200 บรรทัดแรก
تماسگیرنده بعدی ما از رورنرت پارکِ کالیفرنیاست.
ورونیکا، عزیزم، یه کم به تاشمین بگو، بقیهاش رو من بهت میگم.
هی، بازم از نامههای «فیبی عزیز». کجا میخوای بذارمشون؟
فقط بذارشون یه گوشه.
شاید بهتره بعضیهاشون رو توی انبار نگه داریم؟
نه، خودم بهشون میرسم. به همهشون؟
آره. کارم گرفته. بیشتر شبیه یه مأموریتم.
هی، لطفاً اینا رو به الیز میرسونی؟
و بفهمی کدوم رو میخواد کار کنه.
آره، حتماً. همین الان.
تو فوقالعادهای، خودت میدونی؟
منظورت چیه؟
رازت چیه؟ گیاهان دارویی؟ طب سوزنی؟
کاری رو که تاشمین میگه بکن و به زندگیت برس.
تاشمین؟
یعنی به غیبگوها اعتقاد نداری؟
میدونی، اگه برای تو جواب میده، من مشکلی ندارم.
برای من یه مدتیه جواب نداده.
میدونی بعضی وقتا آدم یهو میبینه که...
داره یه دوره خیلی بد رو توی زندگیش میگذرونه؟
اصلاً نگو که دلم خونه.
خب، بذار اینجوری بگم که من بالاخره دارم از زیر بارِ بدبختیای خودم میام بیرون.
و هیچ کس، هیچ چیز دیگه هیچ وقت منو به اونجا برنمیگردونه.
خوش به حالت.
کمکم کن فیبی.
تو چی گفتی؟
من اون رو نگفتم.
اون گفت.
کمکم کن فیبی.
گفتن تا کی این وضعیت ادامه داره؟
سه هفته، یعنی سه ماه.
یه کم بالاتر.
خب، بهتره امیدوار باشیم هیچ شیطانی حمله نکنه. که همه چی رو خراب میکنه.
مخصوصاً اگه یکی از ما از پنجره پرت شه بیرون.
زیاد نگران اون نمیشدم.
این همه هرج و مرج توی دنیای زیرینه.
اونا خیلی درگیر جنگیدن با همن. امیدوارم ادامه پیدا کنه.
تقریباً یادم رفته بود زندگی عادی داشتن چه حسی داره.
باید یه کم بالاتر بره.
من نردبون میخوام. لئو، فقط معلق شو.
نه، نه، نه. نمیخوام چشم بزنم.
ترجیح میدم از جادو استفاده نکنیم، مگر اینکه مطلقاً مجبور باشیم.
خیلی ممنون. پایپر، یه کم راحت باش.
به کارش ببر یا از دستش بده، خانم.
باشه.
دیدی، هیچ فاجعه بزرگی رخ نداد.
ما یه مشکل بزرگ داریم. چی داشتی میگفتی؟
کول دوباره سعی کرد با من تماس بگیره. چی؟ بازم زمزمهها؟
نه، این بار داشت از طریق کانالینگ ارتباط برقرار میکرد.
از طریق یه غیبگوی تلویزیونی وقتی سر کار بودم.
اون خیلی ناامید به نظر میرسید. صبر کن، کس دیگهای متوجه شد؟
دستیار خیلی مشکوکم.
چجوری باید به زندگیم ادامه بدم...
وقتی همش روحش از اون دنیا دنبالمه؟
لئو، تو چی فکر میکنی؟ من فکر میکنم...
باید یه کاری بکنی، سریع. نه، منظورم اینه که اون چطوری هنوز هست؟
نمیدونم. فکر کنم چون اون نیمه شیطانه.
باید یه جور صفحه اختری باشه. هرچی که هست...
ما نمیتونیم ریسک کنیم که اون دوباره با من تماس بگیره.
باید یه راهی پیدا کنم تا بهش برسم و بفهمم چی میخواد.
عزیزم، چیزی که اون میخواد تویی. چرا باید غیر از این هنوز اینجا باشه؟
پایپر؟
چرا لئو یخ زده؟
خب، این خیلی عجیبه.
بچهها، فکر کنم باید یه نگاهی به این بندازید.
