200 บรรทัดแรก
.خب. این چطوره؟ مثل یه فرشته کوچولو میمونه
.آره، حالا که میگی... از اون ژستای "اون بالا" خیلی خوشم نمیاد
.شاید باید دوباره قهوهای رو امتحان کنیم
.خب پس. بزن بریم
.میدونی چیه؟ یه جورایی بیروحه، نه؟ اون مراکشی رو دوست دارم
.بقیه منتظرن
.من سالهاست منتظرم. از وقتی وایت به دنیا اومد، یه عکس خانوادگی میخواستم
.همیشه یه چیزی پیش میاد
.داری کلهپا میشی
...اون یکم اغراق میکنه. حالا که همه اینجا هستن
.قرار نیست برای گرفتن تصمیمات عجولانه تحت فشار قرار بگیرم
.الان دیگه اینجوری نمیشه
مگه چیه اگه میخوام عالی باشه؟
.پایپر، مهم نیست پسزمینه چی باشه، عالی میشه. تو خیلی خوشگلی
.خب پس. بزن بریم
.بسیار خب پس. بریم
!اختاپوس شاد! همه بگید سیب
.بچهها، الان اصلا وقت خوبی نیست. این نمیشه که صبر کنه
.این هم نمیتونه صبر کنه. خبری به دستمون رسیده
.یه نفر اطلاعاتی داره که میتونه خواهرا رو پیش ما بیاره
.کمکشون کنه زیبایی راه ما رو ببینن
واقعا؟ عالیه. مطمئنی؟
.بله، ولی همین الان که داریم حرف میزنیم، اون تحت حمله شیاطینه
.باید نجاتش بدین و بیارینش خونه تا بتونه اطلاعاتش رو به اشتراک بذاره
.اون شاید آخرین و بهترین شانس ما برای متقاعد کردن خواهرا باشه
.این اصلا خوب پیش نمیره
.آفرین. همه لبخندای خوبی داشتین. باشه، گرفتم، عالیه
.پس من باید برم. ما سه تا ژست داریم
.میدونم، ولی یه کاری پیش اومده
انجامش میدیم یا نه؟
...بزرگها هستن، نه؟ ما نمیتونیم یه فرصت داشته باشیم
یه لحظه عادی خانوادگی بدون اینکه اونا زنگ بزنن؟
.پایپر، همیشه اینجوری نمیمونه
چیه مگه؟ مثل سوت سگه که فقط تو میتونی بشنویش؟
کلیدای ماشین دستته؟
!سعی کن از این خلاص شی، خائن کوچولو
.این نمیتونه درست باشه
.قهرمان من
.از یکی از اون وروجکها یه قلمبه رو بدنم مونده که خوب نمیشه
.مطمئنی نمیتونی یه شیطان رو درمان کنی؟ زیادهروی نکن، من جونتو نجات دادم
.فقط به خاطر اینکه اون کلهگندهها بهت گفتن
.هنوز نمیفهمم چرا فقط تلپورت نکردی
.و دیدن اینکه داری میای دنبالم رو از دست بدم؟ این بیادبی بود
.تازه، مشتاقم با رئیسات یه معامله کنم
خب پس کلا چرا بزرگها تو رو فرستادن؟
اونا میدونن که ما با هم بودیم؟
.ما هیچی با هم نداشتیم
.سعی میکنی اون گذشته زشت رو پشت سر بذاری، میفهمم
.قدرتهای پیشبینیت رو روی من هدر نده. لازم نیست غیببین باشی تا اینو بدونی
خب، پس اینجا جاییه که همه چی اتفاق میفته؟
.اوه خدای من
...بهم نگو که اون
.بهم بگو چرا همکارای شیطانت دارن سعی میکنن بکشنت
بزرگها بهت نگفتن؟
.میدونی، تو رو سخته بخونم
.ولی اشکال نداره. من چالش رو دوست دارم
.جواب سوال رو بده
.دارم برای چیزای مهمتر لوشون میدم و اونا هم عصبانیان
.نه اینکه خودشون این کارو با من نمیکردن
.باید پایپر رو در جریان بذارم. خواهرا اگه تو رو اینجا پیدا کنن، میکشنت
