200 บรรทัดแรก
خانمها و آقایان
لطفاً پسرم، مارچلو هرناندز رو تشویق کنید
میامی
بزن بریم
الان اینجا قشنگ حس یه مهمونی خانوادگی رو داره
مهمونیهای خانوادگی ما اینطوری بود. باید میرقصیدی
یا باید میرقصیدی، یا باید یه خانواده دیگه واسه خودت پیدا میکردی. قانونش این بود
منم مجبور بودم برقصم. از وقتی بچه بودم، باید میرقصیدم
اینطوری باید وارد خونه میشدم
اگه کسی میومد خونمون
مامانم صدام میکرد: «مارچلو!»
منم شش سالمه و باید اینطوری از اتاقم بیام بیرون
و میگم: «مامان، نمیخوام برقصم.»
مامانم هم میگه: «آره، منم نمیخواستم از کوبا فرار کنم»
«پس بنال و برقص.»
«باشه، ببخشید. من نمیدونم اون چه حسی داره. شرمنده.»
منم با خودم فکر میکردم که دارم خیلی خوب میرقصم
بعد یهو مامانم وسطش میگفت: «نه مارچلو، اینجوری نه.»
«اونجوری که یادت دادم برقص.» منم میگفتم: «مامان، توروخدا.»
«مجبورم نکن وحشیبازی دربیارم»
«جلوی فامیل.»
و مجبور بودم تکتک رقصها رو حفظ کنم
من همیشه به بچههای آمریکایی حسودیم میشد
چون بچههای آمریکایی مجبور نیستن هیچ رقصی رو حفظ کنن
بچههای آمریکایی تو کریسمس، سال نو، روز شکرگزاری
میتونن استراحت کنن
اصلاً مجبور نیستن چیزی رو حفظ کنن
بچههای آمریکایی زندگی خیلی آزادی دارن
بچههای آمریکایی میگن: «وای خدای من، عاشق این آهنگم.»
و بعد فقط بالا پایین میپرن
مامانشون هم میگه
«ببینید، تایلر داره میرقصه.»
منم با خودم میگم: «داداش، تایلر که هیچ غلطی نمیکنه.»
من قشنگ باید کمرم رو با زاویه خاصی میجنبوندم
من اینجوری بزرگ شدم. وارد مهمونی خانوادگی میشی و میرقصی
بعد مامانت زیباترین کلماتی که ممکنه بشنوی رو بهت میگه
قشنگترین بخش حضور در یه مهمونی خانوادگی چیه؟
اینکه با پسرخاله و دخترخالههات بگردی، مگه نه؟ این قشنگترین بخش نیست؟
وای خدای من
یه چیزی درباره وقت گذروندن با فامیلهای همسنوسال هست که آدم رو
آدم رو دیوونه میکنه
آخرش سر از یه جایی از خونه درمیاری که تا حالا نرفته بودی
تو و پسرخالههات میرید تو محفظه موتور کولر خونه
و اون تو هستید. اونجا خیلی عجیبه
یکی از پسرخالههات میگه: «داداش، من پشم درآوردم، به خدا قسم.»
«پشم درآوردم. نمیدونم از کجا اومده. پشم دارم.»
اون یکی پسرخالهات هم که کلاً عجیبه
میگه: «داداش، سوسکه رو بخور، توروخدا.»
منم میگم: «چی؟» اونم میگه: «همین الان بخورش. هیچیت نمیشه.»
«من قبلاً خوردم. فقط سوسکه رو بخور. زود باش دیگه.»
پدر و مادرها دارن مست میکنن و بچهها هم یه جورایی شنگولن
چون داریم بدون نظارت کوکاکولا میخوریم
امشب داریم مستقیم از بطری میخوریم، افتاد؟
دهن پسرخالهات قهوهای شده و حسابی هایپ شده
و شماها اون تو دارید دیوونهبازی درمیارید
بعد یهو، یکی از عموهات میاد تو موتورخونه و میگه
«هی مارچلو، بیا یه ذره ویسکی بزن. هیچیت نمیشه.»
«بیا دیگه. یه ذره ویسکی. هیچیت نمیشه.»
«سوسکه رو بخور، ویسکی رو بزن. یه ذره ویسکی چیزی نیست.»
و بعد، یهو به دلایلی میبینی ساعت ۲ صبحه
ساعت ۲ نصفه شبه
و ساعت ۲ صبحه که والدین تازه یادشون میافته
«لعنتی، من ۹ ساعته بچهام رو ندیدم.»
