முதல் 200 வரிகள்.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
اگه والدینت همدیگه رو ندیده بودن، تو به وجود نمیومدی.
در حقیقت، اگه جدِ جدِ جدِ بزرگ شما شریک زندگیش رو ندیده بود،
تو به وجود نمیومدی.
همه ادمای دنیا نتیجه یه زوجیت خاصی هستند،
و روان شناسی تاریخی ذره ای بهشون اهمیت نمیده.
صبح بخیر.
چرا اخمات تو همه؟
امروز ممکنه شاهد پیشگویی باشیم.
پیشگویی. سلدان به دادمون برسه.
یه سری به مهمونمون بزن. منم سفینه رو فرود میارم.
ظاهرا جات زیاد راحت نیست. شرمنده صندلی اضافه نداشتیم.
غمش رو نخور.
کاملا خوشحالم که تونستم
کنار سیب زمینیای خشکیده و ...
"رلفبارنز" بخوابم. رلفبارنز چه کوفتیه دیگه؟
خوراکیه. تسپینی* و خوشمزه است. مترجم: یکی از سیارات حاشیره بیرونی.
رو خودم بالا آوردم؟
آره.
اون مال کلاریکه.
از رنگش خوشم نمیاد، ولی گور باباش.
شنیدم یه زمانی ردای سرخ می پوشیدی.
یه مدت کوتاه. بعد از این که کلاریکا یه نگاه خوب به روحم انداختن دیگه نه.
خب، همه برای وظیفه فراخوانده نمیشن.
بیرون از سیستم رسمی هم میشه کار خیر انجام داد.
آره. میشه آدمای حریص رو گول زد.
با زنا همخوابه بشی و پول خرج کنی.
پس کارای خیرت ناخودآگاهین.
اون دیگه چیه؟
این...
شراب لوکریه.
مال دو قرن پیشه.
ده سال قبل از شورش زیونین انداخته شده.
لوکری همیشه یه بخش آفتابی داشت،
برای همین انگوراش فوق العاده شیرین بودند.
امپراطوری با بمبای هستهایش خاکسترش کرد،
که یعنی این شراب بدجور کمیابه
و تنها شیء لاکچریه که به نظرم ارزش قیمتش رو داره.
مزهاش کاری می کنه غش کنی برادر.
اهل شراب نیستم. ولی عاشق ایده شراب آفتابیم.
چرا نگهش داشتی؟
نگه داشتم تا یه اتفاق خوب رو باهاش جشن بگیرم.
15 ساله که دارمش، ولی هنوز بازش نکردم.
باید واقعا مرد خوشبینی باشی.
شرمنده، تو کی...
تو این 15 سال هر بار که یه اتفاق خوبی افتاده، به خودت گفتی،
"نه، یه اتفاق بهتر بعدا میفته." شاید هیچ اتفاق خوبی برام پیش نیومده.
و گفتی که اون سیاره یه طرف همیشه آفتابی داشته.
یه آدم بدبین می گفت اون سیاره یه طرف تاریک ابدی داشته.
و حرف از جنبه تاریک شد، اگه جات بودم از دست اون قایمش می کردم...
وقتی الکل اطرافشه درست فکر نمی کنه.
به خاطر الکله. از اثرات جانبیشه.
پدرم اون پایین یه میخونه داره. اسمش چهار ماهه.
به آدمای مست زیادی نوشیدنی می دادم. هنوزم می دی.
اسمت چیه برادر؟
پدرم سیتا تسپینه.
ما یه اقلیت برهنگی هستیم، اسمامون رو خصوصی نگه می داریم.
خیلی خب، اگه درست حدس بزنم، حاضری بزنی زیر قانون
و این شراب رو باهام بخوری؟
جنت، اوران، کلوکد؟
کلوکد مگه اسمه؟ نه نه.
هول شدم. برما؟ کایترین؟ آگاتیش.
مدیر، اینم از هوبر ملو.
سف من رو فراموش نکرده. دوستای قدیمی هستیم.
