200 บรรทัดแรก
صدای این ماشین رو بشنو، هوم؟ چطوره؟
حرف نداره، نه؟ آره، واقعاً معرکهست
پسر، موتور شش سیلندر خطی با گیربکس چهار دنده
دقیقاً عین همونیه که پدربزرگم ۶۰ سال پیش بهم داد
خیلهخب عزیزم، تو که هنوز ۳۰ سالت هم نشده
میدونی منظورم چیه... منظورم اون دفعه اولی بود که زنده بودم
باشه، حالا صدات رو بیار پایین، میشه؟ اوه، درسته، ببخشید
خب، نظرت چیه؟ به نظر من که خیلی خوشگله
تو چی فکر میکنی؟ به نظرم ۹۰۰۰ دلار پول خیلی زیادیه
در واقع نه هزار و پونصد تا
اما این شامل درِ عقب اصلی هم میشه که اون پشت گذاشتمش
خب، این دیگه قضیه رو کلاً عوض میکنه
جدی میگم، پیدا کردن یه مدل ۴۱ که هنوز کار کنه اصلاً راحت نیست
تازه شماره سریالهای قطعاتش هم با هم میخونه
میدونم الان خیلی داغون به نظر میرسه. آره، واقعاً همینطوره
ولی وقتی کارم باهاش تموم بشه، عالی میشه
میدونی، فقط کافیه یکم از این زنگزدگیها رو بسابم
کاربراتور رو تنظیم کنم و موتور رو از نو بسازم
بیخیال، نصف لذتش به همینه
وقتی کارم با این عروسک تموم بشه
میدونی چقدر میارزه؟ ۲۵، ۳۰ هزار تا؟
حداقل
فکرش رو بکن، شاید یه روزی بتونم بدمش به پسرا
مگه قراره این رو تا کی نگه داری؟
خودت که میدونی منظورم چیه
بیخیال، این برای من یه فرصت دوبارهست، فرصتی برای شروع مجدد
باشه. قبوله
دوستت دارم. شک ندارم که داری
باشه، ولی جدی میگم، پسرا سوار این نمیشن
بدون صندلی مخصوص و کلاه ایمنی و مثلاً آرنجبند
قول بده. باشه
بیا بریم قولنامهش رو بنویسیم
چی؟ تو فرشته مرگ رو دیدی و تازه الان داری به من میگی؟
خب، نمیخواستم نگرانت کنم
خب، کجا دیدیش؟ کی؟ امروز صبح
مرکز شهر، با لئو
ولی فکر نمیکنم واقعاً معنای خاصی داشته باشه
پایپر، تنها کسی که اون رو میبینه همون کسیه که مرگ دنبالشه
نه، لزوماً اینطور نیست
دفعه قبل همهمون دیدیمش و هیچ اتفاقی نیفتاد
اون واسه این بود که داشتیم از اون یارو محافظت میکردیم
که نفر بعدی توی لیستش بود، که اتفاقاً آخرش هم بردش
حق با توئه، ولی اگه واقعاً من رو میخواست
همون موقع و همونجا میتونست من رو ببره، مگه نه؟
باشه، حرفت منطقیه
پس شاید فقط توهم زدم که دیدمش
شاید دارم همون کاری رو میکنم که معمولاً توی این مقطع از زندگیم انجام میدم
خب، نفهمیدم چی شد
فعلاً از شر اهریمنها خلاصیم، پسرا خوشحال و سالمن
رابطه من و لئو هم عالیه، پس شاید دارم همون کاری رو میکنم که همیشه میکنم
وقتی که همهچی توی زندگیم خوب پیش میره
منتظرم یه اتفاق بدی بیفته
این دیگه آخرِ بدبیاریه، باشه؟
من قرار ناهارم رو کنسل میکنم
نه، نه، نه، این کار رو نمیکنی. بله، میکنم
نه، نمیتونی از وسواس فکری من برای توجیه مال خودت استفاده کنی
تو فقط دنبال یه بهانهای که از زیر این قرار در بری
اصلاً هم اینطور نیست، در ضمن این ربطی به موضوع نداره