و میخوان بچه برگرده به وسط: «برگرد وسط پیست رقص!»
حالا ساعت ۲ صبحه
و من هنوز شش سالمه ولی حالا دیگه خودم میخوام برقصم، میفهمی؟
چون ویسکی زدم داداش، افتاد؟
دلم میخواد برقصم
بچههای آمریکایی ساعت ۲ صبح دارن چیکار میکنن؟
راستی، شب کریسمسه، خب؟
بابانوئل کجاست؟ داداش، هیچکس به یه ورش هم نیست
بابانوئل وقتی میاد که مهمونی تموم شده باشه
ساعت ۲ صبح
بچههای... بچههای آمریکایی ساعت ۲ صبحِ کریسمس دارن چیکار میکنن؟
دارن فیلم «الف» نگاه میکنن، ای اسکلهای نِرد؟
من دارم با عمهام جفتپا میرقصم، میفهمی؟
اونم داره بدجوری خودش رو تکون میده داداش. بدجور
منم میگم: «مامان، چرا؟»
اونم میگه: «چون عمهات الان داره مراحل طلاقش رو میگذرونه.»
و این اصلاً کار نامناسبی نیست
این یعنی حمایت از خانواده
منم همین کار رو کردم
هر چی مامانم میگفت انجام میدادم. اگه میگفت با عمهات برقص، میرقصیدم
مامانم انقدر سختی کشیده
که هر چی بهم بگه، همون کار رو میکنم
مثلاً، من بیشفعالیِ شدید دارم
آره، همه بهم میگفتن تو بیشفعالی داری
منم به مامانم گفتم بیشفعالی دارم
اونم گفت نه، پس من بیشفعالی ندارم
ندارم دیگه. و حس بدی دارم
حس بدی دارم که ندارمش چون دلم میخواست داشته باشم. همه هم
راستی، گرفتنش هم خیلی راحته
اگه بیشفعالی بخوای، میتونی داشته باشی
میری پیش دکتر، میگی: «آخ.» اونا هم بهت میدنش
دو ثانیه طول میکشه
همه میدونستن که من بیشفعالی دارم
من تو میامی معلمهایی داشتم که به بیشفعالی اعتقاد نداشتن
و بعد میگفتن: «مارچلو باعث شد ما هم ایمان بیاریم.»
من این مدلیام. واقعاً دارمش. همه میدونستن دارم
و مشکل اینجاست که باید به مامانم میگفتم که بیشفعالی دارم
و وقتی به مامانم گفتم که بیشفعالی دارم
تهدید کرد که همونجا بیشفعالی رو بهم میده (کتکم میزنه)
گفتم: «مامان، من بیشفعالی دارم.»
اونم گفت: «آهان، بیشفعالی میخوای؟ الان یه بیشفعالیای نشونت بدم که حال کنی!»
و در همون لحظه
تصمیم گرفتم تمرکز کنم
و این غمانگیزه چون من قرصها رو میخواستم
واقعاً قرصها رو میخواستم چون میدونم اون قرصها یه فرقی ایجاد میکنن
میدونم یه اثری دارن
چون تو دبیرستان یه دوست داشتم که مامانش اجازه داده بود بیشفعالی داشته باشه
اونم سهشنبهها میومد پیشم و میگفت
«هی مارچلو، من امروز قرصم رو نخوردم.»
«امروز سهشنبهی بدون قرصه. آره!»
منم با خودم میگفتم: «واو، زندگی من اینجوریه؟»
«واسه من هر روز، سهشنبهی بدون قرصه؟»
خیلی وحشتناک بود. زندگی من این شکلی بود
وقتی جوونتر بودم، بیشفعالیام تو مدرسه مشکل بزرگی بود، میدونی؟
و حالا که بزرگتر شدم، مشکل بیشفعالیام تو رابطههام خودشو نشون میده
آره، با زنها
چون من بیشفعالی شدید دارم
و هیچوقت هم قرص نخوردم
و زنها
عاشق اینن که به حرفشون گوش بدی، داداش
این محبوبترین چیزشونه
و این بزرگترین نقطه ضعف منه
زنها خوبن
زنها نیازی ندارن که تو دو متر قد و شکم ششتکه داشته باشی
تمام چیزی که زنها میخوان اینه که به حرفشون گوش بدی و کنارشون باشی
و اسم دوستهاشون رو حفظ کنی
فقط همین رو میخوان
باید اسم دوستهاشون رو بدونی
بعضی وقتها باید ازشون جلوتر باشی، میدونی؟
و زنها... این چیز قشنگیه
چون به این معنیه که زنها ظاهربین نیستن، میدونی؟
یعنی دنبال کسی میگردن که همراهشون باشه
دقیقاً دنبال یه چیز جسمی و ظاهری نیستن
مردها ظاهربینترن. من دوستهایی دارم که خیلی ظاهربینن
رفیقهایی دارم که عکس دختری که خوشم میاد رو بهشون نشون میدم
و اونا میگن: «نه داداش.»
