200 บรรทัดแรก
میگن که غرب روی افسانه ها ساخته شد.
افسانه های بلندی که بهمون کمک میکنن چیزهای خیلی عظیم رو درک کنیم...
یا خیلی ترسناکتر از اون که باور کنیم.
این افسانهی گوست رایدره.
داستان میگه که هر نسلی یکی از اینا رو داره.
یه روح نفرینشده، که محکوم شده روی زمین بگرده...
و قراردادهای شیطان رو وصول کنه.
سالها پیش، یه گوست رایدر به دهکدهی سن ونگانزا فرستاده شد...
تا یه قرارداد به ارزش هزار روح شیطانی رو بیاره.
اما اون قرارداد اونقدر قدرتمند بود...
که هرگز نباید میذاشت شیطان بهش دست پیدا کنه.
واسه همین کاری رو کرد که هیچ رایدر دیگهای تا حالا نکرده بود:
از خود شیطان هم تندتر رفت.
قضیهی افسانهها اینه که...
بعضی وقتا حقیقت دارن.
خانم ها و آقایان...
شگفتانگیز و آتشین...
نمایش فوقالعاده موتورسواری!
یه کف مرتب برای بارتون و جانی بلیز؟
یه تشویق جانانه برای اونا، مردم!
شاخ شدی، نه پسر؟
جوونی، فکر میکنی همه چی رو میدونی.
فکر میکنی تا ابد زنده میمونی. همینطوره؟
بیخیال بابا. یه تیکه خاک بود. - بحث این نیست.
حرف اینه که ما کمتر از یه هفته است این نمایش رو اجرا میکنیم.
تو همین الان داری خرابکاری میکنی.
من فقط برای تماشاگرا انجامش دادم. - جفتمون میدونیم واسه چی این کارو کردی.
فکر میکنی وقتی روی ویلچر افتادی، اون کنار تو میمونه؟
ها، شاخ؟
پسر، هر کاری که تو زندگی میکنی، هر انتخابی که میکنی، یه پیامدی داره.
وقتی کاری رو بدون فکر انجام میدی...
تو انتخاب نمیکنی، انتخاب تو رو میکنه.
فهمیدی؟ - آره، حتما.
چی؟
گفتم، "بله قربان."
بابا، فکر میکنی شاید یه بار بتونم گریس رو ببرم یه دوری بزنیم؟
فکر میکنی مرد گریس هستی؟
آره بابا.
خب، من اینطور فکر نمیکنم.
هی جانی.
هی رُکسی.
بگو.
هی.
چی شده رُکسی؟
من دارم میرم.
چی؟
بابام داره منو میفرسته که با مامانم زندگی کنم.
کی؟ - به زودی.
پس ما چی؟
میگه تو به درد من نمیخوری.
و اینکه تو فقط یه مرحله از زندگیم هستی.
خب حالا چیکار کنیم، جانی؟
ما میریم. میپریم رو موتور و فقط ادامه میدیم.
ولی پدرت چی؟ نمایش چی؟
اون به من احتیاجی نداره. اون به هیچکس احتیاجی نداره.
فردا، ظهر. اینجا همدیگه رو میبینیم.
ساعت چنده؟
دیره.
کجا میری؟
هیچ جا، بابا.
من هیچ جا نمیرم.
عجب.
جانی بلیز. - آره.
نمایش امروزتو دیدم.
فقط میخواستم بهت بگم چقدر از تماشای موتورسواریت لذت بردم.
اوه، ممنون.
شاید یه روزی برای من سواری کنی.
تو نمایش برگزار میکنی؟
بزرگترین نمایش روی زمین.
ممنون، ولی نه.
چی شده جانی؟
نگران پدرتی؟
تو از کجا اینو میدونی؟
حتی یه کور هم میتونست ببینه که اون مریضه.
قضیهی سرطان اینه که زمان میبره...
و به عزیزات آسیب میزنه.
زندگیهایی که تغییر میکنن.
برنامههایی که باید عوض بشن.
جانی...
اگه میتونستم به پدرت کمک کنم چی؟
آره؟ چطوری؟
چطوریش مهم نیست.
اگه میتونستم حالش رو خوب کنم چی؟
سلامتیشو بهش برگردونم؟
حاضری یه معامله کنی؟
قیمتت رو بگو.
من...
روحت رو.
باشه.
تا طلوع آفتاب فردا، پدرت مثل اسب سالم میشه.
و تمام زندگیت پیش روت خواهد بود.
انتخاب با خودته، جانی.
فقط کافیه امضا کنی.
اوه، همین عالیه.
لعنتی.
صبح بخیر، زیبای خفته.
بابا؟
تو که... - عالی به نظر میام، نه؟
حداقل این چیزیه که دکتر گفت وقتی امروز صبح به رادیولوژیم نگاه کرد.
چی داری میگی؟ - من مریض بودم، پسرم.
بالاخره اگه دل و جراتش رو پیدا کنم که بهت بگم...
دیگه نیستم.
نمیتونم توضیح بدم. ولی عین اسب سالمم.
یالا، زرنگ. باید یه نمایش اجرا کنم.
