200 บรรทัดแรก
« Stef@n | تــرجمه از تـورج پاکاری » telegram: Tooraj_pk
مامان ببین!
معرکهست، زویی!
چرا اتفاقات بد واسه آدمای خوب میوفته؟
مامان میشه تو راه که میریم خونه بستنی بگیریم؟
نه، خانوم خانوما یهراست میریم واسه خواب
خواهش؟
خواهش؟
تا حالا کاری کردین که واقعا به یکی صدمه زده باشه؟
شاید قلب یکی رو شکسته باشین
یا کاری کرده باشین که حس کردین کاملا غیر قابل بخششه
فکر کردی از سر من زیادیای، ها جنده؟ نشونت میدم
خب، سوال اینه که چرا خدا جلوی وقوع اون اتفاقات بد رو نمیگیره؟
یعنی اون خداست دیگه، درسته؟
بخاطر اینه که، خدا بهمون اختیار داده
بهمون حق انتخاب داده که یا عشق بورزیم یا به بقیه آسیب بزنیم
ببینین ما در دنیایی زندگی میکنیم، که مردم با انتخاب گناه به جای ناجی درهم شکسته شدن
و طرز زندگیای با گناه، بدون توبه کردن، همیشه به مرگ ختم میشه
در نهایت، انتخابش با خودتونه
امروز صبح چیزه خوبی تو صندوق پستی نیومده؟
آه نه، تو نامهای به دستت نرسیده؟
ها
هی، زویی!
بله؟
مدرسه چطوره؟
خوبه
میخوای قضیه رو سختش کنی، ها؟
پس قضیهای هست که بخوای درموردش حرف بزنی؟
آره! گفتی قراره برام پنکیک درست کنی!
با تو نبودم، کوتر!
خب، نه با منی نه میبینم چیزی داری برام میپزی
مگه زن نداری؟
نمیتونم الان برم خونه، دوست پسر زنم تو شهره و اونم خیلی ازم خوشش نمیاد
کوتر، اون هیچوقت قرار نیست ازت خوشش بیاد، خب؟ حالا یه پیراهن تنت کن
- چی داری میگی! من اهل ورزشم! - من برات درست میکنم، کوتر
خیلی ممنون، عزیز جان حالا اینقدر سخت بود؟
زویی، چیزی هست که بخوای درموردش حرف بزنی یا نه؟
نه، ولی هی ممنون که ازم سوال کردی
چرا داری مدرسه رو میپیچونی، زویی؟
رایان، آروم باش!
آروم باشی در کار نیست
قبلا من و داداشت کلاس خانوم رایت رو میپیچوندیم
کوتر بیخیال مَرد، خفه شو
دیدی؟ اونقدرام چیزه خاصی نیست رایان، کی اهمیت میده آخه؟
من اهمیت میدم، خب؟ کل روز رو کار میکنم که خرجت رو بدم
میخوام بدونم داری چیکار میکنی
میخوای چی رو بدونی؟ فکر میکنی دارم موادی چیزی مصرف میکنم؟
حالا مصرف میکنی؟
اوه خدای من! نه، نه، مواد نمیزنم مشروب نمیخورم
و بدون شک با غریبهها هم سکس نمیکنم
خوشحال شدی؟
رایان، میشه یه روز برادر عادیای باشی؟
مامان اگه بود در این باره چی میگفت؟
زویی ببین، وظیفه منه که...
نه نیست، رایان! من وظیفه تو نیستم
تو بابا نیستی و بدون شک هم مامان نیستی، پس خفه خون بگیر!
من تقریباً 18 سالمه، نیازی ندارم همش بهم گیر بدی بهم بگی کارهام همش اشتباهن
اینطوری نمیکنم، زویی! هی!
هی، پسر اصلا نگرانش نباش
موقع بزرگ شدن ما هم اینطوری میکردیم حالا وضعمون رو ببین
دقیقا منم نگران همینم، مَرد
باهاش چیکار کنم آخه
رایان استیونز؟
پارسال دوست، امسال آشنا
کشیش دیو، شرمنده خودم سرم رو انداختم پایین اومدم داخل
میدونم، از دوربینها حواسم بود
یادت رفته کدوم روز هفته روز کلیساست، پسر؟
نه قربان. من فقط، اخیراً خیلی ذهنم درگیره
کلی چیزهای متفاوت یا یه مسئله بزرگ؟
چیزی نیست. نگرانش نباشین
هوم. تقریبا یه دههست اینجا ندیدمت
و میخوای تظاهر کنم که تو اومدی اینجا مثلا...
به دیوار زل بزنی؟
میدونی چیه، نمیخواستم بیای پایین پس اگه میخوای میتونی...
خب، یه جورایی کارم همینه. شغلم همینه
پس، بیخیال. قضیه چیه؟
قضیه خواهرمه، زویی
زویی. وای
حتما بزرگ شده؟ چند سالشه، 16؟
17
17
پسر دارم پیر میشما
من که نمیخواستم حرفی بزنم
هنوزم یه فرشته کوچولوئه؟
عمراً بابا
هی، حواست به حرف زدنت باشه، خب؟
ببخشید
اگه یه موقع بیاریش کلیسا، میدونی...
