200 บรรทัดแรก
مي گه بعدش .اونا هميشه همديگه رو بغل مي کنن
حيوون صورت عرق کرده اش رو .به گونه هاي اون مي چسبونه
اونا يه ساعت توي تاريکي .همون طور مي ايستن
مثل معانقهء يک زوج عاشق
و وسط اين همه خزعبل .من دارم به اون اسب فکر مي کنم
.نه به پسره، به اسب
.و اين که چي کارا مي تونه بکنه
باز اون سر بزرگ رو تصور مي کنم .که با اون دهان پشت زنجيرِ افسارش پسره رو مي بوسه
ناگهان يه هوس غريب در وجودش زبانه مي کشه. هوسي که ابدن ربطي به
.فرايند آبستن شدن و توليد مثل نداره...
اين هوس چي مي تونه باشه؟
اين که ديگه نخواد يه اسب باشه؟
ديگه افسارش رو تا ابد به دست اون رشته هاي عصبي و ژنتيکش نده؟
آيا ممکنه که در لحظاتي خاص که وراي تصور ماست
يه اسب بتونه همهء سختي هايي ...،رو که کشيده
...همهء اون تازيانه خوردن ها ...و دوانيده شدن هاي ممتد
...که چکيدهء زندگي روزمره شه...
همه رو يک جا جمع کنه و بدلشون کنه به اندوه؟
...اندوه آخه به چه کارِ
يه اسب مياد؟...
...مي بيني
.سر در گم شدم
بايد از خودم بپرسم همچين سوالايي ...به چه کارِ
يه روانپزشک سخت کوش توي... يه بيمارستان ايالتي مياد؟
،به اين سوالها حتا نمي شه گفت نا کارآمد
.اونا در واقع بنيان افکن ان
...مسئله اينه که
من سر اون اسب رو جاي .سر خودم حس مي کنم
ولي همون زبان و همون افکار قديم .افسارمو به دست گرفته
مي خوام با گام هاي آراسته
از روي کل اين حصار نوسازِ هستي .که به وجودش هم شک دارم بپرم
.نمي تونم اين حصار رو ببينم ...چون اين سرِ فرهيختهء ميان مايه
.در يک زاويهء اشتباه نگه داشته شده...
نمي تونم بپرم چون افسارم مانع مي شه ...و اون طبيعتِ بنيادين من
...اون
...نيروي اسبي در من، ... اگه اصطلاحِ رسايي باشه
.خيلي نا چيزه
تنها چيزي که قطع به يقين .بهش واقفم همينه
سرِ اسب نهايتن .براي من ناشناخته اس
در حالي که از پس سرِ بچه ها که طبعن .بايد پيچيده تر باشه بر ميام
حد اقل در محدودهء .رشته اي که باهاش درگيرم
.يه جورايي براي اين پسر نمي شه کاري کرد
ترديدها سالهاست که اين جا توي اين مکانِ ،دل مرده به مرور روي هم انباشته شدن
ولي الان که اين پرونده داره به نتيجه مي رسه .ناگهان شدت گرفتن
مي دونم که هدف همينه که به .نتيجه برسيم
...با اين وجود، دليلش هر چي که باشه
،اين ترديدها ديگه فقط نگراني هاي مبهم نيستن... .بلکه... بلکه جان فرسا شدن
.منو ببخشيد
.حرفاي بي معني مي زنم
،بذاريد همه چيز رو کامل .از ابتدا تعريف کنم
.خيله خب
!بسه! تمومش کنين! بسه
از اين دروازه مي تونستم برم به مرحلهء ،بعدي، نمي تونستم ببينمش
.اما مي دونستم بايد از اين دروازه رد شم ،اگه مي تونستم رد شم
،همه چي درست مي شد .ديگه مي تونستم همه چي رو ببينم
.خيله خب، خيله خب
.يه دونه بردار مري آن- .نمي خوام-
.مري آن، بردار ديگه
!اذيتم نکن
.مجبور نيستي هميشه به حرفاشون گوش بدي