نه، اتفاقاً دقیقاً همینه
حالا، هنری ازت خواست برید بیرون و تو هم گفتی آره، پس باید بری
دلم نمیخواد. اصلاً اونجوری ازش خوشم نمیاد
که خب مشخصه واسه همین هم قبول کردی
پس قراره بری و اگه عزرائیل رو دیدم، بهت زنگ میزنم
خیلهخب، ولی اگه تو رو ببره، دیگه هیچوقت باهات حرف نمیزنم
این خیلی داره طول میکشه
پیداش میشه
شاید سرنخهایی که دادی یکم زیادی مرموز بودن
خب، دقیقاً که نمیتونستم به کل دنیای زیرزمین جار بزنم که من یه جادوگرم، خب؟
اگه این نیاردش بیرون، دیگه هیچچیزی نمیتونه
داره زنگ میخوره؟ اینجا؟
آره، خوب آنتن میده، نه؟
هی پایپر، میشه بعداً بهت زنگ بزنم؟
آره، حتماً، مشکلی نیست
فقط داشتم... میدونی، زنگ زدم ببینم در چه حالی، حالت خوبه؟
همین. مگه باید بد باشم؟
همینطوری، فقط میخواستم یه آماری بگیرم
پایپر، چه خبره؟ سلام جناب اهریمن
صبر کن، چی؟ اهریمن؟ کدوم اهریمن؟
داریم سعی میکنیم اون اهریمنی که خواهر بیلی رو دزدیده بکشونیم بیرون
و بفهمیم چه بلایی سرش اومده
خب، نه، نه، نه
الان نمیتونی این کار رو بکنی
چرا پایپر؟ چی شده؟
فیبی، میشه...؟
خب، ببین، موضوع اینه که
من شاید امروز فرشته مرگ رو دیده باشم
چی؟ کی؟ وای خدای من، حالت خوبه؟
آره خوبم، فقط داشتم... زنگ زدم که
تو دیدیش؟ کی رو؟ مرگ رو؟ نه
باشه، خب خوبه، خوبه
شاید نباید... اون اینجاست
باید برم، باید برم
تو همونی هستی که سراغ من رو میگرفتی؟
شاید. تو همونی هستی که اون دختربچه رو ۱۵ سال پیش دزدیدی؟
اسمش کریستی بود، فکر کنم
هیچکس قرار نبود از این موضوع چیزی بدونه
خب، اون اهریمنی که استخدامت کرد میدونه. آره، ولی تو از کجا میدونی؟
و چرا اصلاً برات مهمه؟
بذار اینجوری بگیم که یه موضوع شخصیه
واقعاً؟
بیلی
تلاش خوبی بود، جادوگر
بیلی، حالت خوبه؟
نه، خوب نیستم. همین الان تنها سرنخی که برای پیدا کردنش داشتم رو از دست دادم
خب، خواهر یا برادری داری؟
نه. خب، تا اونجایی که میدونم نه. پدر و مادرم والدین ناتنیم بودن، برای همین
درسته. تا حالا به این فکر کردی که...؟
فکر کنم که پدر و مادرم کی هستن؟
آره. نه
هر اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده، مگه نه؟
کاری از دستم برنمیاد. من به گذشته نگاه نمیکنم
من به زندانیهای عفو مشروطم هم همین رو میگم
به گذشته نگاه نکنید، کاری از دستتون برنمیاد
اتفاقاً نصیحت خیلی خوبیه
لبخند خیلی قشنگی داری. ممنون. تو هم همینطور
ممنون
میتونم این رو ببرم؟ اوه ببخشید، ما هنوز حتی نگاهش هم نکردیم
باشه، راحت باشید. ممنون
راستش، فکر کنم دیگه باید برم. منم همینطور
ولی خیلی خوش گذشت
به منم همینطور
سهم تو میشه ۱۴ دلار و ۵۰ سنت
باید برم خرد کنم
الو. هی، حالت خوبه؟
نه، خوب نیستم
منظورت چیه؟ مرگ رو دیدی؟
نه، فقط یه آدم بیذات رو دیدم
البته چیز کشندهای نبود
اصلاً نمیفهمم داری درباره چی حرف میزنی
