200 บรรทัดแรก
باشه بابا، بگو بینم. اینجا چه خبره؟
چیه؟ مگه بابا نمیتونه یکم با دخترش وقت بگذرونه؟
مخصوصاً بعد از این همه مدت که از هم دور بودیم؟
باشه، من به تو رفتم، خب؟
من همه کلکهاتو به ارث بردم، مخصوصاً استادیت تو دروغ گفتن رو.
نمیدونم در مورد چی حرف میزنی.
حالا یکم بیشتر در مورد این آقا لئو بگو.
اون و پایپر چطور با هم آشنا شدن؟
آه، چند سال پیش تو خونه بود. تعمیرکارمون بود.
پایپر داره با یه تعمیرکار ازدواج میکنه؟
خب نه، اون واقعاً یه تعمیرکار نیست.
صبر کن، تو میدونی اون--؟ من فقط میدونم که آدم خوبیه.
که انگار اون راز بزرگ رو میدونه.
باور کن، خیلی بهتره که یه انسان معمولی بدونه داره با یه جادوگر ازدواج میکنه.
قبل از عروسی، نه بعدش. کاش برای منم اینطور بود.
انسان معمولی، آره.
چی؟
هیچی نیست. فکر کنم واسه همینه که بهش میگن شهر ارواح، ها؟
منظورت چیه؟ واقعاً چیزی دیدی؟
منظورت چیه؟
یعنی یه جور پیشآگاهی یا هر چی بهش میگی.
باشه، اعتراف میکنم.
تو رو آوردم اینجا به امید اینکه شاید بتونی بهم...
یکم کمکم کنی. فقط نمیدونستم چطور ازت بخوام.
کمک جادویی؟ بابا.
خب، این محل به نظر یه سرمایهگذاری خوب میاومد.
در واقع زیادی خوب بود. کاری کرد فکر کنم همه اون داستانها واقعی بودن.
کنجکاو شدم. چه داستانهایی؟
داستانهای ارواح.
یه چیزی نذاشته مردم توش سرمایهگذاری کنن...
و اینجارو برای بیش از ۱۰۰ سال تخریب کنن.
پس چی، میخوای یه بازرسی ماوراءالطبیعه انجام بدم؟
فکر کردم شاید بتونی یکم فنگشویی روی این مکان انجام بدی.
و ببینی خبری هست یا نه.
باشه، اولاً، من فنگشویی انجام نمیدم.
و ثانیاً، من همیشه نمیتونم هر وقت دلم خواست پیشآگاهی داشته باشم.
باشه، الان، من واقعاً اونو شنیدم. چی رو شنیدی؟
باشه، تو اون رو نشنیدی؟
مردهای، بو.
میتونی ببینیشون؟
کیا رو ببینی؟
هی! هی! چه خبره؟ کسی با آقای ساتر در نمیافته!
بدو، جرونیمو! فیبی!
فیبی، چه خبره؟ عزیزم، داری خونریزی میکنی.
من اینجارو نمیخریدم، بابا. فنگشوییاش خیلی، خیلی بده.
یه لحظه صبر کن. یه ست ظرف غذای اضافه داریم.
نه، نداریم.
باشه، تو، من، لئو، فیبی، بابا.
این میشه پنج نفر. ما شش تا داریم. خب که چی؟
پس شیشمی برای کیه؟
شاید...
مامان.
چی؟ عروسی منه.
حداقل اگه چیز دیگهای نه، روحاً میتونه اینجا باشه.
آره، میتونه باشه.
عالی به نظر میرسه. کی غذا میخوریم؟
لئو، نمیبینی داریم یه لحظه خواهرانه داریم؟
اوه، ببخشید. میخوای برم؟ نه، میخوام کمک کنی.
این شام تمرینی عروسی تو هم هست، میدونی که.
پس، لئو، استرس داری؟ منظورم اینه که فقط یه هفته دیگه مونده تا...
ممنون. خب، تا وقتی که هیچ شیطانی...
تا اون موقع از اون در هجوم نیاره تو، من خوبم.
پرو؟ پایپر؟
باید چشمش میزدی.
هی. فیبی، چی شد؟
اوه، هیچی نیست. خوبم. فقط یه آسپیرین میخوام.
بابا؟ نمیدونم چی شد.
داشتیم همینجوری راه میرفتیم.
یهو دیدم اون داره خونریزی میکنه. من تو یه دعوای بار درگیر شدم.
