200 บรรทัดแรก
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی "فیلامینگو" تقدیم میکند
ای... لعنت بهش!
نه!
کمک! کمک!
مامان!
مامان! بابا!
مامان!
مامان! مامان!
- هالی؟ - مامان! مامان!
- مامان، هیولا! - عزیزم، داری چی کار میکنی؟ چی شده؟
- مامان، یه هیولا اونجاست. - هالی، آروم باش. متوجه نمیشم!
- مامان، یه هیولا توی اتاقه. هیولا... - هالی.
نمیدونم چی دیدی عزیزم، اما فقط یه کابوس بوده.
- نه مامان! مامان! - عزیزم، کابوس دیدی!
خودم دیدمش. لطفا بهم اعتماد کن مامان.
خواهش میکنم مامان. لطفا. باید حرفم رو باور کنی. لطفا.
چه خبره؟
موقعیتتون چیه؟ تمام.
پیکت، پنج دقیقه دیگه میرسیم.
خیلی از ما جلوترید. بهمحض اینکه رسیدید، بیسیم بزنید!
حتما.
و نانسی، مراقب باش.
سفت بشین.
کارن!
یا خودِ خدا.
کارن!
همهچیز مرتبه؟
هالی؟
هالی!
ای وای من.
وای خدا. هی. جلو نیا. برو عقب!
عقب!
برو! برو!
مامان!
وای خدا!
هالی، برو عقب!
از... دختر... من... فاصله... بگیر!
مامان، نه!
داخله.
دارم میبینم. آماده شو.
نانسی، چه خبره؟ حرف بزن! چی شده؟
نانسی!
از... دختر... من... فاصله... بگیر!
مامان!
نمیخواد حرف بزنی، باشه؟ فقط آروم باش، خب؟
حالت خوب میشه. همهچیز درست میشه، باشه؟
مشکلی پیش نمیاد.
هالی.
برو. برو، برو، برو، برو، برو! برو!
حالت خوب میشه مامان. من همینجام. سعی کن نخوابی، باشه؟
میتونی این کار رو بکنی؟ چشمهات رو نبند، باشه؟
قول میدم نذارم اتفاقی برات بیفته.
کمکت میکنم. فقط چشمهات رو نبند، باشه؟
طاقت بیار.
فیلامینگو را در اینستاگرام دنبال کنید .:: filamingo.official ::.
علائم حیاتی؟ شرایطش رو بگو.
بیمار خانم، 46 ساله.
- ضربان قلب، 120. فشار 103 روی 67. - بیمار مرد، 40 و خردهای ساله.
چندین ضربه با جسمِ سخت. نبضش افت کرده...
ضربانش ضعیف و آرومه.
پارگی در بخش داخلی سینهی راست و ورود جسم تیز به گردن.
ما همینجاییم. چیزی نیست.
متاسفم، باید بیرون بمونید.
- نمیتونیم کنارشون باشیم؟ - باید بذاریم دکترها کارشون رو بکنن.
بهمحض اینکه تغییری ایجاد بشه بهتون میگیم، باشه؟ خب؟
هیچی نمیبینم.
گروه خونیش رو بررسی کنید.
دستگاه اشعه ایکس چی شد؟
- فکر کنم چهارتا دندهش شکسته. - شاید لازم بشه اینتوبهاش کنیم.
«مترجم: سـپهـر» ::. Overhaul .::
::. @OverhaulSubs :کانال تلگرام .::
تقصیر ماست.
همهش تقصیر ماست.
سریعتر از این نمیتونستیم برسیم.
فقط امشب رو نمیگم.
میتونستیم دیروز، هفتهی پیش یا اصلا پارسال دستبهکار بشیم.
میتونستیم از هاوکینز خارجشون کنیم
یا... یا حداقل حقیقت رو بهشون بگیم.
میتونستیم یه کاری بکنیم. هر کاری.
ما که نمیدونستیم نانسی. نمیدونستیم ممکنه این اتفاقها بیفته.
واقعا همچین نظری داری؟
بعد از اینهمه مدت، اومده سراغ هالی؟
هالیای که هیچ ربطی به این قضایا نداره.
اصلا با عقل جور در نمیاد.
کاملا هم با عقل جور در میاد.
وکنا بهم گفته بود این اتفاق میافته.
بهم نشون داد.
و نه فقط چهار دروازه رو.
هالی، مامان، بابا. همه مُرده.
و ما هم... ما هم حرفش رو باور نکردیم.
حالا همهش داره واقعی میشه. واقعا متوجه نیستی مایک؟
وکنا برگشته تا الهامش رو محقق کنه. ما رو مجازات کنه.
این کار رو با فرد و کریسی و مکس کرده...
و حالا نوبتِ ماست.
دستبردار هم نیست.
تا آخرین ذرهی رنج رو نچشیم، بیخیال نمیشه.
فکر نمیکنم این ربطی به مجازات داشته باشه.