شلوغترین جمعیت هفتهس. هی، میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟
یه حرکت جدید. که ما رو به اوج برسونه!
یه پرش باشه: من یه طرف، تو یه طرف.
به جای ماشینها یا حلقه آتیش، یه هلیکوپتر.
آره. خیلی باحال میشه، نه؟
هی، دو دقیقه وقت داری لباستو بپوشی، پسر، وگرنه...
بابای رکسان داره میفرستدش یه جای دور.
اگه الان نریم، خیلی دیر میشه.
آره، عالیه، پسر. عالیه. دو تا بچه فراریِ بیپول.
اگه هدفِت اینه که با هم بمونید، این کار باعث میشه که هیچوقت نشه!
ترجیح میدم با اون باشم و شانسمو امتحان کنم تا اینکه کل زندگیمو هدر بدم...
با موتور از روی چیزا بپرم تو یه سیرک مسخره.
بابا، من یه چیزی بهتر از این میخوام.
باباش پلیس رو قبل از اینکه به مرز شهرستان برسی، میفرسته دنبالت.
پس فک کنم بهتره برم دیگه.
هی، زرنگ.
گریس رو تو ببر.
اینجوری حداقل یه شروع خوب خواهی داشت.
خانمها و آقایان، بارتون بلیز!
خانمها و آقایان، به سمت خروجیها برید.
لطفاً خونسرد باشید.
بابا؟ بابا، اشکالی نداره، من اینجام. من اینجام، همه چی خوب میشه.
بابا؟
بابا؟ بابا؟
تو مرده به کار من نمیای.
تو. تو کشتیش.
من سرطانشو خوب کردم.
این معامله ما بود.
ولی نمیتونستم بذارم بین ما قرار بگیره.
تو حرومزاده.
یه روز، وقتی بهت نیاز داشته باشم...
میام.
تا اون موقع، من...
حواسم بهت هست.
دوستاتو فراموش کن.
خانوادهت رو فراموش کن.
عشق رو فراموش کن.
تو مال منی، جانی بلیز.
نمیتونی تو ترس زندگی کنی.
نمیتونی تو ترس زندگی کنی.
جانی، جانی! جانی، جانی!
جانی، جانی!
جانی بلیز!
آره، جانی! آره!
خانمها و آقایان...
لطفاً از زمین فاصله بگیرید تا راه برای امدادگرها باز بشه.
اوه خدای من. اوه خدای من. جیبی!
جیبی، حرف بزن، رفیق!
اَه، موتور سالمه؟
آره. آره.
موتور سالمه. اوه خدای من.
ممنون.
بریم خونه.
بیاید براش تشویقش کنیم، رفقا.
جانی بلیز شگفتانگیز!
جانی، دل همهمونو حسابی ریختی. امشب اونجا چی شد؟
هی، جیبی مصاحبه نمیکنه، باشه؟ متاسفم. ببخشید.
آره، یالا، یالا.
جلوی موتور رو بیار پایین. لعنتی.
بلیز افتاد.
تا حالا امتحان کردی تصادف نکنی؟ - تو چی؟
چرا یه آبجو نمیخوری و مثل بقیه راحت نمیشی، ها؟
میدونی که الکل باعث کابوسهای من میشه.
هر کس یه جوریه.
اوه، صبر کن، میشه برگردی؟
امشب یه مستند مخصوص میمون زوزهکش از شبکه دیسکاوری داره.
بچهها، هی. - حرکات بزرگ و تصادفات زیادی دیدیم.
ولی از این موتورسوارا بپرسید که به کی افتخار میکنن...
و جواب، مردیه که حتی اینجا مسابقه نمیده، جانی بلیز.
آره، چون اون همینجاست!
بزرگترین موتورسوار بدلکار تاریخ...
ولی چیزی که نمیدونیم اینه که بلیز تا کی میتونه مرگ رو گول بزنه.
منتقدا بهش میگن خودکشی برای پول... - برنامه میمونه رو بذار.
مک، برنامه میمونه؟
بدون توجه به زندگی خودش.
بهش میگن آقای شکستناپذیر، و تو پرش بعدیش هم باید همینطور باشه...
وقتی جانی بلیز میخواد از روی...
یک طول کامل زمین فوتبال، از یه دروازه تا دروازه دیگه، بپره.
چی؟
"چی؟" امروز بعد از اون افتادن مثل عروسک، باید مرده باشی.
شانس آوردم.
نه، من یه سگ شکاری به اسم لاکی (شانس) دارم. اون یه چشم داره و اختهس.
این فقط شانس نیست، جیبی. رفیق، یه فرشته حواسش بهت هست.
آره، شاید. - مک، تو پایی؟
آره. آره، من هستم.
برید کنار، خانمها. پول اولیهمون چقدره؟
پنج کارت کشیدنی.
شاید یه چیز دیگهس.
بفرما.
حسابی طولش دادی.
فکر کنم راهتو گم کردی، پسر.
کری یا چی؟
فقط فرشتهها اینجا راه دارن.
فرشتهها. واقعاً؟
آره، واقعاً. مشکلی باهاش داری؟
در واقع...
No comments yet. Be the first to leave one.