200 บรรทัดแรก
«آنچه گذشت...»
خیلیها رو از دست دادیم
الیسکا!
آنا مُرده
بیدار شو پسر! تو نوکرشونی
من فقط خواستم بهتون کمک کنم
میخوام کاری که تو میکنی رو بکنم
شنیدم کمکم دارن گتو رو میبندن
یه راهی پیدا میکنیم، همیشه همینطوریه
دنبال اون شغلم، میخوام اونجا زندگی کنم
- من بهت احتیاج دارم - آنا... همهجا هست
از حالا به بعد، دیگه به کسی نمیگیم که یهودی هستیم
حالم بههم میخوره میبینم همسرم رو با یکی از این یهودیهای لجن اشتباه گرفتید
فخا بژوزا... شب برگرد
اصلاً نمیدونن یهودیها چه شکلیان
بخاطر همین مجبورمون میکنن ستاره بزنیم
این زن و بچهها چطوری دم دروازههای جهنم میرقصن؟
از نظر اونا ما وجود نداریم
میخوام واسم یه پالتوی جدید بدوزی
- برای چی؟ - میخوام برم
«لهستان، گتو رادوم» «سپتامبر سال ۱۹۴۱»
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
باید خیلی خوب به حرف مامانی گوش بدی، خب؟
باش
دستت رو بده
مدارکت همراهتـه؟
ایزا و باربارا کرمسکا
عجب اسمهای داغونی. هیچ ریتمی ندارن
چرا هالینا همچین انتخابی کرده؟
برسم وَرشو، حسابش رو میذارم کف دستش
اونجان
رفتار فلیسیا عالیه
چه دختر گُلیـه، پا به پای مامانش داره پیش میره
چرا انقدر زیاد، بابابزرگ؟
چرا؟ بذار بهت بگم
چون امشب قراره برید، عشق من
- آره - آره
دارید از گتو میرید
- آره - آره
- تک - تک
اعصابم خورده الگوهام رو توی مغازه جا گذاشتم،
ولی... با چیزهایی که برداشتیم و تکه پارچههایی که تو کِش رفتی...
- عالی شده - آره
جدیدترین طراحی بهترین کدبانوی لهستانه
هر خانم آلمانیای با هر سلیقهای رو هوا اینو میزنه
بیا، ففه
- این که دیگه به درد نمیخوره - باشه تا برسم دمِ ورودی
به یه کوک بَنده فقط
بعدش باید وانمود کنیم مثلاً منتظر یه نفریـم
یکی که اصلاً قرار نیست بیاد
سر همین هم سریع جیم میزنیم
به همین راحتی؟
- قرارمون چی بود؟ - آره، میدونم
میدونی
یاقوت رو توی یقهاش دوختم
- مادر - چیزی نگو...
پیشت بمونه...
ازش استفاده کن...
اینم بگم، میلا... خدا کنه که دوباره همدیگه رو ببینیم
وای!
وای
ترجمه و تنظیم از «iredprincess و محمدعلی sm»
در تلگــرام @mmli_Subs & @iredsub
«ما خوششانس بودیم»
«انبار مهمات ایویال» «یک سال بعد - لهستان، نزدیک رادوم»
بدتر از اون ندیدم
میدونم. گوش نکردم. فکر میکردم آدم خوبیـه
از بلا بپرس. به نظرت آلما آدم خوبیـه، بلا؟
بلا از غیبت کردن خوشش نمیاد
آلما کدومه؟
موهاش فرفری و قهوهایه، راست دسته
نصف پادگان همین شکلیان، برانکا
بلا کورک؟
لودویک... من رو یادته؟
دختر هنریام
- تازه منتقلت کردن اینجا؟ - بلا کورک
از طرف جناب مایره
برای قدردانی از بازدهی این ماه شماست
ممنون
کی گرسنهست؟
«یاکوب عزیزم...»
«آخرین نامهات رو ده باری خوندم»
«میبینم با بقیهی خانوادههای توی آپارتمان»
«برو و بیا پیدا کردی، آروم میشم»
«حالا که پدر و مادرت نقل مکان کردن، دل نگرانتـم»
«ولی هالینا مثل همیشه زرنگی کرده، تونسته توی کارخونهی پیونکی یه شغلی براشون دست و پا کنه»
«من هم امیدوار بودم بتونم پدر و مادرم رو بیارم اینجا، ولی اصلاً فرصتی گیرم نیومد»
«احساس خوش شانسی دارم از اینکه رفتن گتوی گلنیتسه»
«دو کیلومتر اونورترن»
«از رئیسـم تقاضای کارت کردم»
«تا بتونم به زودی ببینمشون»
«دلم میخواد بهت اصرار کنم از اون گتو بزنی بیرون»
«اما میدونم بخاطر مهارتی که توی کار با دوربین داری، مُهرهی کلیدیای براشون هستی»
«حالت خوبه؟»
«میدونم سوال عجیبیـه»
«ولی خیالم راحت شد وقتی بهم گفتی:»
«شرایط رادوم قابل کنترل پیش میره»
بله؟
«هرچی بگم بازم کمه ولی...»
