193 บรรทัดแรก
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
میخوام برات قصه اینو بگم که چطور همه چیزو درست کردیم.
چطور با سنگ ذهن و تکنولوژی واکاندا...
هر زامبی ایی رو تو این سیاره درمان کردیم.
ولی نمیتونم.
چون این چیزی که اتفاق افتاد نیست.
یه چیزی منتظرمون بود.
یه چیزی که بهمون هشدار داده بودن.
تانوس.
اون سنگ ذهن رو میخواست.
ولی بعد از اینکه تیچالا دید داره با واکاندا چیکار میکنه،
اصلاً حال و حوصله دادن نداشت.
تانوس یه قدرت عجیب و غریب داشت،
ولی مغزش که آلوده شده بود، نمیتونست روش تمرکز کنه.
تیچالا قبل از ما اینو دید.
تانوس زامبی داشت یاد میگرفت.
دیگه زیاد طول نمیکشید تا...
غیرقابل توقف بشه.
اوضاع خیلی بد شده بود.
یعنی تعدادمون خیلی کم بود.
بعد یهو دیگه نبود.
میدونی، ثور یه حسابی داشت که باید تسویه میکرد.
ولی اینم قصهمون نیست.
همهچیز انگار ناامیدکننده بود.
تانوس شهر طلایی رو زیر و رو کرد،
وایبرنیوم مذاب تو هسته رآکتورشو رو کرد.
شنیدم تیچالا گفت «واکاندا برای همیشه»، آروم، انگار...
انگار میدونست این آخرین باره.
تیچالا دنیا رو نجات داد.
هر تکتکمون رو.
فکر کردیم تموم شد.
ولی نشده بود.
انرژی سنگها دور و برمون پخش شد،
ساختار واقعیت رو به هم ریخت.
بعد درست به موقع برگشتم نگاه کردم و دیدم قراره بمیریم.
ولی نمردیم.
یهو دیدیم داریم از یه پورتال جادویی میافتیم،
جادوگرای مهربون کامار-تاج نجاتمون دادن.
دقیقاً مثل تو.
آقایون.
داستانگویی تموم شد.
اون داره حرکت میکنه.
ملکه مُردهها نقشه کشیده تا قدرتشو بیشتر کنه.
تقریباً به اندازهی کافی قدرت جمع کرده که به پاریس حمله کنه.
و این بار با یه ارتش کنارش میاد.
باشه.
ما، ینی، آمادهایم بجنگیم؟
آره، ولی قرار نیست تنهایی باهاشون روبهرو بشیم.
زمین سفت.
مرسی.
آره. فکر کنم دیگه با قایق حال نمیکنم.
- باورم نمیشه هیچوقت حالم بد نشد. - آفرین به تو.
اوه! اوه!
باشه، قربان.
صبر کن. الان بالا آوردی؟
- معدهم حساسه. - ببخشید.
بیا، الکسی.
رسیدیم.
خرس کوچولوم غیبش زده.
همینجا می مونم و ودکا رو تموم میکنم.
وقتی تموم شد، آب دریا رو میخورم.
بعدشم میمیرم.
اونوقت با خرس کوچولوم میمونم.
هی، درباره کسایی که از دست میدیم چی میگیم؟
بهشون احترام میذاریم.
با هر نفسی که میکشیم.
حرفای قشنگیه.
از یه آدم عاقل،
یعنی من.
راست میگی، کامالای کوچولو.
کشتیتو پس میگیریم.
خرس کوچولوم بیخودی نمرد.
هوم. چه جای باحالی.
حداقل اینا مُردن.
تقریباً.
ای، چندش.
اینجا نیو آزگارد؟
نه، اونجاست.
اینجا حس و حال خوبی داره.
یکی میتونه یه کمکی بکنه؟
آه، من تازه حلقههامو تمیز کردم، پس...
آره، منم همینطور. موم و همهچیز.
خدای من، شماها خیلی...
بذار حدس بزنم.
برای مهمونی اومدین؟
بگو آره. بگو آره.
اوه، آره.
دعوتنامهتون کجاست؟
دعوتنامهمون؟
اوه، دعوتنامهمون؟
آره. خب، میدونی، ما... قطعاً یه دعوتنامه داشتیم.
ما صددرصد یه دعوتنامه داشتیم.
داری بدترش میکنی.
میبینی، متأسفانه دعوتنامهمون، اوم...
- اوم... - گم شد.
- اوه، آره، آره، گم شد. - تو دریا.
- آره، تو دریا. - آره. هومهوم.
این دیگه یعنی چی؟
یه مشت احمق دورم کردن.
