200 บรรทัดแรก
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
اومدن سراغش
خونواده، هر کی اونجاست در خطره
و میخوام برش گردونم اونجا
میبریمش خونه؟
یه اتفاقی بین اونا افتاده
دیگه آنجلا آدامزی وجود نداره
یه داستان خونوادگیه
شریل، متوجهی که روش کار چطوریه
گاهی باید کارهایی بکنم...
که نمیتونم در موردشون باهات حرف بزنم
دوباره کی قراره ببینمت؟
ارتش اینجا رو با خاک یکسان میکنه
- ام، نمیتونی اینجا بمونی. - باید بمونم
برادرم از دنیا رفت
در مورد دو آمریکایی که اینجا اوردی...
الان در ایالات متحده هستن...
به دستور تو کار میکنن...
تا تهدیدی که باهاش روبهرو هستیم رو از بین ببرن
میخوای ازم خواهش کنی...
- بهشون کمک کنم - معلومه که اینو میخوام
- خوبی؟ - آره
- آره. - هر چی که شما دو تا دنبالش بودین...
خیلی از اونی که پاولوویچ دوست داشت بهش نزدیک شدین
مشکل بزرگتر...
اینه که وسیلهی نجات امیلی اونجا روی زمین افتاده مُرده
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
مترجم: داوود آجرلو» Highbury
مثل یه بچهم...
و همه چیز تازگی داره
حرفهای تو توی مراسم یادبود شنیدم...
ولی هیچ معنایی ندارن
زبانی که حس میکنم باید بلد باشم ولی بازم متوجهش نمیشم
حس میکنم چقدر بهت احترام میذارن
وفاداریشونو حس میکنم
عشقشونو حس میکنم
ولی کلمات یه مشت صدا و آوا هستن
حرکت هوا هستن
پس به روش خودم ازت خداحافظی میکنم...
به همون روشی که با مادرم خداحافظی کردم
تو رو نمیشناسم
که میشه گفت چیزهایی رو نمیشناسم...
که آدم میتونه بگه برای تعریف کردنت مهم هستن
ولی شاید یه راه شناخت متفاوت وجود داشته باشه
یه راه خیلی قدیمیتر
از زمانی که همگی دریای عمیق و تاریک رو میشناختیم...
و حسهایی که مدتهاست فراموش شده
تا برای یه لحظه یه مسیر دیگه رو بدون دیدن...
حس کنی
و بدونی باید از این چیز بترسی...
یا براش بجنگی...
یا یه چیز کمیابتره
بدونی که اون چیز توی تاریکی چیزیه که باید دو دستی بهش بچسبی
تا جایی که میتونی نگهش داری
میدونم که تو حکم هر سه اینا رو برام داری
همونقدر یه جواب دست و پا شکستهای که من یه سوال سرگردونم
ولی قدردانم که توی تاریکی گذرمون بهم افتاد...
حتی اگه برای یه لحظه بوده باشه
پس اینجا میمونم تا وقتی که تیکهها کنار هم جمع بشن
هر جا که هستی...
هر جایی که میری...
وقتی مادر رو دیدی...
لطفا باهاش مهربون باش
فکر کنم اونم شاید به اندازه ما پر از ترک باشه...
و داره تمام تلاشش رو میکنه
و بهش بگو...
راهمو به سمت خونه پیدا کردم
چی بهش گفتی؟
بهش گفتم طارق دوستش داره و اونو در امان نگه میداره
ولی قراره خیلی بترسه...
و قراره خیلی احساس تنهایی بکنه
و اینکه براش دردناکه
خوب نیست آدم به یه بچه دروغ بگه
نه وقتی که حقیقت اهمیت داره
و نه وقتی پیشبینی میکنی طوری بزرگ بشن...
که یه روز بتونی توی چشمش نگاه کنی
تمام این حرفهایی که گفتی درسته
طارق ازش محافظت میکنه. دوستش داره
امیدوارم...
طرف دیگه این ماجرا...
یه فرصت داشته باشی تا اونو بشناسی
از خیلی جهات شبیه هم هستین
چیه؟
من خیلی تنهام
ببین، یه لولهکش لازم دارم
گفتی ۳۰ دقیقه دیگه میرسی اینجا...
و دو ساعت و نیم پیش این حرفو زدی
آره، امتحانش کردم
نه، اونو هم امتحان کردم
گوش کن، میدونم سعی داری کمک کنی...
ولی یه سری چیزها هست که به یه انسان واقعی نیاز دارم...
تا براش حضور فیزیکی داشته باشه
شریل؟
هارولد؟ خدای من
خدای من
ببخشید که زودتر زنگ نزدم
- با کی حرف میزنی؟ - وای خدایا، صبر کن
نه، با تو نیستم
باید برم، ولی میشه لولهکش رو بیاری اینجا؟
- نه، نه، نه، صبر کن - چیه؟
بهشون بگو نیان. باید باهات حرف بزنم
نه، راستش بهش بگو مشکل رو حل کردیم
بله، شب خوش
- چه خبر شده؟ - گوش کن...