ملو. پدر.
کنستنت.
روحمم خبر نداشت پدر و دخترین.
کی فکرش رو می کرد بچهات رو بفرستی دنبال هدف والا؟
توی دهلیز اتفاقی افتاده؟ هیچی.
نشونی از سلدان نیست. دورش رو حفاظ کشیدیم.
ایشون سرتیپ منلیوئه، و ایشونم مشاور معتمدم، مستشار ساته.
خب، همتون دنبالم بیاین.
پیش به سوی پیامبر.
خیلی هیجان انگیزه.
مهر سلطنتی روی همه چیزه.
امروز صبح فکر می کردم رو صورتمم دیدمش.
می دونی چی شد؟
اونجا هم بود. چون رو بالش لعنتی گلدوزی شده.
صورت بدون آرایش مثل یه زن رعیت. رنگدانه هات کجان؟
تکنیک روانشناسیه.
حس می کنه دارم خودم رو آشکار می کنم،
که باعث میشه بخواد خودش رو بیشتر باز کنه.
قصد دارم هر طور شده حقیقت اتفاقی که برای خانوادهام افتاد رو پیدا کنم.
می دونم چطور از حیله های فاحشه گری استفاده کنم.
اکثرشون رو خودت یادم دادی.
امپراطوری همه رو تبدیل به فاحشه می کنه.
به مرور.
داسک و فرمانده رو؟
چی؟ دیشب؟
دهه ها پیش.
رو توی دربار گوسامر یه معشوقه بود.
پدر بزرگت اون رو برای ملاقات عاشقانه انتخاب کرد و همه چیز عوض شد.
با ثروت و احترام به خونه برگشت.
فکر می کردم حرفش رو بزنه.
البته اون پدربزرگ من نیست.
ببخشید، درسته.
خیلی سریع یادم میره جریان شما چطوریه.
برای غریبه ها خیلی عجیبه.
بعضی وقتا برای آشناها هم عجیبه.
از این طرف بریم؟
یه بیشه زیبای کوچیک اونجاست. جای خلوتیه.
خدمتکارتم می تونه برای اسکورت بیاد.
مرد هوشیاریه.
ظاهرا خلوتگاهت رو پیدا کردیم. چه زیباست.
الان می خوای سوالت رو بپرسی؟
می خوای بدونی ترور کار من بوده یا نه؟
خب، باید قبول کنی که زمان ترور مشکوکه.
کاملا مشکوکه.
و تصور می کنی من اونقدر احمق باشم که خودم در ظن اتهام قرار بدم؟
نمی خوام فکر کنم کار تو بوده. نبوده.
بفرما، جوابت رو دادم.
حالا باید تصمیم بگیری دروغ گفتم یا نه.
خب، از اونجایی که من اینقدر صادق و مطیع بودم...
به نظرت خانواده من رو دی کشت؟
نه.
مدرکی براش هست؟
واکنش خوبی بود.
فکر می کنم تو درش نقشی نداشتی.
قطعا نداشتم.
البته اگه کار دی بوده باشه، که شک دارم.
میشه گفت مدرک مشروط به شرایطه.
ولی این رو در نظر بگیر.
من یک میلیون قدم از تاج و تخت دور بودم،
و هیچ کدوم از کسانی که برای ولی عهدی مقدم به من بودند،
چنین اتحادی رو قبول نمی کردند.
و بعد از یه تصادف اسرار آمیز، ناگهان من به این موقعیت می رسم.
ضعیف ترین عضو خانوادهام که به یه قلمرو تضعیف شده حکمرانی می کنه.
دقیقا همون زمانی که دی دنبال کسی می گشت
که از سر ناچاری دست به دامن امپراطوریای بشه که مرزهاش به طرز خطرناکی تنظیم شدند.
ولی افراد دیگهای هم بودند که سود بردند.
مثلا فرمانده خود شما، رو.
از معشوقه تبدیل شده به دست راست یه شهبانوی آینده.