...آره،مي دونم اما
عيبش چيه؟- .اگه مي خواي، يکي بردار-
!اين قده نادون نباش
!خيله خب! خيله خب حالا !کوتاه بياين
(اکوئوس (اسب
هورت بکشيم؟
نه خوب نيست. بزنيم خُردش کنيم؟
.آره- .آره-
.نه
نه؟
بي خيال، خردش مي کنيم
.نه
خيله خب حالا... حالا .پاي راستتو بيار بالا
.نه
.پاي راستتو بيار بالا، مرد
چرا؟
چون اگه اين لطفو به بنده بکنين .سرافرازم کردين
«!گفتم «نه
.ياللا. بيار بالا
!حالا داد بزن! مشت بزن! بلندتر! ياللا
!داد بزن! داد بزن
.همينه
قضيه از چند ماه پيش .توي يه اول هفته شروع شد
.وقتي هستر به ديدارم اومد
مارتين. شرمنده! اول .بايد زنگ مي زدم. مي دونم
.نه اصلن .خوش تشريف آوردي
قهوهء غليظ مي خوري؟
!نه! ممنون. نه
.واقعن خيلي فوري فوتي بود
.بشين
مارتين من دارم الان از سر هولناک ترين .موردي که تا الان داشتم ميام
داديار پرونده مي خواست بدون .فوت وقت موکلمو بفرسته زندان
يعني که شانس آوردم تونستم به بهانهء .تکميل گزارش برش گردونم بازداشتگاه
کي هست؟
يه نوجوون. اسمش استرنگه
.آها
حالا چي کار کرده؟ يه کم پودر مگس اسپانيايي ريخته تو پپسي يه دختر کوچولو؟
چه کاري ممکنه دادگاهو اين طور متشنج کنه که همچين رأي محافظه کارانه اي بده؟
...اون
شيش تا اسب رو با يه داس... .بزرگ آهني کور کرده
کور کرده؟- .بله-
همه رو به يک باره يا در طول زمان؟
.پريشب، همه رو يه جا
کجا؟
.توي يه اسطبل حوالي چالک فورد .آخر هفته ها اون جا کار مي کرده
تو دادگاه چي گفت؟
.هيچ چي. فقط آواز خوند
آواز خوند؟
.مارتين! تو راحت مي توني اونو بياري اين جا
فکر مي کني اين بيمارستان مناسبه؟ اين آدم چه قد خطرناکه؟
.نه منظورم خودته. شخص تو
.ببين هستر! قبل اين که هر حرف ديگه اي بزني، بگم
.من الان نمي تونم بيمار ديگه اي قبول کنم .تو همينايي که دارم هم موندم
.بايد قبولش کني- چرا؟-
!ممنونم...اوه لعنت
الو پت؟
آره، حالا توصيهء من اينه که ...رفتنشو يه ماه به تعويق بندازه
ببينه چه تغييري در حال پدرش ايجاد مي شه... .بله دقيقن...
حالا بگو بينم چرا؟
چون تو شعاع صد مايلي ميز تو ...هيچ کس وجود نداره که
بتونه کمکش کنه و احتمالن... .بفهمه قضيه از چه قراره
،بيمارستان معمولي فايده نداره .دکتراي ديگهء اين جا هم همين طور
.بيانيه ات مطلقن قابل پذيرش نيست
.ولي درسته
،اونا خيلي خونسرد و حرفه اي برخورد مي کنن
ولي پشت اون ظاهرشون، حال به هم زن و .به شکل متحجري انگليسي ان. مثل همون آدماي دادگاه
خب من چي ام؟ اهل جزاير پولينسيا؟
.خواهش مي کنم مارتين
اين آخرين درخواستيه که .تو عمرم ازت مي کنم
.بعيد مي دونم- .من هم بعيد مي دونم-
.منظورم اينه که اون مشخصن دافعه انگيزه .از الان اينو مي فهمم
چرا من؟ چرا، هستلر؟
چون يه چيز غير عادي اي .تو اين آدم هست
چه جوري مثلن؟
.مي شه گفت ترسناک
.نمي دونم چي دارم مي گم ...من
.فقط مي دونستم که بايد بيام اين جا...
