முதல் 188 வரிகள்.
بابام یه هتل قدیمی خریده
حالا من اینجا گیر کردم در حالی که والدینم ترمونت و تعمیر می کنن
تو توی ترمونت زندگی میکنی؟
ساوانا کیه؟
روح یک بچه
که احتمالا
برای ۳۰ سال توی هتل بود
گفتم شاید
دیشب یه روح توی ترمونت دیدیم
من یه روح دیدم
ترمونت یه پناهگاه داره؟
بیا یه نگاهی بهش بندازیم
گریفین، نگاه کن
مثل این میمونه که ما به عقب برگشتیم
اون زنده ست، گریفین
سفر در زمان تنها توضیح
ساوانا؟
ترمونت کاملا امنه
ترمونت شیطانه!
شاید ما داریم با چیزهایی قاطی میشیم
که نباید قاطی بشیم
ساوانا! تو که گفتی ما هیچوقت از دروازه عبور نمیکنیم
می دونم. بعدش اینو پیدا کردم
به نظر میرسه که سفر در زمان تو هم تموم نشده
در نهایت، یک ماجراجویی که شامل نجات شما نیست
پس اون روح من نیست
ممکنه هر کسی باشه
فقط یه راه برای فهمیدنش هست
بیا بریم
تا وقتی که قبل از شام خونه برسیم
بن! منو ترسوندی
ببخشید من داشتم دنبال گریفین میگشتم.اون اونجاست؟
هیچکس نیست
دیزی، تویی؟
- داره میاد - برو!
...کی
اون
راجع به چی بود؟
همه چیز خیلی عجیب بود …
مثل نگاه کردن تو آینه
منظورت چیه؟
اون دختر رو ندیدی؟
ما تقریبا همسان هستیم اون میتونست من باشم
چطور ممکنه؟
سم، برگرد!
حالا کجاست؟
... سم "بعد از چند روز" زمین و شکافت
احتمالاً متوجه شد که کارهاش هنوز در انتظار
بهش اهمیت نده
حواس این پسر همیشه یه جای دیگه ست
بذار کمکت کنم
اون مرد روی همون صندلی بود
من قبلا خودم دیدم که اون ب خودی خود تکون میخورد
این نمیتونه تصادفی باشه
فکر میکنی یه روح اون پشت دیدیم؟
من دارم میگم که اون روح الان باید توی هتل باشه
کسی که ما رو به گذشته هدایت کرده
ولی چرا؟
و اون دختره که تو ایوون بود چی؟
اون باید یکی از بستگان من باشه
خونواده من قبلا صاحب ترمونت بودن
قبل از اینکه هتل باشه
این شباهت رو توضیح میده
اما مردی که روی صندلی گهوارهای نشسته بود
داشت کسی به اسم دیزی رو صدا میکرد
... پس این باعث میشه که اون
نمیدونم
بعد از اینکه پدرم مرد مامانم زیاد در موردش حرف نمیزد
تنها چیزی که من می دونم اینه که اونا آخرین روز کمپ همدیگه رو دیدن
- اوه نه! - چی شده؟
باید برم خونه. اردوگاه امروز افتتاح میشه
و من قراره به همه کمک کنم تا
در خانه های دو طبقه مستقر بشن
از وقتی که دوباره به اونجا رفتی یه جورایی وحشی شدی
راستش، مشاور جونیور
این دفعه من تنها کسی هستم
که با افسانه مرد خزه ای آشنا میشه
و به خاطر این شوخیها اونا رو از خودش دور میکنه
من زیاد دور نمیشم
منظورم اینه که، من هنوز خودمم
خب، حدس بزن این بار خداحافظی
لازم نیست اینطوری باشه
یک سرنخ در سال ۱۹۶۲ وجود داره
در مورد مردی که روی صندلی گهوارهای نشسته بود
که اون کیه و چرا داره به هتل میره
اگه چیزی به ذهنت رسید، بهمون پیام بفرست
دوباره خونه درختی؟ مثل کاری که با قوطی قهوه کردیم؟
ما نباید این کار و بکنیم
خیلی از آدما درمورد این مکان میدونن
درمورد زیرزمین چی؟
زیر کفپوش چوبی یا همچین چیزی؟
پایین پلهها؟
جواب میده
مطمئنی که برای فضولی کردن به دردسر نمیوفتی؟
تا وقتی که برگردی خونه نمیخوایم اوضاع رو خراب کنیم
اگه دستگیر نشی توی دردسر نمیوفتی
منم باید برگردم
احتمالا دوقلوها فکر میکنن یه روح منو گرفته
