200 บรรทัดแรก
خداحافظ. خب، فعلاً
و بازم یه بار دیگه، واقعاً متاسفم
ویکتور
ممنون که اومدین، واقعاً لطف کردین
تسلیت میگم. ممنون، ممنون
ما دوستت داریم، پایپر. دوستت داریم
میدونستم شما دوتا خیلی با هم صمیمی بودین
خیلی سال بود که میشناختمش
جمعیتِ خوبی اومده، نه؟
فیبی؟ نه بابا، من پایپرم. اون فیبیـه
باورم نمیشه اینهمه «لپرکان» دورِ ظرفِ خاکسترم جمع شدن
خب، اونا همیشه کشتهمُردهت بودن
یه کم چندشه، ولی خب فکر کنم وقتی مُردی دیگه نباید زیاد وسواس به خرج بدی
شماها دارین دیوونهام میکنین، میدونین که؟
صداتو بیار پایین، خب؟ یه کم هم داغدیده به نظر برس
مامور «کیز» داره نگاه میکنه
اوه، نگران نباش؛ اون عمراً دستمون رو بخونه
چطوری میخواد بفهمه؟ هی، من خودم هنوز سر در نیاوردم
خب، حداقلش اینه که زندهایم و از اون مهمتر، آزادیم
آره، ولی حتماً باید هی قیافهت رو عوض کنی؟
فقط یکی رو انتخاب کن و همون بمون، میشه؟
چرا؟ حال میده
پیجِ بیچاره؛ زیاد کسی دور و بر خاکسترش نیست
میدونم، خوبه خودش اینجا نیست که این صحنه رو ببینه
ببخشید
ببخشید
«جنیس دیکینسون» اینجا چیکار میکنه؟
اوه، پیج
اون پیج رو میشناخت؟ واو، تحت تاثیر قرار گرفتم
تو بهترین دوستی بودی که تا حالا داشتم
بدون تو من چیکار کنم؟
میتونیم یه لحظه باهات حرف بزنیم؟ خصوصی؟
ببخشید. دارین چیکار میکنین؟
معنی این کارا چیه؟ اصلاً میدونی من کیام؟
آره، در واقع میدونیم
پیج
ببخشید، کی؟
تلاشِ خوبی بود، ولی دیگه مچت وا شده
اوه، خیلی خب پس، باشه
خب، یکی بالاخره باید توی مراسمم گریه میکرد، مگه نه؟
قرار بود چراغخاموش حرکت کنیم، با خودت چی فکر کردی؟
داشتم فکر میکردم که معلومه خیلی توی دنیای جادویی وقت گذروندم
چون هیچکس حتی براش مهم نیست که من مُردم
اینطور نیست، تو هم عزادار داری
منظورم اینه که، اون بیرون کلی «لپرکان» هست
منظورم آدمهای واقعیه
خب، دوستت «گلن» بود
آره، گلن سر خاکسترت بود، «روثی» همسایهمون هم بود
نه، اون داشت میرفت قهوه بگیره. اوه، واقعاً؟
دقیقاً منظورم همینه
اوه، خدای من
میتونیم توضیح بدیم، این... زحمت نکش
اوه، ترسوندیم؛ فکر کردم لو رفتیم
اگه برنگردی به حالت اولت، لو میری؛ داری چیکار میکنی؟
ظاهراً دچار بحران هویت شدم
اوه، پس برای تو اشکالی نداره که شوهرت رو تبدیل کنی به
چی شده؟ یه صدایی مثل زنگ تو سرم میپیچه
این یعنی «بزرگان» میدونن که اون زندهست؟
نه، نمیتونن بفهمن. ما خودمون رو از اونا مخفی کردیم
ممکنه یه ماموریت جدید باشه
میدونی که، ارتباط با فرشتهی نگهبان خودکار برقرار میشه
خیلی خب، بیخیالش شو
واسه تو گفتنش راحته. تو که نصفهت فرشتهی نگهبان نیست
باشه؟
شاید یکی از عزادارها باشه
شاید یه اهریمن اون بیرون باشه
