İlk 200 satır.
« آنچه در وایکینگها گذشت...»
قهرمان بزرگ مُرده
کتگات تحت فرمان ماست
من واقعاً پادشاه نمیشم
تمام قدرت به دست اولِگ میافته
چطور میتونیم تغییرش بدیم؟
با دوستمون دیِر متحد میشیم
از ته دل آرزو میکنم که کاش میشد برگردم عقب و از اول شروع کنم
حکم خدایان رو بپذیر
اوضاع اصلاً خوب نیست
اونها اینجان
چرا تسلیم نمیشی؟
دنیای ما اینطوری به پایان میرسه؟
عشقم، تو داری میمیری
ازت میخوام کمکم کنی برای آخرین بار زرهام رو بپوشم
غیرممکنه
آیوار، بهت گفتم، نمیتونی بکُشیش
« زیرنویس از علی اکبر دوست دار و مهرداد » :. Ali 99 & Mehrdadss .:
از بودن کنار خانوادهتون لذت ببرید!
تا وقتی که میتونید
آیوار! کجایی؟
ایگور؟ نگران نباش. من اینجام!
ما شکست خوردیم
امکان نداره
یه مُرده شکستمون داد
درک نمیکنم
بیورن پهلوآهنینِ کبیر
اون مُرده بود؛
ولی مثل مسیحی که دوباره زنده شده، جلوی ارتشش ظاهر شد
سربازهامون هول کردن
پا گذاشتن به فرار
ولی افسرها از همه بزدلتر بودن
- ولی اگه بیورن مُرده بود... - مهم نیست
باید مجازات بشن
اونا مسئولن
ما نباید شکست بخوریم
دیگه تکرار نمیشه
دیگه هیچوقت شکست نمیخوریم!
یه کشتی کوچیکه
کیه؟
مطمئن نیستم. شاید از کتگاتن
از کشتیهای خودمون نیست، مگه نه؟
شما اولین مهاجرهای فصلید. تبریک میگم
یه پیام برای اوبه، پسر رگنار دارم، البته اگه اینجاست
من اینجام
برادرت، بیورن پهلوآهنین،
پادشاه کتگات...
مُـرده
چی میخواید؟
برید! بهتون دستور میدم از اینجا برید!
نه!
نه!
نه!
نـه!
بس کنید!
بیا پایین
گفتم بیا پایین!
من چیکار کردم؟
نمیدونم
معصومیتت رو از بین بُردم
ایگور، وقتشه بزرگ بشی
تو دیگه بچه نیستی
دوران معصومیتت به آخر خط رسیده! تموم شده!
من دیگه در مقابل واقعیتهای تلخ زندگی
ازت محافظت یا دفاع نمیکنم
از الان، با اونها روبروت میکنم
وگرنه چطوری میخوای پادشاه بشی؟
بهم بگو برادرم چطور مُرد
روسها به کتگات حمله کردن
یه ارتش بزرگ، به رهبریِ پادشاه اولگ از کییِف
دو بار جنگیدیم؛ اول نزدیک وستوُلد
توی اون جنگ، از روسها شکست خوردیم
شاه هارلد کُشته شد و بیورن بهطرز مُهلکی زخمی شد
به کتگات عقبنشینی کردیم
روسها بیرون کتگارت جمع شدن
اون شب، بیورن از دنیا رفت
صبح روز بعد، معجزه شد
سوار بر اسب، خودش رو رسوند به خط مقدم
و روسها، که خبر مرگش رو شنیده بودن،
از اینکه دوباره زنده میدیدنش، جا خوردن و وحشت کردن
خیال کردن روحه،
از همون موجودات خرافی؛ جلوش پا گذاشتن به فرار و دیگه هم برنگشتن
نمیدونم چی بگم
من میدونم
اینجا، از فرسخها اونورتر،
میخوام به زندگی برادرم بیورن ادای احترام کنم
بارها در میدان نبرد
ازش انتظار رهبری و شجاعت داشتم؛ و هرگز کوتاهی نکرد
من دوستش داشتم
همهمون دوستش داشتیم. اون قهرمانمون بود
میدونم که برادرم میخواد این سفر شگفتانگیز رو ادامه بدیم
تا سرزمین جدیدی پیدا کنیم
و مثل پدرمون، اونم میخواست به هر قیمتی که شده خودمون رو...
از قفسِ گذشته آزاد کنیم
اون حالا در والهالا، کنار رگناره؛ پس دلیلی نداره زانوی غم بغل کنیم
پیمانههاتون رو پُر کنید؛ بیاید به افتخار بیورن پهلوآهنین کبیر بنوشیم
اون برادر من، و برادر شما بود
بیورن
- بیورن - بیورن پهلوآهنین!