اینجا جایی برای شما نیست
هی، ثور اینجاست؟ میتونیم... میتونیم باهاش حرف بزنیم؟
حرفامو نمی شنوی؟
برو!
حالا!
لطفاً. ما... ما راه خیلی طولانی اومدیم و...
و سرنوشت دنیا به این بستگی داره.
اوف، این خیلی باحال بود.
میتونی بری، یا میتونم شمشیرمو با دل و روده ات چرب کنم.
برام فرقی نداره.
دوستت دارم. ببخشید.
نمیدونی با کی داری حرف میزنی.
نمیدونم؟ به نظرم یه مشت آدم معمولی جمع شدن.
اینجا پناهگاه خداهاست، نه آدمای فانی.
کی گفته من فانیم؟
با این ادعاها خودتو تحقیر میکنی.
قبل از اینکه همتونو تکهتکه کنم، برید.
من خدای ماهم، خونشو.
جهان اینقدر عوض شده
که آزگاردیها دیگه خدای منو نمی شناسن؟
خونشو...
خدای من!
تو کلهپرندهی حرامزاده! حالت چطوره، رفیق؟
خیلی وقته ندیدمت...
اوم... ببخشید. این با کی داره حرف میزنه؟
هیچ ایدهای ندارم.
شاید دوست خیالیش واقعی باشه؟
آره، ینی تو این موقعیت، چرا که نه؟
دلم برای قایقم تنگ شده.
باشه، خونشو. آره، آره. بیا، دوستاتو بیار.
دروازه رو باز کن.
خوش اومدین.
و به هیچچیز دست نزنید.
آه! وای!
وای، این خیلی شبیه دی انددیه.
من پالادینم.
اوه! من بربرم.
نه رفیق، من جادوگرم، کل روز.
اینجا رو شما ساختین؟
اومدیم زمین دنبال آرامش.
ولی زیادی به شماها اعتماد کردیم.
فقط مرگ پیدا کردیم.
پس تو این صخرهها پناه گرفتیم،
و پناهگاهمونو پیدا کردیم.
پس این یه جورایی با بی ادبی داره میگه دارید قایم میشید.
البته با احترام کامل، عالیجنابتون.
با احترام، ما داریم از منظرهی افتضاح شکست آدما قایم میشیم
چون خیلی حالگیره.
با کشتی اومدین زمین، درسته؟
آره.
اون یارو خونشو درست گفت.
هنوز کشتیو دارید؟
اوف! بوی مشروب میدی.
چیزی برات مونده؟ مال منو جیرهبندی کردن.
یه اتفاقی افتاد.
ببین، پرسیدیم چون اگه واقعاً کشتی داشته باشیم،
شاید بتونیم اوضاع رو درست کنیم.
برای کی درست کنیم؟
ما که داریم خوب حالمونو میکنیم.
این موزیک چیه؟
جشن و پایکوبی.
- جشن و پایکوبی؟ - جشن و پایکوبی؟
اوه، این چیه؟
جشن و پایکوبی یعنی پارتی!
این دیوارا بهمون اجازه میدن تو آرامش نسبی زندگی کنیم.
و فرهنگ باستانی آزگاردیمون رو نشون بدیم.
هرچند که اینجوریه.
باشه. باشه. بزن قدش، آزگارد.
بزن قدش، آزگارد.
قیافه ات مثل سگ گرسنه جهانه.
داره. داره.
جشن و پایکوبی وقت غصه خوردن نیست.
بیا با ما بشین و غذا بخور.
آره. بیا خوش بگذرون.
من غذا میخورم تا به یلنا، ملینا و بیوهها احترام بذارم.
وای، این ثوره؟
خدایا، این خدای رعد و برقه؟
وای، روزای بهتری دیده.
باید باهاش حرف بزنم. میتونه کمکمون کنه.
هی، کامالا، صبر کن!
ببخشید!
اوم، ببخشید، ببخشید. فقط باید با ثور حرف بزنم.
ثور؟ آقای اودینسون؟
ثور!
اون با هیچکس حرف نمیزنه.
- کامالا. - میدونم این دیوونهوار به نظر میاد،
ولی ما یه دستگاه داریم.
یه فرستندست. اگه بتونیم ببریمش فضا، میتونیم همهچیزو درست کنیم.
اگه فقط بتونم به ثور نشون بدم، لطفاً، اون میتونه کمکمون کنه.
نمیبینی که داغونه؟
هر جنگی که توش بود، خیلی وقت پیش تموم شده.
خب، حداقل به نظر میاد داره همه رو حسابی سیر میکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.