İlk 200 satır.
نیروی دریائی اسپانیا محصول سال1945
کارگردان : فرانک بورزیج
حکومت مرکزی اسپانیا، ظالم، سرکوبگر و بیرحم بود
جائی که تنها قدرت ، حق انحصاری یک مرد برای هر چیزی بود ازجمله تمام زندگی اش
بنابراین سرنوشت بیرحمانهای بود که یک کشتی زیارتی هلندی و بی آزار
توسط امواج سهمگین به آنجا رانده شد و دزست بیرون دژ کارتاخنا به صخره ها برخورد کرد
من یه عرض فوری و مهم برای عالیجناب دارم
فرماندار دستور داده کسی مزاحم نشه
من یه کار فوری با ایشون دارم جناب فرمانده ما هم دستورات خودمون رو داریم
من سوگند وفاداری به پادشاه اسپانیا خوردم
چطور از یه مرد انتظار دارنن که بخوابه؟
پس شما هستین
انتظارشو داشتم
چی از آرامش من مهم تره؟
ببخشید قربان یه کشتی هلندی در بندر پهلو گرفته
خب ، چیکار کنم؟ اونا مهاجر هستن
این روال داره حوصلهام رو سر میبره
یا فردا صبح یه گزارش کامل به من بده
یا بعد از بیدار شدن از یه چرت درست و حسابی
ببخشید قربان..اما
همیشه همینطوره خب ، اما چی؟
اون کشتی «خادم طلایی» هستش
عجب اسمای قشنگی روی کشتیهاشون میذارن خداحافظ
قربان ، فرمانده بازماندگان کشتی درخواست ملاقات با شما رو داره
میگه این یه موقعیت باخت-باخت هست دادخواست ویژه
لطفاً باهاش صحبت کنید
مدارک کشتی
کی میخوای میفهمی که آب و هوای گرمسیری
حال و هوای گرمسیری میطلبه؟
اما تنها چیزی که از تو میشنوم اینه که هر دقیقه طلاست
شصت ثانیه طلائی
چرا باید 60 ثانیه باشه؟
چرا 30 ثانیه نباشه ؟
چرا باید طلایی باشه؟
چرا نقره ای نباشه؟
چرا این چیزا رو به من نمیگی؟
باید همه کارهارو خودم انجام بدم به جز چرت زدن
برای شما فقط این مهمه
شما در حضور فرماندار نیو گرانادا هستید
عالیجناب دون خوان آلویرادو دو سوتو
قربان ، ایشون ون هورن گاپیتان کشتی هلندی هستن
کاپیتان سابق کشتی
اونجوری که من متوجه شدم
درخواست من خیلی ساده است ، آقا
منظورش عالیجنابه ، درسته؟
بله قربان
خب چیه؟
آنچه میخوام با عالیجناب مطرح کنم
شنیدم یه درخواست ویژه داری
زودتر بگو چی میخوای
تا منم سریع ردش کنم
ما مهاجران صلحطلبی از هلند داریم
در راه رسیدن به خانههای جدیدشان در آمریکا
طوفان ما رو از مسیر خارج کرد
کشتی به صخرههای نزدیک بندر شما برخورد کرد
لعنت به صخره های بندر من
همه شون رو توبیخ میکنم
ما امیدواریم که کشتی را با هزینه خودمون تعمیر کنیم آذوقه بخریم و مخازن آب رو پر کنیم
ادامه بده
شما از یه شهر اسپانیایی میخواید که یه کشتی هلندی رو تأمین کنه؟
اما ما در تنگنای بزرگی هستیم
بهت اطمینان میدم که تو دردسر بزرگتری افتادی
قانون کاملاً روشنه
ورود تمام کشتیها به این آبها ممنوعه به جز کشتیهای پادشاه اسپانیا
اما ما از مسیر منحرف شدیم قصدی نداشتیم
تقصیر من نیست که تو ملوان بدی هستی
یعنی چه؟ لطفاً مدارک کشتی رو لطف کنید
اینا اسناد قانونی زمینهای دنیای جدیده
در حال حاضر کمک مالی یا شاخه ای از ثبات
خدای من ، در کارولینا
کی میخوان متوجه بشن که امکان نداره؟
چیزی را که مالکش نیستن رو عطا کن؟
این منطقه متعلق به پادشاه اسپانیاست
نه پادشاه انگلیس
که با ولخرجی بین اراذل و اوباش اروپا تقسیم میکنن
چند نفر زنده موندن؟
کمتر از 30 نفر
امیدوار بودم بیشتر باشن
اما حتی 30 کارگر خوب هم بهتر از هیچه
امیدواریم اینجا نمونیم
افراد سالم به شهر پشتی فرستاده خواهند شد
به عنوان خدمتکاران قراردادی
و اما تو ، تا زمانی که رهبرشون باشی
یک جایگاه ویژه برای شما فراهم خواهم کرد
طوری که برای سال های آینده غیرقابل تصور نباشه
با فداکاری و صداقت میتونی آزاد بشی
عالیجناب متوجه نیستند
افراد من برده نیستند که من یا کسی اونارو بفروشه
شما نفوذیهای کشور هستید من هرچی صلاح بدونم تصمیم میگیرم
به هر حال این سند کاملاً بی ارزشه
عجب جانوری
زندان قربان؟
فعلاً زندانیش کنید
بعد دارش بزنید
ممنون از لطف شما
به خانه کوچک ما خوش آمدی
شاید بخوای بدونی ما کی هستیم
اون سوان هستش
ملوان انگلیسی
میگه از آشنائی با شما خوشحالم
نمیتونه حرف بزنه چون زبونش رو بریدن
