200 บรรทัดแรก
گروه انیمیشن انجمن سینمای جوان تبریز تقدیم میکند.
فیلمی که تماشا میکنید کاملا بصورت دستی توسط تیمی متشکل از 100 هنرمند نقاشی شده است.
- AUVERS-SUR-OISE- یکشنبه 27 جولای
ون گوک، 37 ساله، نقاش هلندی ساکن Auvers
در میدان شهر با یک تپانچه به خود شلیک کرد اما فقط زخمی شد
به اتاقش بازگشت، جاییکه دو روز بعد در آنجا فوت کرد.
این فیلم یک سال بعد از مرگ ون گوک اتفاق میافتد
ماجرا در آرلس اتفاق میافتد... سال 1981
وینسنتِ دوست داشتنی
اون یارو همیشه دنبال دردسر میگرده.
این بخاطر پدرمه
زدیش... درسته؟ قضیه تموم شد.
-اینجا چه خبره؟ -آاااه... قربان...
این آرماند جوان نبود که باهاش دعوا میکردی؟
بله، قربان.
-بخاطر چی؟ -بخاطر یه موقرمزِ دیوونه
- یه نفر نقاش که میشناختمش. - واقعا؟
اون اینو انداختش قربان.
من برش میدارم. آروم، سرباز.
همونطور که میبینم یه اشفتگی بوجود آوردی
- اون این نامه رو بیرون انداخته. -اون نامه من نیست.
اون مال وینسته.
آقای تئو ون گوک. اون برادر وینسته ... درست نیست؟
آره... وینسنت اونو از خودش به جای گذاشته
در تمیزکاری خانهی قدیمی این پیدا شده
اون دادش به پدرم و اونم دادش به من من باید تحویلش بدم.
ببین این کار به من مربوطه
شغل من شکل دادن به آهنه... نه رسوندن نامه.
از خودت پذیرایی کن.
اون احتیاجی بهش نداره... درسته؟
دلیلی نمیبینم نامهی یه شخص مرده رو تحویل بدم.
پدرت میخواد فقط اظهار تاسفش رو نشون بده.
بخاطر چی؟ پس چرا هیچکسی همچین کاری رو هیچوقت برای ما انجام نمیده؟
باعث شد خانواده من منفور بشن... وقتی که پدرم امضای درخواست رو رد کرد.
- برای بیرون انداختنش از شهر - من امضاش کردم.
خوب به نظر نمیرسید. اون دیوونه بود.
نه... نبود... مرد جالبی بود...
کارها زمانی عجیب شد که دوستش گئوکن سر و کلهش پیدا شد.
اون خیلی مشتاق بود...
وقتی که خانهی زرد تبدیل به پاتوق نقاشها شد. خانه زرد نقاشیای که در سال ۱۸۸۸ توسط ونسان ون گوگ کشیده شده است. این نام اشارهای است به طرف راست ساختمان شماره ۲، میدان لامارتین، شهر ارل فرانسه، خانهای که، در سال ۱۸۸۸، ونسان ون گوگ آنرا اجاره کرد.
صندلی کجاست؟
اوووه... اره... عالیه...
اما نهایتا وقتی که اون اومد...
اونا به سرعت جای روابط دوستانه اونها با دعوا عوض شد.
نه... نه...
نه... نه... نمیتونی بری... نمیتونی اینجا رو ترک کنی.
اروم باش... وینسنت...
-سلام - سلام وینسنت
- یه هدیه برات دارم - دعوا کردی؟
- مراقبش باش. - اووه... چه دلچسب.
یه مرد عجیب!!
من اینجوری بیادش نمیارم.
اون نادون گوشش رو قطع کرده...
اونا قصد دارن کنارش بزارن... درسته؟
نه... داره کمک میکنه.
باشه... پس یه مست لایعقل میخواد به اون کمک کنه.
بگو... بگو... اگه میتونی دوباره جملتو بگو...
عصرتون بخیر آقایون... شما پسر منو ندیدید؟
اوووه... اقای رولین! بله... میتونید داخل پیداش کنید...
اون باید الان توی قطار پاریس باشه.
بنظر نمیرسه اون برنامهای داشته باشه الان جایی بره.