.نه، در واقع اونا نمیکشن. من مرگم رو دیدم، هیچ دختری هم توش نبود
.پس اونا حتما منو میکشن، بنابراین باید آروم بهشون بگم
.تو اینجا بمون
.باشه
!لعنتی
.سر و صدا نکن
.یه سوفله تو فر دارم
.و برای امروز به اندازه کافی خسارت زدی
.متاسفم. نمیدونم چی انتظار داشتم
.نمیدونم چرا فکر کردم فرق میکنه
.چرا فکر کردم میتونیم یه خانواده عادی باشیم وقتی تو فقط یه تاری
.این یه کم افراطیه
.اینطور نیست که من همیشه فرار کنم. یه بار بود
.نه. نه، منظورم عکسه
.تو عکس، تو فقط یه تاری
.ولی میدونی چیه؟ بیخیال! به هر حال آویزونش میکنم
.بهتر از هیچیه
.مهم بود
.و همینطور قرار شام امشب پیج با کایل
...خب، اگه کارت با پادویی برای بزرگها تموم شده
.میتونی بچهها رو حموم کنی چون باید شامش رو تموم کنم
.اونا از ما میخوان از یه شیطان محافظت کنیم
اونا از ما میخوان چیکار کنیم؟
.از یه شیطان محافظت کنیم، فقط تا وقتی... نه، بار اول شنیدم
.جواب قطعا منفیه. اینجوریه که اوضاع از کنترل خارج میشه
.فکر میکنم باید این تاپ سبز رو بپوشی. خیلی نازه
.میتونی با شلوار جین بپوشیش، هم تو راحت باشی هم اون
.من لباس پوشیدم، عوضش نمیکنم، برو
میدونم، ولی فکر نمیکنی برای یه قرار تو خونه یکم زیاده؟
.اون از در میاد تو و میخواد تو رو پرت کنه زمین
.دقیقا
.باشه، ولی این یکی رو ببین
.برق میزنه، نرمه، کشمیره
.من همین الانشم دلم آشوبه، عزیزم
.من فقط... نیاز ندارم کوپید هم دور و برم بپلکه
.واقعا زیبا به نظر میرسی. بذار اینو برات بگیرم
.ممنون
.باورم نمیشه که من این همه زوج رو تو این شهر با هم آشنا کردم
!و خواهر خودم به حرفم گوش میده؟ نه
.من نصیحتتو گوش کردم و یه غذای خونگی درست کردم
با اینکه آشپزی بلد نیستم
آره، چیز مهمی نیست. نکته اینجاست که خونهت هستی، تو محیط خودتی
لازم نیست راجع به مسائل آواتار حرف بزنی
امیدوارم فقط همین مانعش باشه
آه، عزیزم، اون معتاد کاره
یعنی بین شما دو تا یه کششی هست، مگه نه؟
...اونقدر کشش هست که حس میکنم من
باشه، میدونی چیه؟ لازم نیست بشنوم چه حسی داری
این درست میشه چون حیفه که درست نشه
تو اینطور فکر میکنی؟ آره، من فکر میکنم
!برای اطمینان، من تاپ سبز رو میپوشیدم. دیگه بس کن این پیراهن سبز رو
حق با توئه، اون چیزی رو که پوشیدی دوست خواهد داشت
!شیطان! قدرت فعال نیست، یه کاری بکن! آینه
این بدشانسی منه یا تو؟
!گیاه
!لئو، یه کمکی، لطفاً
اون همین الان لئو رو صدا زد؟
یه شیطان تو زیر شیروانی هست و تو به من نگفتی؟
سعی کردم، اما تو نذاشتی
!حتماً، بنداز گردن من. یا خدا
مشکلت چیه؟ دیوونه شدی؟
من آوردمش. باید ازش محافظت کنیم. اون اطلاعاتی رو داره که ما لازم داریم
فکر نمیکنم. پایپر، خوبی؟
!باشه، کایل امشب میاد. هیچ شیطانی تو این خونه نباید باشه
هیچ شبی
اون بداخلاق همسر توئه؟
!بداخلاق؟ تو اون رو میشناسی؟ کی اهمیت میده، فقط نابودش کن
نمیتونی. ببین