نمیخوام مزاحمت بشم
بیورن که زنده بود، تمام این چیزها هم زنده بودن
عملاً در حضورش زندگی کردن
ولی حالا همهشون سرد و بیروحن
بذار حلقۀ مقدسش رو بهت بدم
میخواست دست تو باشه
ممنون
نمیذارم سرد و بیروح بشه
مرگ بیورن یه جای خالی توی زندگی همهمون ایجاد کرده
ولی یه خلأ هم توی کتگات درست کرده
پادشاه مُرده
کتگات هیچ حاکمی نداره؛ و در عین حال شدیداً با خطر یه حملۀ دیگه
از جانب روسها مواجهه
مردم باید یه حاکم جدید انتخاب کنن
اوبه جانشین واقعی بیورن میشد؛ ولی اینجا نیست
ولی تو...
زن بیورنی
و یک جنگجوی زن بزرگ
بارها و بارها خودت رو توی جنگ ثابت کردی
بیورن رو نصیحت کردی، و باهوش و زیبا هستی، گونهیلد
بهنظرم باید دستور بدی یه جلسۀ آلدینگ تشکیل بشه؛
و من بهعنوان ملکه پیشنهادت میکنم
بعید میدونم چندان محبوب باشم
حداقل بینِ مردم
بین اونهایی که جنگیدنت رو دیدن، محبوبی
تازهشم، تو زن بیورنی. به همین خاطر محبوبی
من علاقهای ندارم ملکه بشم
میدونم
منتها خیلی خوب میدونی که خودت نمیتونی سرنوشتت رو تعیین کنی...
چون از قبل مشخص شده
ظاهراً کتگات پادشاه نداره
چرا با زن و بچههات برنمیگردی اونجا تا
ادعای فرمانروایی کنی؟
آخه، کلی جلوت رو میگیره؟
و منم بهعنوان پادشاه همینجا تو ایسلند میمونم
برات منطقی نیست؟
حرفم اینه که هیچوقت دندون اسب پیشکشی رو نمیشمارن
من هرگز پادشاهِ...
هیچ جایی نمیشم
من خیلی شبیه پدرمم
اون هیچوقت نمیخواست پادشاه کتگات بشه
از بهدوشکِشیدنِ بار پادشاهی بیزار بود
و از آدمهایی هم که هر کاری میکنن،
به هر اصول و انسانی خیانت میکنن، تا تاج و تخت رو تصاحب کنن، متنفر بود
امیدوارم تو اینطوری نباشی، شتیل
پسرم چطوره؟
رگنار قویه. تندرسته. آمادۀ سفره
خوبه
دو کشتی تقریباً آمادگی سفر رو دارن
دلم تو دلم نیست که برم اونجا
امروز شتیل و اوتر رو دیدم
داشتن حرف میزدن
خب؟
بعد بحثشون شد
درمورد چی؟
درست نمیشنیدم. موضوع اینه که...
میدونم موضوع چیه، توروی
باید همراهشون بریم
باهاشون صحبت میکنم
غیبگو. جای تعجب نداره
چیزی که امروز واقعیه، فردا واقعیت نداره
به تمام صداها گوش نده!
صداهای خیلی زیادی هست!
گوش نده
اینها کین؟
مهمترین افسران ارتشمون
چرا دارن گودال میکَنن؟
بایستی بهشون یادآوری بشه
اونقدرا هم که خیال میکنن، مهم نیستن
باید بهشون یادآوری بشه که دور برندارن
به صف بشید! به خط!
به خط بشید! جلو!
نمیخوام ببینم
کاری رو میکنی که بهت میگم
این افسرها به کشورشون خیانت کردن
عین ترسوها از میدون جنگ فرار کردن
باید ازشون درس عبرت بسازم
لیاقت بخشش رو ندارن
ادامه بدید!
بس کنید!
خواهش میکنم. تو رو خدا
تو رو خدا. لطفاً
تو یه روز پادشاه این کشور میشی
نشونشون بده چه بلایی سر خائنها میاری
خواهش میکنم
سرتون رو بیارید بالا
شاهزاده ایگور، التماس میکنم منو ببخشید!
تو رو به... حضرت مریم قسم!
زن و بچههام...
حقِّ من نیست بمیرم!
تو رو خدا! خواهش میکنم منو نکُشید
خواهش میکنم!
منو نکُشید، تو رو خدا
خواهش میکنم
تو رو خدا
خوبه
آقایون
به خط بشید!
برگردید!
به پیش!
گونهیلد، تصمیمت رو گرفتی؟
No comments yet. Be the first to leave one.