خب، در واقع من نه، دو تا گاوچران این کارو کردن.
بو و یه نفر دیگه، اسمشو نشنیدم.
ولی فکر کنم اون آدم بده بود چون یه کلاه سیاه سرش بود.
آه، و اونا شفاف بودن. حتماً سرش خورده.
عزیزم، اگه ذرهای هم میدونستم هیچوقت تو رو اونجا نمیبردم.
خوبم بابا، واقعاً. نگران نباش.
بیا، بذار من بهش رسیدگی کنم. نه، خوبم.
بابا، چرا نمیری ایوان و اون پروندههای شهر رو بیاری؟
میدونی، شاید توشون چیزی باشه که بتونه واقعاً کمکمون کنه.
باشه.
بابا نمیدونه که لئو یه وایتلایتره.
چی؟ چی؟
خب، میخواستم بهش بگم.
ولی با توجه به اینکه مامان با وایتلایترش رابطه داشت...
فکر نمیکردم خیلی موافق این ایده باشه.
پایپر، وقتی بفهمه منو میکشه.
اوه، مسخره نباش. تو که از قبل مُردی.
فقط یه سری اطلاعات مربوط به سرمایهگذاری. اطلاعات اولیه.
نمیدونم چطور میتونه کمک کنه بفهمیم چی شده.
خب، تو بودی که بهش گفتی شهر ارواح.
و از وقتی بو از من رد شد و منم...
همون لب پارهای رو پیدا کردم که اون داشت.
به نظر من که شبیه روحه. خب، نمیتونه باشه. ارواح خونریزی نمیکنن.
یعنی، من که اینجوری خوندم. تو کتابها.
واضحه که این حوزه تخصص من نیست.
مال منم همینطور. چی میگی بذاریم مسائل ماوراءالطبیعه رو به متخصصها بسپاریم...
و بریم یه چیزی بخوریم؟
نمیدونم، آقای بنت.
خواهش میکنم، «ویکتور». دیگه وقتشه که منو ویکتور صدا کنی، پسرم. بیا.
من خوبم. شما برید.
عالیه، حالا من مردم.
باشه، چرا فقط روی فیبی تمرکز نمیکنیم؟
و سعی کنیم بفهمیم چی شده.
من کتاب رو میارم. میرم بیارمش. شاید یه نوشیدنی هم بخوریم.
پس فیبی میگه شما یه تعمیرکار ماهر هستید.
در واقع نه، من دکترم.
منظورم اینه که، دکترِ "دکتر" به اون معنا نیستم. بیشتر یه جور دکتر مشاورم.
من به مردم راهنمایی میدم. پول خوبی درمیاری؟
راستش، نه. بیشتر یه جور رسالته.
لئو، فکر کنم وقتشه که حقیقت رو بگی.
واقعاً؟ آره.
باید یه چیزی رو مردونه باهات حرف بزنم.
مردونه؟
خب، از یه فانی به یه فانی دیگه.
لئو.
ازدواج با یه جادوگر آسون نیست.
نه؟ به خاطر همینه که ازدواج من...
...با مادر پایپر بهم خورد.
نه به خاطر این بود که دوستش نداشتم.
به خاطر این بود که برای چیزی که قرار بود پیش بیاد آماده نبودم.
خب، فکر میکنم من آمادهام، قربان. منظورم ویکتور بود.
سوتفاهم نشه، لئو.
من میخوام این ازدواج موفق بشه، واسه همینه که دارم بهت هشدار میدم.
ولی خطراتی هستن که بدتر از شیاطین و جادوگرانن.
تو که ازشون خبر داری، نه؟ خب، آره، مطمئناً.
خب، خطراتی که من دارم راجع بهشون حرف میزنم رو حتی متوجهشون نمیشی.
اون چیزی که دارم میگم یواشکی غافلگیرت میکنه.
و اگه حواست نباشه ازدواجت رو نابود میکنه.
لئو، میدونی "نور سفید" چیه؟
چی؟ ببین، یه کبودی گنده دارم.
باشه. خب، این رو هم باید همونطوری گرفته باشی...
...که لبت پاره شد. از بو.
نمیفهمم. اون کتک میخوره و من علائمش رو دارم؟
چطور ممکنه؟
کاش میدونستم دنبال چی میگردم.
