İlk 200 satır.
!کشتی به سمت اسکله
!یانوس
!عجله کنید! به سمت آب
!اینجا
!یک کشتیه
چیه؟
آه، کشتیِ روسه
فقط یک کشتیه
پس به سمت اسکله همراهیشون کن
خب، به خونه رسیدیم
داری به چی فکر میکنی، ها؟
که شاید این کارمون اشتباهه
!کثافت !دروغگو
!تو یه احمقی !یه خدای تقلبی
!تو یه خائنی، یه آدم ترسو
!بیخایه
!پستفطرت
!خائن
!برگرد همونجایی که بودی، خوکصفت
!خوکهای کثیف
!دروغگو
دنبال من بیاین
میبرمتون پیش پادشاه هارلد
پادشاه هارلد؟
،درود بر شما
پادشاه هارلد فاینهِر
درود
همسرم، ملکه اینگرید
ملکه اینگرید
امیدوارم به ملوانان روس که ما رو
به اینجا آوردن، اجازهی عبور بدید
البته
انتظار نداشتیم که شما رو بر تخت پادشاهی ببینیم، پادشاه هارلد
،و، من هم
هرگز فکر نمیکردم که
اولین دیدارم بهعنوان پادشاه با شما دو تا باشه
خواست خدایان همیشه عجیب و اسرارآمیزه
،به واقع همینطوره
آیوار بیاستخوان
چی شما رو به اینجا برگردونده؟
اینجا خونهی ماست
شما با روسها میجنگیدید
برای بازپس گرفتن خونهمون
از برادر خودتون؟
برادرا باهم بد میشن
حتی بعضی وقتا در مقابل هم میجنگن
،شما که اینو خیلی خوب میدونید
پادشاه هارلد
خیلی از مردم شهر از شما بدشون میاد
مادامی که اینجا باشید، در خطر هستین
ما پسرهای مشروع رگنار لاثبروگـیم
مطمئناً نمیتونین بهم بگین که پدر ما
دیگه مورد احترام و پرستش مردم کتگات نیست
،و اگه حاضرن تو رو بهعنوان پادشاه قبول کنن
...مطمئناً ما رو هم به عنوان حامیان تو
قبول میکنن
اگه شما واقعاً حامی من باشید
سر رسیدن شما ممکنه موقعیت من رو تقویت کنه
مشروعترش میکنه، همونطور که میگین
باید یک سور و سات راه بندازیم
تا این همدلی تازه
و غیرمنتظره رو جشن بگیریم
پسران رگنار به خونه برگشتن
تا از حکومت جدید حمایت کنن
دنیا امن و امانه
موافق نیستین؟
چیکار میکنی؟
برای خودم نیست، برای زنمه
مریضه. به آب احتیاج داره
متاسفم
باید آب رو بطور مساوری تقسیم کنیم
نمیتونیم استثنا قائل بشیم
اگه بمیره چی؟
متاسفم
راه دیگهای نداریم
از برگشتن به اینجا شرم ندارن
...امشب
دلایل زیادی برای جشن گرفتن داریم
دوتا از پسرهای رگنار به خونه برگشتن
،اونا آزاد بودن میتونستن هر جایی
از دنیا که میخواستن برن
و نیکنامیشون باعث میشد ...تا با استقبالی گرم
مواجه بشن
،ولی به جاش
،به کتگات برگشتن
وطنشون
میتونم ببینم که
خیلیهاتون با برگشتنشون موافق نیستید
خاطرات تلخی دارید
احساس میکنید بهتون خیانت شده
،اما بذارید یادآوری کنم
که خدایان همیشه نسبت به هم بخشندهاند
...خب، نه همیشه. مثلاً کشته شدنِ
بالدر، پسر اودین، بدست لوکی رو نبخشیدن
!اما این استثنا خود قانون رو تایید میکنه
،در اغلب موارد
،خدایان، با وجودِ انسانیشون ذات انسان رو درک میکنن
حسادت رو درک میکنن
جاهطلبی رو درک میکنن
میفهمن که چطور آدمهایی ...که عاشق هم هستن
...ممکنه کسانی رو که دوست دارن