باید چیزی رو بهت یادآوری کنم که خودت از قبل میدونی
- چرا باید... - دومین سری از سوگندهایی که برات خوردم
اونایی که درست بعد از ازدواجمون یاد کردم
بهت قول دادم که کارم رو بیرون خونه بذارم...
که هرگز نذارم کارم برای خونوادهمون مشکلی ایجاد کنه...
ولی...
بعضی چیزها بیرون در این خونه اتفاق افتاد...
که نتونستم در موردشون بهت بگم...
همین اتفاقات قراره بیشتر از همیشه پیچیده بشن
- آنجلا حالش خوبه؟ - گمون کنم خوب باشه، بله، ولی...
با خودم نیاوردمش
توی افغانستانه
توی خطر افتاده و الان منم توی خطرم
ازت میخوام یه کیف پر از وسایل ضروری برای خودت و هنری برداری
میخوام چند روزی شما رو توی یه هتل بذارم
هارولد
شما دو تا اونجا در امان خواهید بود
فقط باید جانب احتیاط رو رعایت کنم
هارولد، هنری اینجا نیست
چی؟ دیر وقته؟ کجاست؟
هنری دیگه اینجا زندگی نمیکنه
- کی... - چیزی نیست. با منن
- با تو؟ کی با توست؟ - منظورت چیه هنری...
- دیگه اینجا زندگی نمیکنه؟ - هارولد!
ای لعنتی
قرار بیرون منتظر باشید تا من توضیح بدم...
توی پارکینگت آنتن نمیده. نتونستم صبر کنم
یه نقطه کور داریم
به اندازه کافی تماس باهاش سخت هست
نمیتونم بیرون بشینم و منتظر باشم
- باید بهش هشدار بدیم - نه. آره، راست میگی
ایشون پدر آنجلاست
از آشناییت خوشوقتم
نه، نه. اسمت رو نگو
بهتره الان اسم همدیگه رو ندونین
بازم تلاش کن باهاش تماس بگیری
یه دقیقه وقت لازم دارم. بعدش باید راه بیافتیم
نمیخوام اون ماشین بیشتر از حد لازم...
توی پارکینگ بمونه
بازم باید لباسم رو عوض کنم
خب، هر چی میخوای بردار. طبقه بالاست
اولین در سمت راست
اونجا ساعت چنده؟
صبح ـه
خیلی سخته با اونجا تماس گرفت...
از همه جا خیلی دوره
گند زدیم
باید از اونجا دور بشه
چی سرش میاد؟
سر کی؟
سر مورگن
صبح کارکنانش پیداش میکنن...
که تا اون موقع نباید اصلا نزدیک اینجا باشیم
میدونم، میدونم، میدونم، شناخت زیادی ازش نداشتم
چطور این اتفاق افتاد؟
نمیدونم
پس نظرت چیه؟
به نظرم...
فکر کنم قصد داشته یه کاری بکنه
فکر کنم پالوویچ واقعا میخواد...
کنترل معادن همزاد رو به دست بگیره
میدونی، بوت زیادی نزدیک شد
پالوویچ لازم داشته اونو از سر راه برداره، ولی...
- ولی؟ - اینکه پیرمرد رو بکشی...
توی خاک آمریکا هم بکشیش...
پسلرزه ناشی از این اتفاق، خب...
چیزی نیست که برای پول درآوردن از چند تا معدن بخوای انجام بدی
یه جریانی اینجا هست که هنوز ازش سردرنمیاریم
منظورت چی بود که...
هنری دیگه اینجا زندگی نمیکنه؟
لطفا بهم نگو که فرستادیش...
- پیش کرت و لوییسه - لعنتی، شریل
تا یه مدت اونجا میمونه
- بهترین کار... - شریل، اون...
متاسفم. خیلی واضح ازت پرسیدم...
قراره دوباره ببینیمت؟
خیلی واضح ازت پرسیدم مطمئنی...
دوباره آنجلا رو میبینیم؟ و جوابمو ندادی
نتونستم جواب بدم!
ببین، تو رو سرزنش نمیکنم. دنبال دعوا راه انداختن نیستم
قبول کردم با این قوانین بازی کنم، بدون هیچ جوابی زندگی کنم
خودم این وضع رو خواستم. قرار نیست جایی برم
ولی هنری هنوز یه پسربچهس
اون که این وضع رو نخواسته
برای اولین بار پدر آنجلا رو دیدم...
و حتی نمیخوای اسمش رو بدونم؟
هنری باید بتونه سوال بپرسه...
و به جواب برسه
و الان...
و عاشقتم، هارولد، و اصلا دوست ندارم این حرف رو بزنم...
ولی الان نمیتونیم بهش جوابی بدیم
کرت و لوییس عوضی هستن
با ما، نه با اون
اونا هم پدربزرگ و مادربزرگشن
No comments yet. Be the first to leave one.