منظورم اینه که اگه روح نیستن، پس چین؟
خب، هرچی که هست، به تاریخ اون شهر مربوطه.
گفتی لباس کابوی پوشیده بودن؟
آره. کابویهای واقعی، درست از دل غرب وحشی.
اون یاغی به بو درباره یه مردی به اسم ساتر یه چیزی گفت.
پیداش کن. شاید یه شیطانه. یه دقیقه صبر کن.
چیزی پیدا کردی؟ بیشتر از چیزیه که پیدا نمیکنم.
باشه، هیچ چیزی تاریخ بعد از ۲۵ آوریل ۱۸۷۳ نداره.
نقشهها، اسناد زمین، گواهیهای فوت.
تقریباً انگار زمان متوقف شده.
منظورت از "متوقف شده" چیه؟ مثلاً همه مردن؟
نه، مثل اینکه به معنای واقعی کلمه از حرکت به جلو ایستاده.
این اولین بار نیست که با یه حلقه زمانی برخورد کردیم.
نه، اون شیطان رو نابود کردیم. یه دقیقه صبر کن.
خب، شاید شیطان نیست، شاید یه نفرینه.
"برخی سنتهای معنوی معتقدند که یک شر بزرگ یا بیعدالتی بزرگ...
...میتونه به حلقه زمانی نفرین بشه تا زمانی که اصلاح بشه."
پس احتمالاً به خاطر همینه که این اتفاق برای من افتاده.
وظیفه ما اینه که اشتباه رو اصلاح کنیم.
آره، خب، بهتره قبل از اینکه علائمت بدتر بشن انجامش بدیم.
من جواب میدم.
هی، پرو، خیلی وقته! فیبی خونهست؟
این دیگه چیه...؟! کول!
چی--؟ فیبی، سلام.
اینا برای شماست. اینجا چه غلطی میکنی؟
آرزوی مرگ داری؟
خب، هفته پیش به فیبی گفتم که ازش دست نمیکشم.
و منظورم جدی بود. تو با فیبی حرف زدی؟
اون باهات حرف زد؟
تو گفتی زندهست، هیچوقت نگفتی برگشته.
مهم نبود چون همونطور که بهش گفتم...
...دیگه نمیخوام کاری باهاش داشته باشم.
اوه، خب، در این صورت... هی، هی، هی. من تازه میز رو چیده بودم.
قبل شام وقت نداریم یه میز جدید بخریم.
من که قرار نیست از قدرتهام علیه شما استفاده کنم.
در واقع، دیگه هیچوقت ازشون استفاده نمیکنم.
هیچوقت. اینجوری از شیطانی شدن من جلوگیری میشه.
نه، تو همیشه شیطانی خواهی بود. تو یه شیطانی.
نیمهشیطان. نیمه انسانیم میتونه سرکوبش کنه اگه...
فیبی، تو زخمی شدی. چی شده؟
میدونی چیه، کول؟ به تو ربطی نداره.
پس چرا لطف نمیکنی و فقط گُم...
فیبی؟
فیبی، چی شد؟
فکر کنم تیر خوردم.
قضیه اینه که، اونا میتونن هر وقت بخوان تلپورت کنن به زندگی تحت حمایتهاشون.
هر ساعت از شبانه روز.
دوباره پر کنم؟
بدون اینکه ما فنا حتی بفهمیم.
نمیتونی به نور سفیدها اعتماد کنی، لئو. اونا حیلہگرهای کوچیکین.
واقعاً؟
چون پایپر میگه اونا آدمای واقعاً واقعاً خوبی هستن.
بیشتر مثل فرشتههای نگهبان.
این چیزیه که بهت میگن، لئو، ولی باورش نکن.
نمیتونی بهشون اعتماد کنی. اونا یه گرایش دارن...
...که عاشق تحت حمایتهاشون بشن.
قبل از اینکه بفهمی، زنت رو ازت میگیرن.
مادر دخترا، پتی، عاشق نور سفید خودش شد.
فکر میکردم اون اتفاق بعد از جدایی شما افتاد.
خیلی قبل از اینکه ما جدا بشیم داشت مخش رو میزد، باور کن.
و ما هیچوقت به خاطر اون فرصتی برای برگشتن به هم پیدا نکردیم.
و...
میدونی، بعدشم مرد.
ببین، حرف من اینه، اگه میخوای...
چی؟
باید برم، همین الان.
No comments yet. Be the first to leave one.