نه، نگرانش نباش
دوباره دیدیش؟
خب، نه، ولی فیبی بیرون داره با اهریمنها میجنگه
خب، مگه تازگی داره؟
تازگیش اینجاست که اون نباید این کار رو بکنه، وقتی
فرشته مرگ این دور و بر پلک میزنه
منطقیه، باشه
دارم میام خونه. باشه، ولی داری رانندگی میکنی؟
موقع رانندگی خیلی احتیاط کن. آره، باشه، فعلاً
من ۱۵ تا دارم
آره، حدس بزن چی، من ۲۰ تایی دارم. بقیهش مال خودت
لئو؟ لئو؟
همینجام
اون زیر داری چیکار میکنی؟ بیا بیرون، بیا بیرون، بیا بیرون
چی شده؟ منظورت چیه؟
اگه میافتاد چی؟ ممکن بود له بشی، ممکن بود کشته بشی
دیوونه نشو، روی جکه
خب که چی؟ از کجا معلوم
خیلی زیادی نگرانی، خودت هم این رو میدونی؟ خب، مگه چیز جدیدیه؟
بیخیال، میدونم دارم چیکار میکنم. هیچ اتفاقی برام نمیفته
چی شده؟ با من حرف بزن
هیچی، احمقانهست. اگه داره اذیتت میکنه، پس احمقانه نیست
تا الان دیگه یاد گرفتم که اگه نگرانی
معمولاً دلیل خوبی برای اون نگرانی وجود داره
عالیه. تو با نگران بودن کارت راه نمیفته
تو با «عمل کردن» کارت پیش میره، روال تو اینجوریه
اول نگران میشی، بعداً دهنشون رو سرویس میکنی
تو آدمی نیستی که دست روی دست بذاری
دوست داری کنترل اوضاع رو به دست بگیری
همینطوره، نه؟ این موقعیه که تو در بهترین حالت خودتی
درسته
دوستت دارم
بسیار خب آقا
میدونی یه جایی اون بالا پلک میزنی. و اگه چیزی میخوای
باید اون هیکل نکبتت رو بیاری پایین یا اینکه دست از سرم برداری
نیازی نیست بیادب باشی
فقط داشتم سعی میکردم بهت یه لطفی بکنم
لطف؟ خب، من هیچ لطفی از تو نمیخوام
اوه، ولی این یکی رو میخوای
میدونی، کارم قبل از اینکه با تو و خواهرهات آشنا بشم خیلی راحتتر بود
خیلی کمتر پیچیده بود
هر چی که باشه
فکر نمیکنم گرفتن جون آدمها باید اینقدر راحت باشه
هیچوقت نیست. با این حال، اجتنابناپذیره
تو قرار نیست من رو ببری
حق با توئه، قرار نیست تو رو ببرم
میخوام لئو رو ببرم
چی؟ عجیبه، واقعاً حالم بد شد
بیشک این واکنشی به شناختن توئه
خب واضحه که توی شغل من معمولاً فرصت نمیشه آدمها رو برای طولانیمدت بشناسم
نمیتونی اون رو ببری
انتخابی نداری
واسه همین زودتر اومدم. میخواستم بهت هشدار بدم
تا بهت زمان بدم که خودت رو آماده کنی
که خداحافظی کنی. نه
متأسفم ولی زمان زیادی نداری
چرا؟ پایپر، من با چرا و چطور کاری ندارم
من فقط زمانش هستم. خودت این رو میدونی
این درست نیست، عادلانه نیست
نه بعد از اون همه سختیهایی که کشیدیم
و اون همه قولهایی که بهمون داده شده بود
هر چیزی دلیلی داره، حتی این
این رو هم میدونی، پایپر
متأسفم
او را از دیدگان پنهان کن، تا بتوانم نبرد کنم
نادیده بگیر آن چیزی را که شوهرم را به دست فرشته مرگ میسپارد
لئو؟
لئو! چی؟
موضوع چیه؟ اوه، خداروشکر
چی شد؟
الو؟
No comments yet. Be the first to leave one.