نه، نه، نه
خبری از اهریمن نیست
چرا؟ منطقیه، مگه نه؟
احتمالاً میخوان بفهمن واقعاً مُردیم یا نه
مهم نیست، ما بازنشسته شدیم؛ دیگه با اهریمنها کاری نداریم
راست میگه، باید کلاً فراموشش کنی
با این صدای زنگِ توی سرم، اصلاً راحت نیست
اون اینجا چیکار میکنه؟ اون کی؟
حتی فکر نمیکردم بدونه من وجود دارم. اون کیه؟
اسمش رو نمیدونم. یه پسرهست
که همیشه سرِ کار توی آسانسور میدیدمش
یه جورایی بانمک و جذابه
آره. خب رفقا، الان قیافهتون رو عوض کنین، بعداً دید بزنین
بجنبید، نباید ریسک کنیم که لو بریم. زود، تند، سریع
البته، نمیدونم اصلاً فیبی منو به چشمِ دوست میدید یا نه
ولی من همیشه اونو دوستِ خودم میدونستم
اوه، مطمئنم که اون واقعاً از بودنت اینجا خوشحاله، «الیس»
البته وقتی میگم مطمئنم، منظورم از لحاظِ روحانی و ماوراییه
ارتباطِ روحی، حس کردن... البته
ولی هیچوقت فکر نمیکردم اینهمه آدمکوچولو بشناسه
بله
حتماً خیلی داغونین، آقای «بنت»
آره. مخصوصاً با توجه به
اتفاقی که افتاد
هیچوقت علتِ رسمی مرگ اعلام شد؟
ببخشید؟ اوه، معذرت میخوام که کنجکاوی میکنم
فقط آخه توی اخبار همیشه خیلی مرموز جلوه میدادنش
و اینکه جنازهای هم پیدا نشد
ببخشید، اسمتون رو متوجه نشدم
«هاس»، «پل هاس»
و شما دخترای منو از کجا میشناختین؟
از روی آوازهشون
منظورم اینه که، پلیس احیاناً تونست دامادتون، لئو رو پیدا کنه؟
نه، اونا فکر میکنن اون هم توی تصادف فوت کرده
و حالا مجبورین اون پسرها رو تنهایی بزرگ کنین
توی این خونهی به این بزرگی
اگه زمانی حس کردین که نیاز دارین بفروشینش، بهم خبر بدین
خوشحال میشم کمک کنم
شما مشاور املاکین؟
تخصص من توی معاملهی ملکهای مشکلداره
میدونین، جاهایی که توش آدم مُرده
به نظر میرسه خریدارها یه کم دلچرکین میشن
برو بیرون
بازم تسلیت میگم
خب؟ مُردن یا نه؟
مُردن. آره
پس هر کاری دلمون بخواد میتونیم بکنیم
هیچکس نمیتونه جلومون رو بگیره. به جز اهریمنهای دیگه
به خاطر همینه که باید یه جای پا برای خودمون درست کنیم
توی دنیای فانیها، اونم هر چه زودتر
اول، دخلِ فانیها رو میآریم... اول، هر چی من میگم رو انجام میدیم
کی گفته تو تصمیم میگیری؟
دیگه هیچ نظمی توی دنیای زیرین وجود نداره
حالا که «زانکو» و نسلش تار و مار شدن
وقتِ بازیِ ماست
این یعنی هر اهریمنی فقط به فکر خودشه
تا وقتی که یه اهریمن به قدرت برسه
و اونوقت مجبور میشین بهش حساب پس بدین
اینو میخواین؟
چیزی که من میخوام اینه که زهرهترکِ مردم بکنم
به معنای واقعی کلمه
هر کسی طبق تواناییهای خودش
خیلی خب، برو
من، میخوام از این سوراخ بیام بیرون
قبل از اینکه بقیه بجنبن، مرکزِ قدرت رو تصرف کنم
خانهی «افسونشدهها»
چطوری میخوای به دستش بیاری؟