«دوستت دارم»
«میدونم دوری سخته»
«ولی اینجا بودن به نفعم پیش رفته»
«دوباره دارم خود واقعیم رو حس میکنم»
«حتی توی این دنیای پُر از بدبختی، میفهمم که چقدر خوش شانس بودم»
«این روزها آرزوهای زیادی دارم»
«ولی اولیشون همیشه تویی»
«همین که تویی که دارمت، آرزوی منی»
«خودش یعنی خیلی از بقیه خوش شانسترم»
«دوستت دارم، کوبا»
«فعلاً»
«از طرف بلا»
فخا کرمسکا
- بله، چی شده؟ - میخوام برم شیرینی فروشی
امروز نمیشه، باید برای شام برگردی
هرچقدر شیرینی دلت بخواد برات میگیرم، ادگار. ولی فردا
الان، الان! توروخدا، توروخدا، توروخدا!
- ادگار ناهار چی خورد؟ - جگر خرد شده با پیاز
کجا بردیش پیادهروی؟
توی خیابون سپینسکی تا پارک لژنکی
مامان، آبنباتم رو ببین...
متوجه شدم صبح اتاق غذاخوری رو با پارچهی خشک تمیز کردی
- بله، خانم. من... - برای مبلمان مرطوب باشه،
پارچهی خیس هم برای کاشیهای پرسلان
قبل رفتنت تمیزشون کن
کارت کِی شروع میشه؟
نیم ساعت وقت دارم
آم... آم
- بله؟ - منم
دار... دارم میام
سلام، سلام حالت... حالت چطوره؟
خوبـم. بدموقع که نیومدم؟
- نه، نه بابا - بهترین زمانه...
تازه داشتیم... داشتم آماده میشدم
- برم سرکار، من... - چای میخوری؟
بـ... بـ... بیا تو، بیا
با خودم گفتم پرداختیِ صومعه رو برات بیارم
هزینهی رنگ موی فلیسیا هم هست
نیازی نبود تا اینجا بیای. خودم میومدم ازت میگرفتم
مشکلی ندارم
خب، دلم نمیخواد با این همه پول دستت،
پا شی بیای اینجا. خطرناکه
- خودت که همیشه این کار رو میکنی - نمیتونم نگران تو هم باشم، میلا
- به اندازهی کافی فکرم مشغوله - نیازی نیست که نگران من باشی
هنوز داریم روی منتقل کردن مامان و بابا کار میکنیم
یعنی چی آخه؟ تو و آدام با بدبختی تونستید
تا کارخونهی پیونکی منتقلشون کنید
فکر میکنیم سنشون برای اونجا موندن بالاست
مامان توی آخرین نامهش، صادقانه بهمون نگفت
ولی گمونم کمر بابا داره عود میکنه
پس بذار کمک کنم
میتونم پرداختی بعدی فلیسیا رو برای مادر روحانی ببرم
امنتره که فقط یک نفر به صومعه رفت و آمد داشته باشه
میدونم ولی امیدوارم...
فقط توی ساعتهای بازدید میتونی ببینیش
- عصبانی نباش - عصبانی نیستم
میدونم بدون ففه بهت سخت میگذره اینجا
ولی، توی وقت آزادت...
- لطفاً شروع نکن، شروع... - نه، تو... تو باید ...
باید تمرین کنی شبیه یهودیها نباشی
خب دیگه، من برم
حواست به صاحبخونهمون باشه
داشتم میومدم دیدمش
یه جوری نگاهم میکرد انگار جن دیده
دقیقاً حرفم همینهها، نباید چهرهات وحشتزده باشه
باید طبیعیتر رفتار کنی
وقتی هم که آلمانیها جوک میگن بیشتر بخندی
من که میخندم. ولی شاید لازمه جوکهاشون خندهدارتر باشه
نمیفهمم چند بار دیگه باید تکرارش کنم
- ولی چشمهات رو یهودیطور نکن - چشمهات رو یهودیطور نکن
چشمهات رو یهودیطور نکن
اگه احساسات واقعیمون رو بروز بدیم، ممکنه خیلی راحت دستمون رو بشه
بابت درس آداب معاشرت ممنونم، هالینا
- شب بخیر، آدام - مراقب باش
هی، هی، سول! حالت خوبه، سول؟
- آره، خوبـم. خوبـم. خوبم - حواست باشه کسی نبیندت
میدونم. میدونم
«کارخانهی باروت پیونکی» «۹۶ کیلومتریِ ورشو»
جدی میگم. خوب خوبم
دو تا انگشت پا ندارم، بخاطر همون یکم سخته تعادلم رو حفظ کنم
پاهات ده تا انگشت نداره؟
عرضم به حضورت که، وقتی همسن تو بودم...
...دو تا از انگشتهام رو قطع کردم تا روسیهای کوفتی نفرستنم خدمت
وای، عجب کلهشقی هستی بابا
چون رمزی برامون نامه مینویسن، نمیشه مطمئن بود
ولی گمونم هالینا میخواد بگه که دنبال یه جای جدید واسهمون هستن
خب... ببینیم و تعریف کنیم
خبر خوبیه
فردا همینجا میبینمت. خب؟
- باشه - تا فردا
No comments yet. Be the first to leave one.