یه روح که میخواد صورت ما رو آب کنه؟
شوخی کردم
معلومه
شاید فقط با تکان خوردن جلوی بچه ها احساس راحتی می کنه
این یه صندلی وایت. این احساسات رو نداره
منظورش روح - ه
و این یکی مسلما دارای احساسات
احساسات بزرگ
پریشانی بیشتر
چون ما نمیفهمیم اون داره سغی میکنه چی رو بهمون بگه
دوباره بهم بگو چی دیدی
... صندلی شروع به حرکت کرد
عقب و جلو. خیلی کند
صبر کن ببینم فکر میکردم شما دوتا
با این چیزای فوقطبیعی این کارو کردید
ما هم همینطور! ولی روح مدام سعی میکنه
ما رو به داخل برگردونه
بیادبی میشه که گوش ندم
یه فکری دارم
چرا سعی نمیکنی به خاطر تغییر دادن به پدر و مادرت گوش بدی؟
منظورم اینه که ما گفتیم این مکان توسط "ساوانا" تسخیر نشده
می دونیم آینه به ما گفت
آینه؟
که روح چجوری ارتباط برقرار میکنه
پیام هایی و روی شیشه میذاره
وقتی که ازش پرسیدیم ساواناست نوشت، "نه،"
احتمالا گریفین داشته سر ب سرتون میذاشته
من چی؟
دوباره با وایت و زوئی شوخی کردی؟
آینه تار شد و پیام ظاهر شد
امکان نداره "گریفین" از پسش بر بیاد
فقط از شرش خلاص شو، بن
تو نمیتونی!
ما هرگز نمیدونیم روح چی میخواد
فکر میکنم همه ما با رفتن آینه بهتر میخوابیم
گذشته از این، همه این شکار اشباح
تبدیل به حواس پرتی بزرگ شده
حق با مامانته
برای بازگشایی هتل در نهایت
به همه کسانی که وارد میشن نیاز
شما دوتا می تونین با دادن دست به من در طبقه پایین کمک کنین
... ولی من این یه درخواست نبود
شاید بهتر باشه پرتش نکنیم
به من نگو که به حرف اون روح اعتقاد داری
این آینه قدیمی ممکنه ارزش یه چیزی رو داشته باشه
میتونست پول و به سمت نوسازی ببره
آره، هر ذره کمک میکنه
اما ما نمیتونیم اینجا رو ترک کنیم برای دوقلوها خیلی وسوسهانگیزه
به زیرزمین بریم؟
اونا خیلی میترسن که برن اون پایین
پیچ شده
ما به ابزارهایی مثل انبردست و مته نیاز داریم
تا حالا در مورد اون زمانی که
پدر بزرگ سعی کرد به من یاد بده چطور از یکی استفاده کنم گفتم؟
نه
به همون خوبی که انتظارش رو داشتی بود
داداشت هنوز روی کاناپه ست؟
چیزی در مورد موجودات لجن
و یه جنگ حماسی برای بشریت گفت
خب، بشریت باید منتظر بمونه
نوبت اونه که به ما کمک کنه
- من اینکار و میکنم - به خودت کمک کن
خب، بابا هم قاطی این چیزا شد؟
میدونی، هیولاها و ارواح
بابات؟ لطفا
نمی تونه بهش پول بده تا توی یه فیلم ترسناک بشینه
حداقل نه اینکه زندگی و از دست من بیرون بکشه
مطمئن نیستم توفر اونو از کجا آورده باشه
من شبیه بابام ام؟
من میگم که تو یه مخلوط خوب از هر دوی ما هستی
اون اعتماد به نفس داشت
اما رگه سرسخت توئه؟ وای، همش من هستم
اسمش بعد از مامانش بود، درسته؟
آره. مامان بزرگ ت، ماری
ای کاش می تونستی با اون آشنا بشی
اون مثل پدرت قبل بزرگی داشت
و پدر و مادرش؟ چه شکلی بودند؟
چرا همش سوال میکنی؟
چیزای زیادی هست که من در مورد خانواده مون نمی دونم
فکر کنم هیچوقت اینکارو نمیکنم
میدونی، قضیه مادربزرگ ماری
اون همه چیزو نجات داد
اره بعد از مرگ پدرت سه ماه طول کشید
تا خونه رو تمیز کنیم
این مال اون بود
معلوم نیست چی توشه
تو هیچوقت بازش نکردی؟
فکر کنم پدرت داشت اونو واسه شما بچه جمع میکرد
فکر کنم الان وقت خوبیه
متاسفم، عزیزم
No comments yet. Be the first to leave one.