارمو شروع کنم
خوبه مرد، خوبه مرد!
- خب؟ - ما دو ارتش دیدیم..
که دارن با هم پیشروی میکنن یکیشون تحت هدایت بیورن آهنین بود
و شاه هارالد فاینهر
شناختیشون؟
و اون یکی ارتش، توسط یه شاه و یه ارل فرماندهی میشد که ما نمیشناختیمشون
در کنارشون کسی بود که میشناختیمشون
برادرم، هویتسرک
بله، شاه من
و شما کاملا مطمئنید؟
بله، شکی نیست
این خوبه؟
فکر نمیکنی این خوب باشه، فریدیس؟
خدایان همراهم بالاخره اجازه دادن با سرنوشتم روبرو بشم
حالا دیگه تمام برادرانم علیه من هستن
حالا من اون شخص برگزیدهام
قطعا آیوار خودش رو برای محاصره آماده کرده
شاید بهتر باشه باهاش مذاکره کنیم
نه، نه
حق با برادرمه
دیگه هیچوقت دوباره با آیوار مذاکره نمیکنیم
بیفایدهست
چه اتفاقی برات افتاد، لاگرثا
تا سر حد مرگ رفتم..
اما دوباره متولد شدم
تو در حد فاصل زندگی و مرگ بودی..
این چه چیزی بهت یاد داد؟
تنها چیزی که یاد گرفتم...
این بود که زندگی..
یعنی زجر کشیدن
و راه فراری ازش نیست
حقیقت امر اینه
این مهمه که..
ما چطور با زجرها...
و با حقیقت مواجه میشیم
چطور به بچهم بگم که نزدگی همش زجر کشیدنه؟
خودشون خواهند فهمید
به زودی میرسیم کتگات
جایی که یک بار دیگر، برادر علیه برادر خواهد جنگید
و دنیا در هم میشکنه
میدگارد تا سه زمستان به خاطر این جنگها..
در هم خواهد پیچید
پدران پسرانشان را قتل عام میکنن
برادران در خونن یکدیگر..
غلط خواهند خورد
مادران، همسرانشان را رها میکنند
و پسرهایشان را اغوا میکنند
فیمبولوتر
زمستان بزرگ
گلوی میدگارد رو...
خواهد فشرد
فنریر
گرگ بزرگ
خورشید رو..
بین آروارههاش نگه میداره..
و اونو میبلعه
سر تا سر آزگارد رو با خون یکی آلوده میکنه
و اون موقع مبارزین و خدایان والهالا
دست به سلاح میشن...
و علیه غولها و مارهای بزرگ..
که از بند میدگارد رها شدن، میجنگه
اودین..
و گرگ بزرگ
اولین رویارویی رو با هم خواهند داشت
و نبرد آنها هراسناک خواهد شد
هر چند در آخر..
گرگ..
خدای خدایان رو میبلعه
و اینطور...
اودین میمیره
و اینطوری جهان میسوزه..
و خدایان میمیرند
و خورشید تیره میشه..
و دیگه هیچ ستارهای در آسمان نخواهد بود
و زمین در دریا فرو میره
راگناروک
فقط یه داستانه
داستانها تنها چیزهایی هستند که داریم
به دروازهها حمله کنید
موافقم
نیروهامون رو تقسیم میکنیم و به دو دروازه به صورت همزمان..
و با نهایت خشونت حمله میکنیم
اگه نیروهامون رو تقسیم کنیم...
باید بتونیم همدیگه رو تشخیص بدیم
برای برادرم
برای هالفدان
آیوار، چی شده؟
باید بدونم که تو منو بخشیدی یا نه
متاسفم
بابت تمام کارهایی که کردم
متاسفم
دوستت دارم، فریدیس
خودتم میدونی
منم دوستت دارم
و میبخشمت
باید برم
مراقب خودت باش
تو هم همینطور
عشقم
از دیوارها محافظت کنید
زود باشید!
آماده!
کمانداران، آماده!
از برجها محافظت کنید
جلوشون رو بگیرید!
در موقعیت!
در موقعیت!
نشانه بگیرید
آماده!
دارن نزدیک میشن!
به پیش!
کمانداران!
رها کنید!
حرکت کنید!
کمانداران!
رها کنید!
برید!
رها کنید!
- بکوبید! - دیوار سپری
بهشون شلیک کنید!
- بکوبید! - به خونه خوش اومدی، بیورن
بکوبید!
به خونه خوش اومدی! رها کنید!
باز کنید
یالا
حمله!
کمانداران، رها کنید!
باز کنید!
اوه، خدای من، خدای من چرا من رو رها کردی؟
چرا بهم کمک نمیکنی؟
چون که من رو به سمت غبار مرگ هدایت کردی
به پیش! بکوبید!
به پیش!
رها کنید!
به سمت دیوار! به سمت دیوار!
برید سمت دیوار!
رها کنید!
بهشون شلیک کنید!
نمیتونی صدام رو بشنوی و بهم کمک کنی؟
چون تو اینجا نیستی
تو وجود نداری
رها کنید!
برید! از دیوار برید بالا!
با تمرکز شلیک کنید!
برو! بپر!
برادر! خیلی دیر اومدی!
خیلی خیلی دیر!
دوباره بکوبیید! گفتم دوباره بکوبید!
هل بدید!
برید اون یکی دروازه
حالا، زنده زنده بسوزونیدشون!
بکوبید!
بیاید و ببینید! بیایید و ببینید که مرگ بشر رو..
بر روی ساحلی از جنازهها ببینید
سرهای شکسته، رودههای بیرون ریخته و گوشتهای سوخته
بیایید و ببینید که جوانان..
گلوی یکدیگر را میدرند
رودخانههایی از سم در تالار جاری میشوند
عهد شکنها، هوسبازها و قاتلین..
در اون رودخونهها میافتند
بیایید و ببینید! بیایید و ببینید!
شکست خوردیم. باید عقب نشینی کنیم
نه!
اگه بیورن برنده بشه..
چی؟
اگه اون از دروازه رد شده باشه چی؟
دیگه الآن نمیتونیم فرار کنیم
عقب!
بکوبید!
No comments yet. Be the first to leave one.