اینم از اینکه هیچ جادویی نکردیم، ها، پایپر؟
من؟ من این کارو نکردم. من نمیتونستم همه اون چیزا رو منجمد کنم.
ولی من میتونم.
تو کی هستی؟
من فرشته سرنوشتم.
و اومدم تا سرنوشت شما رو تغییر بدم.
اون یخ نمیزنه. چرا یخ نمیزنه؟
وقتتون رو هدر میدید.
من فراتر از قدرت شما هستم.
به علاوه، من هیچ تهدیدی برای شما نیستم.
خب، ببخشید که اینو باور نمیکنیم ولی آخرین موجودی که دیدیم...
که میتونست زمان رو منجمد کنه یه شیطان بود.
در واقع، به خاطر یه شیطانه که اومدم شما رو ببینم.
که، فینفسه، خیلی نادره.
ما فرشتههای سرنوشت معمولاً دخالت نمیکنیم.
مگر در شرایط فوقالعاده.
موزارت در هفت سالگی.
میکلآنژ، آلبرت اینشتین.
بریتنی اسپیرز.
نمیفهمم.
شما سه نفر به چیزی دست پیدا کردید.
که کمتر کسی حتی تصورش رو میکنه.
با شکست دادن سرچشمه تمام پلیدیها، شما سرنوشت مشترکتون رو به انجام رسوندید.
خیلی زودتر از اونچه انتظار میرفت.
بعضی از ما فکر نمیکردیم که شما هرگز بهش دست پیدا کنید.
ولی این مهم نیست. مهم اینه که انجامش دادید.
و به همین خاطر ما به شما یک پاداش پیشنهاد میکنیم.
شانسی برای ترسیم یک سرنوشت جدید، سرنوشتی که خودتون طراحیش میکنید.
یک پاداش؟
میتونید همینطور که هستید باقی بمونید...
افسون شده، با تمام قدرتهای جادوگریتون...
و البته، بارهای شیطانی.
یا...
یا؟
میتونید انتخاب کنید که جادوتون رو رها کنید.
و دوباره زندگی عادی داشته باشیم.
بدون هیچ دردسری.
آزادِ آزاد. همه چی رو از نو شروع میکردیم.
دیگه هیچکس سراغتون نمیاومد.
خب، چی میگی؟ چی بگیم؟ شوخی میکنی؟
نمیتونی همینجوری کل دنیا رو متوقف کنی و بیای اینجا...
...و یه همچین خبری رو بگی و انتظار داشته باشی سریع تصمیم بگیریم.
واسم مهم نیست کی هستی.
فکر نکنم اونطور که باید خاص بودن این فرصت رو درک کرده باشی.
نه، خوبم درک میکنم. ولی اصلاً حرف من این نیست.
حداقل کاری که میتونی بکنی اینه که بهمون یکم وقت بدی فکر کنیم.
درباره چی فکر کنید؟ نیازی به وقت نیست.
نه، مرسی.
درسته؟
آره. درسته.
معلومه که درسته.
ولی خب، تا وقتی که داره پیشنهاد میده...
شاید باید در موردش حرف بزنیم.
فقط حرف بزنیم. اونجا؟
همینجا، لطفاً. الان. ببخشید ما رو.
تو نمیتونی جدی باشی، فیبی. تو، بین همه آدما...
تو عاشق ساحره بودنی.
میدونم که هستم. ولی... ولی چی؟ چی تغییر کرده؟
نمیدونم. ملکه دنیای زیرین شدم...
...و تقریباً موقع به دنیا آوردن بچه لوسیفر مردم. این چیزیه که تغییر کرده، پیج.
پیج، ما خیلی وقت بیشتریه که داریم این کارو میکنیم تا تو.
و نمیخوام کمارزش جلوه بدم...
...تمام کارهای خوبی که کردیم یا میتونستیم بکنیم.
ولی در عین حال نمیخوام ضررهاش رو هم نادیده بگیرم.
پیج، من نمیتونم باردار بشم بخاطر کاری که میکنیم.
دیگه مبارزه با شیاطین مثل قبل اونقدرها هم کیف نمیده.
خب، شماها چی میگید؟
اون داره میگه به زمان نیاز دارید که من این رو بهتون میدم.
اما نه خیلی زیاد.