توهین نباشه، جناب کشیش اگه بهش پولم بدم پا نمیذاره اینجا
آخ درد داشت. خب قضیه چیه؟
خب، قضیه اینه که اصلا نمیدونم دارم تو بزرگ کردن یه دختر نوجوون چیکار میکنم
اصلا به حرفم گوش نمیده. خب؟
و هر دفعه که میخوایم حرف بزنیم دعوامون میشه و...
امروز صبح از مدرسهاش یه نامه به دستم رسید که نوشته بود اون داره...
دو یا سه روز هفته مدرسه رو میپیچونه و واقعا ممکنه بخاطرش بیوفتم زندان
خب، پس بندازش بیرون. از شرش خلاص شو
نمیتونم اینکارو کنم
خوبه. پس هنوز امیدی هست
دخترهای نوجوون
یکی از با ارزشترین هدیهها و بدترین مجازاتهای خدا باهم
ولی ببین، قضیه اینه
اون ازت میخواد به حرفش گوش کنی
نیاز داره بدونه که تو اهمیت میدی و در اعماق وجودش...
دنبال راهنمایی و انضباطه
همین دیگه، واسه همین دیگه نیومدم کلیسا
هوم؟
زیادی دروغ میگی
هی
و مهم نیست چقدر تو رو از خودش برونه باید ایستادگی کنی
و باید براش بجنگی
دیگه کی قراره اینکارو کنه، ها؟ درسته؟ درسته؟
و بعد یه روز تو چشمهاش نگاه میکنی...
و یهو میفهمی که اون دیگه بزرگِ بزرگ شده
و دیگه نیازی بهت نداره
و تو اون لحظه میدونی دیگه اشکال نداره...
که ولش کنی
ولی تا اون موقع...
به نظر خوبه؟
عمراً نه. به نظر وحشتناک میاد
دوبار گفتی. حواست باشه!
دیگه چندبار باید اخطار بدی تا دست از سرم برداری؟
خیلی! خیلی، پسر
رایان
آم، رایان
فقط ادامه بده
مامان و بابات اگه بودن بهت افتخار میکردن
یه چیزی رو بهم بگو، واسه حماسهای که قراره اتفاق بیوفته آمادهای؟
من آماده به دنیا اومدم!
پس قراره بریم به پارتی یا قراره همینطوری...
چیه؟ چیه؟ کاری کردم مگه؟
نه. نه. کار بدی نکردی کاری نکردی
چیه؟ مشکل چیه؟
هیچی. فقط...
قول میدی بهم نخندی؟
قول میدم
قبلا کسی منو نبوسیده
خب، واسه همهچی یه دفعه اولی هست
صبر کن، صبر کن. تو واقعا ازم خوشت میاد، درسته؟
معلومه!
میخوام همین الان از زبون خودت بشنوم
واقعا ازت خوشم میاد
چی میخوای، رایان؟
داری میای خونه؟
با مایکل دارم میرم به یه پارتی
نه، فکر نکنم. باید بیای خونه
رایان، من میرم به پارتی
نه، نمیری زویی. تا نیم ساعت دیگه اینجا باش. شنیدی؟
رایان، من دیگه هیچوقت واسه هیچی دیگه ازت درخواست نمیکنم
نه. تا نیم ساعت دیگه اینجا باش
خدایا! فقط منتظرم فارغالتحصیل بشم! ازت متنفرم!
پس، به گمونم باید ببرمت خونه
منم ازت خوشم میاد
بیا بریم به پارتی!
زویی...
زویی صبر کن!
هی! آهنگ رو قطع کن
عوضی!
چطور تونستی اینکارو کنی؟ ازم سوءاستفاده کردی
مایکل! مایکل، صبر کن!
چته تو؟
چه مرگته، زویی؟
الان جلوی کل مدرسه بهم سیلی زدی
نه. نه، باید برم. باید برم
مایکل، وایسا! باید منو ببری خونه
همهچی روبراهه؟
آره. آره همهچی رواله
مایکل، صبر کن!
تو خوبی؟
نه، نه والا
ببین، اگه میخوای میتونم برسونمت
نه، طوری نیست. برادرم میاد دنبالم. خیلی عصبانی میشه
باشه. پس بر میگردم داخل
یالا، رایان
یالا کوتر! پاشو! دیر کردیم!
دونالد ترامپ. چی؟
یالا زویی، پاشو
هی، باید درمورد دیشب حرف بزنیم
هی، زویی؟
سلام، زوییام. پیغام بذارید
الو؟
هی، زویی کجاست؟
ها؟ کیه؟
پیش توئه؟
نمیدونم چی داری میگی. کی هستی تو؟
برادرشم، پسر. دیشب نیومد خونه. کجاست؟
نمیدونم. رفتیم به یه پارتی ولی من زود رفتم
بهم بگو با کی رفت خونه
والا نمیدونم، پسر
بهتره بهم دروغ نگفته باشی، بچه
باشه. باید برم. خدافظ
حاضری؟
یه دقیقه صبر کن
نه، یالا مَرد. باید بریم
آره، میدونم کوتر. میدونم
شاید بعداً بتونی درگیر صفحه فیسبوک زویی بشی
فقط آروم باش مَرد
سلام، رایان استیونز هستم. بابت خواهرم زنگ زدم، زویی؟
No comments yet. Be the first to leave one.