باشه. منو بکش. کی اهمیت میده اگه من اونقدر قدرت داشته باشم که همه شیطانهای رده بالا رو بکشم؟
باید به حرفاش گوش بدی
مخصوصاً بعد از اینکه این پسر جذاب اینجا
این همه زحمت کشید تا منو از دست شیطانها نجات بده
صبر کن، بزرگان دارن ما رو وادار میکنن که شیطانها رو از دست شیطانهای دیگه نجات بدیم؟
!باورنکردنیه
شیطانها نمیخوان اون با ما کار کنه
...ما فقط باید ازش محافظت کنیم تا
!باشه، کایل اومد. برو بالا
...آروم باش، آروم باش. همه چیز عالی میشه، و بعداً
همه چیز واقعاً، واقعاً عالی میشه
واقعاً؟
!هی، زیاد رو نده خواهر! فقط نذار بادمجان بخوره
چی؟ بادمجان من چه مشکلی داره؟
سلام
هی. تو... تو زیبا به نظر میرسی
ممنونم
خواهش میکنم
!اون خائنه
!غیببین باید بمیره! محکمتر ضربه بزن
!اونو بکش! مرگ بر غیببین
!ساکت
غیببین الان توسط افسونشدگان محافظت میشه
...قبل از اینکه اون ما رو لو بده، هرگز بهش نمیرسیم. چارهای نداریم
!جز اینکه زانکو رو آزاد کنیم
نه، زانکو هرگز نمیشه آزاد بشه
حق با اونه
منبع به دلایل خوبی اونو تبعید کرد. اون خیلی قدرتمنده
اون همه ما رو کنترل خواهد کرد
ما به قدرتش نیاز داریم تا با جادوگرا مقابله کنیم
چیزی که غیببین بهشون میگه ما رو نابود خواهد کرد
باید جلوشو گرفت وگرنه میمیریم. من میگم زانکو رو آزاد کنید
یا نه
کس دیگه ای هست که از مقابله با افسونشدگان میترسه؟
پس، نه تنها یه مدرسه رو اداره میکنی و با شیطانها مبارزه میکنی، آشپزی هم میکنی؟
...خب، راستش، من
بادمجان میخوری؟
نمیتونم. من به بادمجان حساسیت دارم
واقعاً؟ جالبه
سیر شدم. عالی بود
یادم نمیاد آخرین بار کی غذای خونگی خوردم
خوشحالم که جلوشو گرفتیم
پس، من تو رو دوست دارم، تو منو دوست داری... نمیفهمم مشکل بزرگ چیه
وای! تو فقط هر چی به ذهنت میاد رو میگی، هان؟
داری از جواب دادن به سوال طفره میری
خب، نمیدونم چطور جواب بدم
باشه، فقط... چرا به من نمیگی چی تو ذهنته؟
باشه
...یادت میاد چند وقت پیش، من
بهت گفتم هیچ رازی ندارم؟
لطفاً بگو که ازدواج نکردهای
...نه، نه، اصلاً اینطور چیزی نیست. بیشتر شبیه اینه که
نمیخوام ازم ناامید بشی
چی اگه بهت بگم که من این غذا رو نپختم؟
نپختی، آره؟
نه، من آشپزی بلد نیستم
من پایپر رو راضی کردم که برام انجامش بده. ازم متنفری؟
نه
نه، متنفر نیستم
به من توجه نکن. ادامه بدید
فکر کنم شاید باید بریم بالا
دریل، هی! الان واقعاً وقت مناسبی نیست
نه اینکه از دیدنت خوشحال نباشم
گوش کن، من به خاطر بازرس شریدان اینجا هستم، فیبی
و کاری که فکر میکنم اون باهاش کرده
خب، چی شده؟ پیداش کردی؟
نه، و وقتی با برودی راجع بهش روبرو شدم
گفت که اون به یه کارگروه فوق محرمانه منتقل شده
به خاطر همین هیچ سندی نیست. همین بود، درسته؟
نه. همیشه یه سندی جایی هست
پس دنبال چیزی گشتم که بتونی باهاش غیببینی کنی
و؟ آپارتمانش؟
No comments yet. Be the first to leave one.