!به چالش بکشونن یا اونا رو بکشن
من خودم اینکار رو کردم
!من برادر خودم رو کشتم
!و هر روز بخاطرش پشیمونم
!هـر روز
...آیوار از طرز حکمرانیش
در گذشته پشیمونه
اون کمسن و سال بود
بار مسئولیتش خیلی سنگین بود
و اون درسهای پدرش رو فراموش کرد
...و برادرش، ویتسرگ
اون هیچوقت نمیخواست که لاگرتا رو بکُشه
!چطور میتونست از قصد چنین الههای رو بکشه؟
...هر دوی اونها به ناراحتیها و پشیمونیهاشون
اقرار کردن
...و به اینجا اومدن تا
تا توسط مردم خودشون قضاوت بشن
،اونا هرکی که هستن، هستن
اما پسرهای رگنار هم هستن
...و ما باید خیلی خوشحال باشیم
...که اونا تصمیم گرفتن به اینجا بیان
و آیندهشون رو با ما سهیم بشن
،پس، بهمون بگو، آیوار
،آیا واقعاً تو یک خدایی همونطور که بهمون گفتی؟
کارت خوب بود
خب، ممنونم
سعی کردم حقیقت رو بگم
کسی زیاد علاقهای به حقیقت نداره
اتفاقاً برعکسه
نه. حق با ویتسرگـه
هیچ ربطی به حقیقت نداره
،تو به داشتن قدرت و نفوذ عادت کردی
اما فقط یه پادشاه میتونه اینجا باشه
،و در زمان صلح
و اگه روسها تصمیم نگیرن ،که دوباره بهمون حمله کنن
شماها چیکار میکنید؟
شما مردهایی هستین که براحتی خسته و بیحوصله میشین
مردهایی به دنبال هیجان و چالش
...چهکار دیگهای براتون میمونه
جز جنگ و دعوا کردن با هم؟
شب خوبی بود؟
شب عالی بود
!درود بر آیوار - !آره -
!درود بر آیوار
!درود بر ویتسرگ - !درود بر ویتسرگ -
!درود بر رگنار - !درود بر رگنار -
!درود بر رگنار -
چی شده، ها؟
نمیدونم
نمیدونم چیکار کنم
منظورت چیه؟
فکر نمیکنم سرنوشت من یا تو
به اینجا تعلق داشته باشه
،و از اونطرف
هیچ ایدهای ندارم که کجا باید برن
حس میکنم
سوار یه قایقم
،توی دریا گم شدم
و هیچ خشکی در دیدرس نیست
سفرم هیچ هدف
و هیچ معنایی نداره
تو هم همچین حسی بهت دست میده؟
من خیلی وقته که گم شدم
دیگه یادم نمیاد که راه دیگهای هم هست
،بهم بگو، اوتر
اولین خاطرات کودکیت چی هستن؟
هیچ خاطرهای از کودکیم ندارم
غیرممکنه
...باشه پس
از همهچیزِ بچگیم متنفر بودم
دوست داشتم هر چه زودتر بزرگ بشم
که سِنَّم بیشتر بشه
که انتخاب کنم چه کسی میخوام باشم
اما تو وایکینگ بودی
این چیزیه که بهمون گفتی
اینو گفتم تا خوشحالتون کنم
تو میتونی منو بشناسی
من نیازی ندارم که کسی آرومم کنه
مطمئنی؟
...دارم از بازیهات خسته میشم
و رو راست نبودنت
...من اطراف رو نگاه میکنم و حقیقت رو میبینم
،جایی که هستیم
بلایی که سرمون اومده
بهم نگو که داری ایمانت رو
از دست میدی، اوبه
تو نه
تو دیگه نه
چی شده؟
دیشب تموم کرد
مادرش بهم گفت که از آب دریا خورده
میتونم این رو بهش بدم؟
غذا خیلی کمه
آب هم همینطور
اون پسر بیچاره تازه اولین قربانیمونه
میدونم
من از تو دور بودم، ای روح کهن
اوه، من دائم نظارهگرت بودم
!هرچند که کورم فکر کردی که نمیتونم ببینم؟
No comments yet. Be the first to leave one.