خواهیم دید...
اووووه... توی هچل افتاده...
دنبالش میگرده.
عصر بخیر... جوزف...
چرا نمیفرستی ش؟
اینکارو کردم... نامه برگشت خوردد با عنوان "غیرقابل تحویل"
اگه سیستم پستی شماها نمیتونه پیداش کنه...
چی باعث میشه فک کنید که من میتونم پیداش کنم.
از نبوغت استفاده کن پسر
آقای تئو ون گوک آدم معروفیه... از دو و وریا بپرس...
خب وقتی پیداش کردم... چی بهش بگم؟
عادیه که با یه همچین جملهی معمولی شروع کنی: "بخاطر گم شدن شما متاسفم"
مستی باید از کلهت بپره...
نه... نمیتونم برم... خیلی دیر شده.
شما باید کمال همدردی منو...
به مادر و برادرتون انتقال بدید.
مارسل کوچولو رو فراموش نکن... اون دوست اون هم بود.
اون ده ماهه بود.
بچه کوچولو ها شبیه حیوونا هستن.
میتونن قلب یه انسان رو از توی چشاش بخونن.
مطمئنا.
اونا از بزرگترها خوش قلب ترن.
به جینو نگا کن...
اون با یه لبخند روی صورتش پول وینسنت رو گرفت
و بعد یه دادخواست برای محکوم کردنش امضا کرد.
هی...
به یاد بیار... تو گفتی جینو نامه رو به مدت دو سال داشته...
نمیخوام آقای تئو فک کنه که ما هیچ کاری انجام نمیدادیم.
به جینو بگو که اون هیچ ناراحتیای به خودش راه نداد موقع تحویل نامه
تا وقتی شنید که اون...
خودکشی کرده؟
چرا فک میکنی باور کردنش سخته؟
با چشات دیدی که چه اتفاقی افتاد.
اون یه ناراحتیای داشت که عادیه... و برای همه اتفاق میافته
وقتی ضعیف هستی.
زیاد عمر کن... خواهی دید که...
زندگی میتونه حتی قوی رو هم از پای در بیاره.
بعد از ماجرای گوش... هیچکس بهش شانس زیادی نمیداد...
حتی بچههایی که اذیتش میکردن.
از اونجا بروووووووو
کلاهتو ورش دار... زود باش... از اینجا بروووووو...
ما قهرمانیم... ما پادشاهیم...
من بهش میگم ضعیف...
و بچهها... اونو تا تیمارستان دنبال کردن...
و همسایههاش و پلیس...
و شهردار و کل شهر...
علیه یه مرد بیمار...
اون حتی خودشو تسلیم تیمارستان سَنت رِمی کرد تا بهبود پیدا کنه... و همینطور هم شد...
اون منفصل شد... و درمان شد...
این بدین معنی نبود که تا ابد سالم میمونه...درسته؟
من کاملا احساس ارامش میکنم و شرایط نرمالی دارم.
این چیزیه که برای من نوشته... شش هفته قبل از مرگش...
چطور یه مرد میتونه در مدت شش هفته
از آرامش کامل رسیده باشه به جایی که خودکشی بکنه؟
غمانگیزه... میفهمم...
اما توی این زمان رسوندن این نامه چه منفعنی میتونه داشته باشه؟
اونا خیلی به هم نزدیک بودن.
وینسنت هر روز برای برادرش نامه مینوشت.
من میدونم... من نامههای اونو دستهبندی میکردم.
اگه اون من بودم... میخواستمش...
اما اگه تو جای اون بودی... هیچوقت نمیخواستی...
اگه تو مرده بودی...
و احتمالا یه نامه برای من میفرستادی...
من نمیخواستمش!!!!!!!!!
میخواستی؟ یا نمیخواستی؟
اگه از طرف من بود؟؟؟؟
دیوانه...
شنیدم شما تهیهکنندهی نقاشیهای ون گوک بودید.
پس فک کردم که شاید تئو رو بشناسید...
فک میکنم یکم مشروب احتیاج داریم... کنیاکه... بشینید...
توی جاییکه ما ادرسشو داشتیم دیگه زندگی نمیکنه...