میخوام از میراثِ پدرشون بخرمش
بعد از اینکه خودشو کُشتم
این پرونده هنوز بسته نشده
منظورم اینه که، خودت اینو گفتی، نه؟ خب پس چی؟
پس چرا داریم برمیگردیم واشینگتن؟
چرا همینجا نمیمونیم؟
نمیفهمم
سالها وقت میذاری تا ثابت کنی یه چیزی اون بیرون هست، مگه نه؟
یه قدرتِ نادیده
ولی بعدش همینطوری از کنارش میگذری؟
دقیقاً همینطوری
خب، تکلیف اتفاقی که واسه بازرس «شریدن» افتاد چی میشه؟
اون چیزی که کُشتش؟
یا اون پلیسی که قسم میخوره لئو رو صحنهی جرم دیده؟
این یعنی اون هنوز زندهست
تموم شده مامور «مورفی»؛ خواهرها مُردن
تو اینو باور نداری
حق با توئه. ندارم
ولی میخوام اونا فکر کنن که باور دارم
اگه مخفی شده باشن، تا وقتی ما این اطراف پرسه میزنیم پیداشون نمیشه
پس ما میریم؛ میذاریم خیالشون راحت بشه و به امنیت کاذب برسن
ولی اونوقت چطور بفهمیم که...؟
چون قراره تو اینجا بمونی، اینجوری
اوضاع رو برام زیر نظر بگیر
بیسر و صدا باش، صبوری کن
و بهشون قشنگ فضا بده
اگه هنوز زنده باشن، برمیگردن خونه
دیر یا زود، همه همیشه برمیگردن
فیبی رو چقدر خوب میشناختی؟
نه اونقدری که دلم میخواست
ولی عاشقِ خوندنِ ستونش توی روزنامه بودم
واقعاً؟ آره، هر روز
هیچوقت برام هضم نشد چطور یکی به زیبایی اون
میتونست اینقدر عمیق و بادرک باشه
عجب، جداً؟
ببخشید، جسارت نباشه؟ اشکالی نداره، خودم حلش میکنم
داشتی میگفتی؟ در مورد فیبی؟
فقط اینکه به نظرم فوقالعاده بود
واقعاً عالی بود. پس چرا هیچ وقت
ازش نخواستی باهات بیاد بیرون؟ چی؟
ممنون که اومدین، متاسفم که باید برین
چی...؟ خیلی خب، خداحافظ
پایپر، داری چیکار میکنی؟
تو داری چیکار میکنی؟ وسطِ مراسمِ ختم که مخِ کسی رو نمیزنن
چرا که نه؟ مراسمِ خودمه
چیزی نیست عزیزم، مامانی همینجاست
«وایت»، عسلم، چی شده؟
اون نمیدونه تویی، پایپر
چیزی نیست رفیق، باشه؟ بابا اینجاست
باشه؟ همهمون اینجاییم
مامان. خاله فیبی
باشه؟ دیدی؟
بچهی بیچاره، گیج شده
نمیفهمه چه خبره، «کریسِ» کوچولو هم همینطور
فکر کنم اینهمه تغییرِ چهره عصبیش میکنه
آره، شاید درستحسابی به عواقبش فکر نکرده بودیم
وقت نداشتیم که بهش فکر کنیم
خب، الان دیگه برای برگشتن دیره، پس چیکار کنیم؟
فکر کنم یه ایدهای دارم. دنبال من بیاید
خب، خوب شد که اینو نگه داشتیم
آره، ولی قرار نبود ازش استفاده کنیم
هر چی بیشتر از جادو استفاده کنیم
احتمال اینکه اهریمنها پیدامون کنن بیشتر میشه
ما که نگفتیم دیگه هیچوقت از جادو استفاده نمیکنیم
علاوه بر اون، فکر کنم واقعاً به این ورد احتیاج داریم
چرا، چیکار میکنه؟ امیدوارم که به گیجیمون پایان بده
توی این دو سه روز داشتم بهش فکر میکردم
No comments yet. Be the first to leave one.