«نه، باید باهاش کات کنی، پسر.»
منم میگم: «چرا؟»
اونا هم میگن: «چون داداش...»
«پیشونیش خیلی داغونه.»
منم میگم: «چی داری میگی؟ اون مهربونه، باهوشه. آدم خیلی خوبیه.»
و رفیقهام میگن: «نه، معلومه که باهوشه داداش. مشکل اون...»
«مشکل اون نیست که، داداش.»
این یارو گیر داده به پیشونی اون دختره و ول نمیکنه
منم میگم: «پسر، تو خودت کچلی.»
«چطور... چطور میتونی این رو بگی وقتی پیشونی خودت تا پسِ گردنت ادامه داره؟»
ولی مردها اینجوریان. مردها... مردها این شکلیان
زنها اینجوری نیستن. زنها هر کسی رو میتونن به دوستهاشون معرفی کنن
یه زن میتونه یه قورباغه، یه قورباغه واقعی رو ببره پیش دوستهاش
و بگه: «بچهها، این دوستپسرمه.»
«و من عاشقشم. اونم عاشق منه. و ما با هم میریم لب مرداب.»
«و خیلی با هم خوبیم و همدیگه رو دوست داریم.»
و دوستهاش... دوستهاش میگن: «باشه.»
«در این صورت...»
«قور قور.»
براشون مهم نیست. زنها پایه هستن
و به نظرم این خیلی قشنگه، چون واقعاً نادره
خیلی کم پیش میاد که ببینی مثلاً یه مرد، یه مرد خوشتیپ
با زنی باشه که از نظر جذابیت در سطح خودش نیست، میدونی؟
ولی خیلی وقتها
یه زن زیبا رو میبینی
که مهربونه. کاریه
و عاشق خونوادشه
و از هر نظر عالیه
بعد شوهرش رو میبینی
و میگی: «هی، تبریک میگم.»
اونم میگه:
«قور قور.»
هر وقت اینجور زوجها رو میبینم با خودم میگم: «وای خدای من.»
«این یارو احتمالاً خیلی خوب به حرفاش گوش میده، داداش.»
این یارو لابد از اوناست که میگه: «صبر کن، صبر کن، صبر کن. دوباره از اول بگو.»
رفیقم میگه: «نه داداش، شرط میبندم طرف خیلی پولداره.»
منم میگم: «نه پسر.»
«این یارو احتمالاً...»
«سوالات تکمیلی میپرسه.»
مشکل همینه، میدونی؟
من... من خوب گوش نمیدم واسه همین میترسم
علاوه بر اون، کلاً زنها برای من ترسناکن
به طور کلی. چون من با زنها تو خونه بزرگ شدم
فقط با زنها تو خونه بزرگ شدم. من بودم و مامانم و خواهرم
تو دبیرستان، صمیمیترین دوست مامانم و دخترش هم اومدن پیش ما
من خیلی چیزها دیدم
وقتی کوچیک بودم، میرفتم مدرسه، یه پسربچه میگفت:
«هی، میدونستی دخترا پیپی نمیکنن؟»
منم میگفتم:
«خیلی خوب میدونم چطوری پیپی میکنن.»
«و فکر کنم از مال ما هم بدتره.»
نه بابا. من همهچیز رو دیدم. زنها خیلی ترسناکن. واقعاً هستن
و پشت صحنه، زندگی خشنی دارن
من دیدم چی رو قایم میکنید، خب؟
همه زنها سیبیل دارن. این رو میدونستید؟
همشون سیبیل دارن
و به وحشیانهترین شکل ممکن بهش رسیدگی میکنن
هر کاری میکنن وحشیانه است
میرن آرایشگاه و میگن: «من... من سیبیل دارم.»
آرایشگره میگه: «آهان، چطوری میخوای برات ردیفش کنم؟»
زن هم میگه: «اوه، خوشحال میشم اگه بتونی...»
No comments yet. Be the first to leave one.