اون یارو گفتش که شاید شما بدونید...
من میترسم که شما هیچوقت اون نامه رو به تئو ون گوک تحویل ندید.
فهمیدم... خب... چرا؟
دو تا قلب...
یک ذهن... این چیزیه که ونسنت به من گفت...
شاید بالاخره واقعا راست بوده باشه.
چون بعد از مرگ ونست روحیه تئو شدیدا فرو ریخت...
یه چیزی برات آوردم عشق من...
قبلا هم روحیهی شکنندهای داشت...
اما مرگ ونست اونو به کل نابود کرد...
اواخر اون دو تا کل روز رو با هم میگذروندن...
اما ونسنت اصرار داشت که زمان را با حرف زدن راجع به زندگی بگذرونه...
نه راجع به مرگ.
و هیچ نوشتهای هم راجع به خودکشی وجود نداشت...
پس این یک راز باقی موند.
و تئو مدام از خودش اینو میپرسید که "چرا؟؟؟؟؟"
شش ماه بعد از اینکه وینست رو به خاک سپردیم...
تئو هم مرد...
واااااو... هردوی اونا!!!!
بهم بگو ونسنت چطور مرد؟
اون به خودش شلیک کرد.
در مزرعه گندم آئورس...
کنار سه پایهش... در حال انجام کاری که عاشقش بود... نقاشی تا آخر...
میدونی چرا؟ نه...
تئو فک میکرد که ناامیدی اون از گذشتهش نشات میگیره...
اون خیلی تلاش کرد که جایگاهش رو در خانواده تثبیت کنه
اما هرگز موفق نشد.
وینست به من گفته بود که اون صرفا بچهی بزرگ خانواده محسوب میشه... نه اولین بچه...
یک وینسنت دیگر در حال متولد شدن بود... یک برادر بزرگتر...
اون فک میکرد که این پسر یه وینستِ فوقالعاده بود....
و هرگز به چشم مادرش نیومد...
اون تلاش که چیزی بشه که اونا میخواستن...
اون خواست که در تجارتخانه آثار هنری عمویش مشغول بکار شود.
سعی کرد شغل پدرشو ادامه بده... در کلیسا...
اما قبول شدن از آزمونهای کشیش شدن برایش دشوار بود.
پس کارشو بعنوان مبلغ مذهبی پایین مرتبه ادامه داد.
که حتی از اون هم زده شد...
یه بن بست دیگه...
اما تئو میگه به اون ایمان داره....
و اگه وینست برای نجات خودش بجنگه...
اونم در کنارش خواهد جنگید.
و همینطور هم شد...
وینسنت اولین در بیست و هشت سالگی قلمو به دست گرفت.
و با حمایت تئو... توفقی برای او وجود نداشت...
بعدش چی شد؟
قضیهی پاریس اتفاق افتاد.
اون هم اومد به اینجا... مثل کاری که همشون کردن...
Todos. Monet. Toulouse. Signac.Bernard. Manet.
بخاطر اینکه هر اتفاقی که توی هنر بیافته، همینجا میوفته...
کجا رو میتونی شبیه پاریس پیدا کنی که توش همهی نقاشیا فروش برن؟
حتی نقاشی PÈRE TANGUY البته!
پیشخدمت
به سلامتی...
نگاش کن... همیشه در حال کشیدن نقاشیه...
اون چیه؟
یه تازه وارد... از کجا اومدی؟
برای خیلی از هنرمندا پاریس مقصد نهاییه... ولی نه برای اون...
اون ادامه چیزی که برای یاد گرفتنش به پاریس اومده بود رو متوقف کرد...
پس اون راه خودشو در پیش گرفت.
دوباره اونو دو سال بعد دیدم.
آرومتر بود... مطمئن تر...
- متشکرم پِره. - مواظب باش.
و من فکر کردم...
این همون مردیه که داستانش پایان خوشی داره.
سرانجام اون به پا خواستن خودشو شروع کرد و حرکت انقلابی او موفق شد.
تصورشو بکن... چقدر شوکه کننده بود...
ایستادن جلوی تابوت وینسنت... شش هفته بعد.
خیلی ناراحت کنندهس...
No comments yet. Be the first to leave one.