بالاخره سرنوشت آدمای دیگه به شما گره خورده.
و از اونجایی که سرنوشت جادویی خودتونه که در خطره، اکثریت تصمیم میگیره.
دو تا از خواهرا سرنوشت هر سهتاتون رو تعیین میکنن.
پس انتخابتون رو با دقت انجام بدید.
شاید چیزی که بعداً اتفاق میفته بهتون کمک کنه تصمیم بگیرید.
هی، تو همین الان منو منجمد کردی؟
نه عزیزم، فرشته سرنوشت این کارو کرد. کی؟
آره، بهتره از بزرگان بپرسی و مطمئن بشی که واقعی باشه.
شوخی نمیکنم.
الو؟ حرف نزن، فقط گوش کن.
دَرِل؟ چی شده؟
ظاهراً قراره تحت نظر قرار بگیرید.
یه مامور افبیآی به اسم جکمن امروز منو خواست دفترش.
اون یه جستجو در پروندههای حلنشده انجام داده.
ظاهراً اسم شماها تو لیست شاهدای خیلی زیادی پیدا شده.
منظورت چیه؟ اون چی میدونه؟
نمیدونم ولی سعی میکنم بفهمم.
در این بین، تو دید نباشید. و هرکاری میکنید...
...از هیچ جادویی استفاده نکنید.
پس کارمون تمومه؟
شاید، ولی این یعنی سرنوشت رو از دست ما خارج میکنه.
و فکر نکنم منظور فرشته این بوده باشه.
باشه، حرف فرشته رو بیخیال.
بریم بالا. بیا.
هنوز نمیفهمم اومدن اینجا چطوری قراره کمک کنه.
در واقع، خیلی سادهست.
خب، شماها کل روز خونه بودید، درسته؟
آره. خب که چی؟
محاله که وقت کرده باشه داخل خونه رو شنود گذاشته باشه.
حتماً داره از بیرون گوش میده.
کنایهآمیز نیست که درست اینجا این فرصت بهمون داده شده...
...که قدرتهامون رو کنار بذاریم، و حالا یهو حتی نمیتونیم ازشون استفاده کنیم؟
به جز اینکه استفاده نکردن از قدرتهامون لزوماً به این معنی نیست...
...که لو نمیریم. هنوز هم کول رو داریم که نگرانش باشیم.
فیبی، تو نمیتونی با یه شوهرِ اهریمنیِ مرده ارتباط برقرار کنی.
آره، ولی اگه من نکنم، اون این کارو میکنه. بعدش چی؟
افبیآی بیرونه و اگه اونا از ما باخبر بشن...
...همون اتفاقات پارسال تکرار میشه.
و ما اینو نمیخوایم، مگه نه؟
پس من میخوام طلسم "یافتن عشق گمشده" رو اجرا کنم.
یعنی، اگه روح کُل در یه سطح اختری باشه...
...باید منو هم به اونجا ببره، درسته؟
مطمئنی اون اصلاً روح داره؟
خب، دیگه چی میتونه منو صدا بزنه؟
کول نیاز به سرانجام داره.
و منم همینطور.
ما بیرون یه حواسپرتی ایجاد میکنیم.
در صورتی که طلسم تو داخل خونه باعث سروصدا بشه.
مراقب باش.
خوبه. بیا رد شو.
دارم میام.
یالا، رفیق، بجنبیم.
حتماً باید لیموناد رو دستکاری کنیم؟ نمیدونم.
اون وانت شرکت تلفن مشکوک به نظر میاد.
چرا؟ خب، چون قبلاً اونجا نبود.
و تازه، هیچ مخروطی هم نذاشته.
تو داری بر اساس این نتیجهگیری میکنی؟
خب، بهترین چیزیه که دارم، باشه؟ حالا، آمادهای؟
چرا مستقیم... به خیابون؟
چون چی میشه اگه یکی وسط... از سر پیچ بپیچه؟
حالا، فقط باید از اون جادوی خدادادیت استفاده کنی.
باشه؟ برو.
کسی دلش یه کم خنکی نمیخواد؟
بریم. آره!
آروم باشید، پسرا. واسه همه هست.
ای عشق من کجا هستی؟ هر کجا که باشی...
No comments yet. Be the first to leave one.