اینم اسمش هست بری به این دلیل صداش می زنیم که از فرانسه اومده
از قرار معلوم تو فرانسه یه شهر بنام بری وجود داره
من پیلوری گو هستم منتظر روزی هستم که به دارم بزنن
به چه جرمی؟ هیچ کدوم از ما جرمی نکردیم
ما با شرافت امرار معاش میکنیم
ما با کشتیهای تجاری سفر میکنیم
هر جا که نیاز به تجارت مارو ببره
بدشانسی آوردیم که وارد این آبها شدیم
اونا کشتیهای بدون سلاح مارو تصرف کردن و ما شدیم اسیر جنگی
اما چرا؟ دیگه چی میخوای بگم؟ شما چطور؟
یه ملوان صلحجو مثل تو
حداقل اینطور که فکر میکردم
من لوران ون هورن هستم ملوان هلندی
من و دوستانم امیدوار بودیم بیعدالتی را پشت سر بذاریم
و در کارولینا مستقر شویم
امیدوار بودیم در دنیای جدید خانه ای برای خودمون بسازیم
جایی که آزادی برای همه هست
پنج سال بعد کاپیتان هلندی، که حالا حتی یک خاطرهی بیاهمیت هم از دون آلوارادو نداشت
همزمان داشت خودش را برای ورود عروس زیبایی که قرار بود از راه برسد آماده میکرد
عروس عازم کارتاخنا بود تا ندیده و نشناخته با او ازدواج کند
رسمی نه چندان غیرمعمول در آن روزها و فریاد زدن برای پاک شدن دریاها از بلای جدید ناوگان اصلی اسپانیا
دزد دریایی با کشتی مرگباری که به نام خودش نامگذاری شده است
آتش
ما فکر کردیم " باراکودا " اینجاست ، قربان
اما اینجا نبود
از این همه بهانه خسته شدم
ما فکر می کردیم اینجاست
اما نبود
و وقتی باید باشه ، نبود من قبول نمیکنم
باراکودا رو برام بگیر
قربان ، ما هفت ساله که دنبالشیم
خودم انجامش میدم روزی 20 ساعت کار میکنم
دارم برای عروس آیندهام اندازه میگیرم
در حالی که تو و افرادت دور هم نشستید و هیچ کاری نمیکنید
یه دزد رو نمیتونید دستگیر کنید
ما هر کاری که از نظر انسانی ممکن بوده رو انجام دادیم
وقتی ماه عسل تمام شد
خودم دستگیرش میکنم
بهتون اطمینان میدم
تو باید اندازه بگیری نه اینکه اذیتم کنی
عفو بفرمائید قربان
اگه لباس مناسب نباشه اونوقت خدا به دادت برسه
چون هزار بار میمیری
از امروز تخت زغال داغ درست خواهم کرد
و تا یک ماه دیگه اون نابکار روش میخوابه
یا تو یا باراکودا انتخاب با خودته
روشنه؟ بله قربان
و حالا دکمههای پیراهنم به نظرم بندهای ونیز قشنگتر باشن
بله قربان
با بخیه های خیلی ظریف بله قربان
دخترم ، یه نسخه دیگه هم از پاراگراف آخر هست
احتمالاً خوب متوجه شدی
آقای اوبیسپو چرا نمیتونم برم طبقه بالا؟
بدون خدمه؟
اونا منو ترک کردن ، دچار دریازدگی شده بودن گفتن شاید این کمکشون کنه
امیدوارم که نکنه
اگه تو ناراضی هستی بذار اونا هم باشن
حتی اگه دلیلش هم این نباشه
دلیل شما چیه؟
کاش میدونستم
هر وقت آماده بودی، برو جلو فریاد بزن
آقای اوبیسپو
این مرد کیه؟
چرا میپرسی دخترم؟
البته الان که قراره ازدواج کنم
داشتم فکر میکردم میشه بالاخره دامادی به این خوشقیافگی پیدا کنم؟
این که نگرانی نداره
ازدواج می کنی و وارد دنیای جدیدی میشی
بله ، وارد دنیای گاوبازی میشم که وارد رینگ خواهد شد
گاوبازی که تا حالا گاو نر ندیده
نامزد منم اینقدر خوشتیپه؟
خوش قیافه؟
اون فرمانداره ، و هر فرمانداری ، خصوصیات خودشو داره
هنوز نگفتی اون مرد کیه
هلندر
مردی که زیاد حرف می زنه و هیچ کدوم از حرفهاش معنی نداره
سیستم فعلی با منافعش همخوانی نداره
به قول پدرم ، یه مرد ناراضی
بطور دقیق ، هدیه فرماندار مکزیک
واقعاً عصبانی
بیا داخل لوپیتا
آقای مونتالوو و آقای پرز در آستانه مرگ هستن
یه بار دیگه؟
دیروز و پریروز و روز فبلش
دریای سنگینی بود
میخوان که اسقف اعظم آخرین تسلی خاطر رو براشون فراهم کنه
باشه ، میرم سراغشون
حداقل راهی پیدا می کنن
برای رفع کسالت در سفر با کشتی
اونا قادر به هر کاری هستند جز عصبانی شدن از خودشون
وقتی دارن میمیرن تازه به یاد خدا می افتن
لباستو بده به من
خدای من ، شما نباید بری طبقه بالا
فقط به این دلیل که اونا ملوانان بدی هستن
منو تو این قفس زندانی نکن
بیا پایین
روز قشنگیه
با شما بودم
شنیدم زیاد حرف میزنی اما کسی معنای حرفهاتو نمی فهمه
No comments yet. Be the first to leave one.