و مطمئنم مظنونای دیگهای هم وجود داره.
ولی بازم می خوام بدونم شریک آیندهام چنین کاری می تونه بکنه یا نه.
منظورم اینه که...
می خوام بدونم...
تو حس می کنی می تونی همچین کاری بکنی؟
چون، همونطور که گفتیم، شماها یه نفر هستین.
فکر نمی کنم چنین کاری بکنم.
ولی سن آدم رو عوض می کنه.
و به خوبی آماده شدم تا فکر کنم ممکنه بتونم چنین کاری رو انجام بدم.
البته، این باید قبل از دیدن تو...
و دوست داشتنت باشه.
منم از تو خوشم میاد.
از صداقتت خوشم میاد.
بیا همیشه با هم رو راست باشیم.
اگه دی فکر می کنه سر و کله زدن با ضعیف ترین عضو خانوادهام به نفعشه،
اشتباه کرده.
تو عضو جدید و جالبی برای خانواده عجیب و کوچیک ما خواهی بود.
می دونی، از اونجایی که شماها یه نفر هستین،
تا حالا فکر کردی چرا نگفتن ما با هم ازدواج کنیم؟
به نظرم مناسب هم بودیم.
داشتم کارهات رو تحسین می کردم.
بخشای قدیمی رو هم. اونجا دستت رو دیدم.
خب، فقط جاهایی که محو شده بود رو ترمیم کردم.
اون روزا از رنگ دانه های قلمرویی واقعی استفاده نمی کردند، ممنونم.
مطمئنم که فکر خودت بوده
من صرفا راهنمایی می کنم.
ولی فقط رنگا رو تازه نکردی.
پنج نسل قبلی سبک جسورانه تری دارن،
و تزئیانتت اون جسارت رو با کارهای قدیمیتر متوازن کرده.
یا حداقل بخشی که محجوبانه بوده رو پوشونده.
خب، زودتر از موعد شروعش کردم.
این بخش رو وقتی هنوز دی بودم رنگ زدم.
به خودم گفتم، "چرا موکولش کنم به زمانی که برام آزار دهنده است،
در حالی که می تونه یه لذت باشه؟"
دربار گوسامر به اندازه مورال تغییر نکرده.
اصلا عوض نشده.
عین 30 سال قبله.
و تو هنوز به زیبایی همون روزی.
پس با خودت همبستر شدم؟
فکر کردم شاید کلیان هام رو اشتباه شمردهام.
نه. خودم بودم. شماره 16.
خب، ممنون.
همونطور که می بینی، به خاطر انتخاب شدن تونستم وارد سیاست بشم.
رو.
تا حالا با کسی بعد از پاکسازی حافظهاش حرف نزدم.
اوضاع داره عوض میشه.
ممکنه آخرین داسک و اولین کلیان پدربزرگ باشی.
اگه ازدواج رخ بده.
بله، درسته.
ظاهرا هیچ کسی به جز دی و خود من موافق این ازدواج نیست.
البته، نظر ما از بقیه مهمتره.
نظر ملکه مهم نیست؟
نظرات من براش مهمه، ولی حق با توئه.
برای خودش تصمیم می گیره. اهل مماشات با احمقا هم نیست.
عموما امپراطوری دیرهنگام خردمند میشه.
مثلا، من از آخرین باری که صحبت کردیم خیلی عاقل تر شدم.
به خاطر نمیارم.
باعث تاسفه.
صحبت دوست داشتنی و همبستری مسرورانهای داشتیم.
چه خوب.
خاطرات رو نگه می داریم. اگه بخوای می تونیم تماشاش کنیم.
در اتاق من. خصوصیه.
خاطرات جدیدم رو نگه می دارم؟
اوه بله.
برای تولید مثل ازدواج می کنیم، البته اینطور بهمون یاد دادن.
خود عشق در مقایسه با
عظمت کهکشان ناچیزه.
راحت باشید.
No comments yet. Be the first to leave one.