.قبولش کن مارتين .اين خيلي مهمه
انتظار داشتم چه جوري باشه؟
.مطمئن باش انتظار خاصي نداشتم
.يه آدم ريزچهره با گونه هاي تو رفته مثل بقيه
.يه نوجوون عحيب غريب مثل بقيه
.يه غيرمعموليِ معمولي
اين اتاق از حالا کاملن در .اختيار شماست
،بدون اجازهء شما کسي داخلش نمي شه
يه زنگ هم داره براي مواقعي .که چيزي نياز داشتين
.دستشويي هم ته راهروئه .دومين در از چپ
به نظر من اين يکي از قشنگ ترين .اتاقاي کل اين ساختمونه
اين طور نيست آقاي پيرس؟
.دقيقن
.گاهي اوقات هستر رو مقصر مي دونم
.اون بود که پسره رو آورد پيش من
.اما مشخصن اين حرف بي معنيه
.اون پسر، حکم آخرين ضربهء تبر رو داشت
.اون آخرين نشونه بود. همين
.من مستعد اين مواجهه بودم
.آلن استرنگ، دکتر
.متشکرم
.سلام
،اسم من مارتينه .تو هم آلني
نمي شيني؟
برا امروز فقط مي خوام به .يه سري بديهيات جزئي بپردازيم
آآآ... اين اسم کاملته؟ آلن استرنگ؟
و هفده سالته. درسته؟ هفده ساله اي؟
کل هفته رو توي يه فروشگاه .وسايل برقي کار مي کني
.وسايل برقي و لوازم آشپزخونه
خب؟
.عيشت مدام .نوشت مدام
خيلي خيلي پر نشاط .با يه آدامس خروس نشان
.بله
خب بذار ببينيم. تو با پدر و مادرت .زندگي مي کني و پدرت يه چاپخونه داره
کارش چاپ چه جور چيزاييه؟
.عيشت مدام .نوشت مدام
خيلي خيلي پر نشاط .با يه آدامس خروس نشان
منظورم اينه که نشريه و تقويم و از اين جور چيزا چاپ مي کنه؟
.بيا بِچِش طعم مارتيني
.اين زيباترين مشروب دنيا رو
.خيلي درخشان .نيست بهتر از آن، مارتيني
،حالا که مي خواي آواز بخوني .کاش حد اقل بشيني
به نظرت اون جوري راحت تر نيستي؟
فقط يه «نون» داره طاعون دقيقن عينهو سفره مون
يه روزي تو هم مي فهمي .که اين هستش يه قانون
فقط يه «نون» داره طاعون
.آواز خوبيه
.از اين بيشتر از دو تاي ديگه خوشم اومد .يه بار ديگه بخونش
.عيشت مدام .نوشت مدام
...خيلي خيلي پر نشاط
.حالا گوش کن
.اين جا دارالمجانين نيست .زندان هم نيست
اگه درست رفتار کني .براي همه کار وقت داري
و گرنه برا مدت مديدي مي برنت .به يه بيمارستان رواني
و اون جا همه جوره .محدودت مي کنن
.پس بستگي به خودت داره
.تو قراره هر روز بياي منو ببيني
.جلساتت هم دقيقن 45 دقيقه طول مي کشه
و من ازت انتظار دارم که کاملن سر وقت بياي. باشه؟
...راستي
کدوم يک از والدينت نمي ذاشت تلويزيون نگاه کني؟
مادرت؟
پدرت؟
No comments yet. Be the first to leave one.