وکنا کاری رو ناتموم ول نمیکنه.
بیخیال نمیشه.
چون اگه قضیه واقعا رنج کشیدنِ شماها بود،
پس چرا پدر و مادرتون رو زنده گذاشته؟
چرا هالی رو برده به دنیای وارونه
و جسدش رو همینجا ول نکرده تا پیداش کنید؟
چرا خودش نیومده اینجا؟
چرا یکی از... یکی از نوچههاش رو فرستاده؟
منظورت چیه؟ وکنا همچین آدمی نیست؟
منظورم اینه که... نه من میدونم...
نه شماها میدونید.
الان یهعالمه سوالِ بیجواب هست.
فقط میدونم که شدیدا دژاوو بهم دست داده
چون تقریبا همین موقع، دقیقا همین اتفاق
برای ویل هم افتاد.
میدونید امروز چندمه دیگه، نه؟
سوم نوامبر.
ویل، ششم نوامبر دزدیده شد.
کمتر از سه روز تا ششم مونده.
سه روز تا روزی که همهچیز رو تغییر داد.
شماها رو نمیدونم اما...
بهنظر من هیچی تصادفی نیست.
دیگه نیست.
اما ویل رو پیدا کردیم.
هالی رو هم پیدا میکنیم چون تنها نیست.
الون هم اونجا پیششه.
و اگه یه نفر بتونه خواهرتون رو نجات بده...
الـه.
الـه.
داخل خونه بمونید!
بیرون نیاید!
دختره، مادرش رو اینجا پیدا کرد.
معتقدیم خانم ویلر بعد از اینکه بهش حمله شده، سعی داشته فرار کنه.
و هیچکس این سارق رو ندیده؟
نه. وقتی رسیده خونه، سارق رفته بوده.
به همراه خواهرش.
دختره تنها رسیده؟
اینطور بهمون گفته قربان.
فیلم تمام دوربینهای نظارتی
تا شعاع 3 کیلومتری این خونه رو میخوام.
- فکر میکنید ممکنه خودش باشه قربان؟ - برو.
هالی! هالی!
هالی!
هاپ.
هاپ!
هاپ؟
ببخشید. حالت خوبه؟
ال؟
چطور اومدی اینجا؟
وایسا. صبر کن.
صبر کن، باید...
باید از اینجا بری. اینجا امن نیست.
- یه... - یه دموگورگنـه.
میدونم. خونریزی داره.
حتما زخمیش کرده.
چی؟ کی؟
کارن. با بطری شراب.
چی؟
وقتی دنبال هالی میگردم، پیداش نمیکنم اما حتما همین نزدیکیهاست.
- هالی؟ - باید ردِ خون رو دنبال کنیم.
هالی ویلر؟ یعنی چی...
ال، وایسا! لعنت بهش!
وای.
انگار همهچیز یهدفعه خراب شده.
تا حالا شده بود توی الهامهاش از این اتفاقها بیفته؟
که چراغها خاموش بشن و برق اتصالی کنه؟
نه.
صحیح. پس انگار با یه ارتقای باحال طرفیم.
فیوزِ پشتیبانی چیزی نیست؟
چرا، توی انباریه فکر کنم. البته امیدوارم، متوجهی؟
اوه! عه... یعنی من برم بیارمشون؟
- آره. - باشه.
عه... حتما. با کمال میل میرم.
من... الان برمیگردم.
میدونم صحبت در موردش سخته
اما این... این الهامها...
قبلا هم اینطوری بودن؟
وقتی خاطرات الانت رو داشتی.
فقط شدیدتر بودن.
انگار اونجا بودم. درست اونجا بودم.
انگار... انگار من خودِ دموگورگن بودم.
همهچیز رو از دیدِ اون میدیدم و افکارش وارد ذهنم میشد.
بهنظرت برای چی رفته سراغ خانوادهی ویلر
و هالی رو برده؟
من... مطمئن نیستم. خیلی...
خیلی سخت میشه همهچیز رو به یاد آورد. انگار... مثل یه خواب میمونه.
اصلا با عقل جور در نمیاد. من...
حتما یه جوری دوباره به خرد جمعی وصل شدم.
ولی ما که ارتباط رو قطع کردیم.
فکر نمیکنم هیچوقت... کامل قطع شده باشه.
از وقتی من رو دزدید، انگار من...
برای همیشه تغییر کردم.
این حسِ ارتباط هی میاد و میره.
اما اون تابستون، بعد از باز شدن دروازه،
دوباره حسش کردم.
و از بین رفت... وقتی کالیفرنیا بودم
اما فردایِ روزی که برگشتم...
اون حس هم برگشت.
حالا نزدیکتر شده.
از همیشه نزدیکتر شده.
شاید تو مثل یه گیرندهای.
میدونید، گیرندهی رادیویی. فقط نسخهی انسانی جادوییش.
- مـ... متوجه نمیشم. - خیلیخب.
No comments yet. Be the first to leave one.