Mistari 200 ya kwanza.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
سلام. من پیتر پارکرم.
تو منو یادت نمیاد، ولی یه چیزی باید بهت بگم...
که خیلی دیوونهوار به نظر میاد.
ولی حقیقته.
و میدونم باورم میکنی...
چون خیلی خوب میفهمی کی دارم دروغ میگم.
ای.وی، میشه کالیبراسیون ماتریس هدفگیریم رو چک کنی؟
حس میکنم درست صفر نشده.
در حال بررسی کالیبراسیون هدف.
ای.وی، پنج دقیقه استراحت.
در حالت آمادهباش.
قبلاً همدیگه رو میشناختیم.
با هم بودیم.
ولی قرار بود یه اتفاق بد بیفته...
و تنها راه جلوگیری ازش این بود که همه منو فراموش کنن.
روز اول امآیتی! بزن بریم!
وای خدای من! رسیدیم! بالاخره شد!
امجی، بیا دیگه.
حتی تو.
وانمود کن الان خوشحالترین آدم دنیا نیستی...
توی کل عمرت.
نمیتونم.
- فقط انجامش بدیم! خوشحالی! - باشه، باشه، باشه.
چون من فقط پیتر پارکر نیستم.
من اسپایدرمنم.
تازه دارم میفهمم فرهنگ اینجا توی بوستون چقدر فرق داره.
و بعضی وقتها اسپایدرمن باید کار سخت رو انجام بده...
حتی اگه قلب پیتر پارکر رو بشکنه.
همهٔ اینجا هم یه جوری میگن: «پاااک دِ کاا بای دِ هاابا.»
و شاید این مسئولیت منه.
اینکه با حقیقت، تنها زندگی کنم.
ولی حقیقت اینه، امجی، که دوستت دارم.
و امیدوارم تهِ دلت...
یه چیزی یادت بیاره که تو هم منو دوست داری.
مظنون حدود ۱۷۳ تا ۱۷۸ سانته، هیکل متوسط.
ولی تا اون موقع، فقط اسپایدرمن میمونم.
داره میاد!
هی، بگیرینش!
هی، هی، هی! وایسا، وایسا!
اعضای باند تبهکاری مانفردی...
دیروز به دست اسپایدرمن دستگیر شدن.
هی، ما توی یه طبقه زندگی میکنیم.
باحاله.
اصلاً کسی میاد این بالا؟
فقط اگه عاشق آزبست باشه.
تا حالا فقط برای انبار ازش استفاده میکردیم.
عالیه.
سلام ملت، ندِ سالدومی برگشته.
بزرگتر، عاقلتر، باحالتر.
بزن بریم!
- این چیه روی صورتت؟ - «سزار کوچولو». نظرت چیه؟
یعنی... شبیه کمکمربی شدی.
هوم.
مطمئنی میخوای این کارو بکنی، اسکورپیون؟
دلت برام تنگ شده بود، اسپایدی؟
اگه از اینجا ولت کنم...
فکر میکنی چند ثانیه طول میکشه بخوری زمین؟
نمیدونم. خودت بگو.
بیا با یه نتِ بالا تمومش کنیم، هان؟
هی، لانی!
چیچی شد؟
دِوولف، هر مدرکی که لازم داری توی صندوق عقب ماشینشه.
میخوای شغلمو ازم بگیری، اسپایدرمن؟
شما حرفهایهایین؛ من فقط داوطلبم.
این یه نیویورک جدیده.
به لطف اسپایدرمن، آمار جرم به پایینترین حد تاریخی رسیده.
پلیس و ادارهٔ کنترل خسارت بخش بزرگی از این موفقیت رو...
مدیون این قهرمان نقابدار میدونن.
آزمایش نمایشگر هاد رو شروع کن.
سرقت مسلحانه در بانک سیویک یونیون.
طی شش ماه گذشته، اون...
همهٔ سردستههای بزرگ جرم توی پنج منطقهٔ نیویورک رو زمین زده...
از جمله گروه نینجایی ابرقدرتِ «هَند».
اون مایهٔ افتخار نیویورکه.
قهرمانی که همهٔ بزرگترها روش حساب میکنن و همهٔ بچهها آرزو دارن مثلش باشن.
ترم آخر امآیتی.
وای خدای من، یه ماه دیگه فارغالتحصیل میشیم.
اینهمه خاطره ساختیم. از کجا شروع کنم؟
شنای شبونه توی رود چارلز با جیم و وایلی.
اون ماجرای بدنامِ خوراکیبازی توی بنانا لانژ.
شببیداریهای استادی ۵ با امجی و نیت داگ.
انگار همین دیروز بود روی پشتبوم با امجی نشسته بودم...
و خیال میکردیم با هم بیایم اینجا؛ هنوزم باورم نمیشه واقعاً شد.
برای همهٔ دوستایی که پیدا کردم خیلی شکرگزارم.
نمیتونستم تصور کنم این مسیر رو با آدمای دیگهای برم.
ند، فکر میکنی اصلاً کی اینا رو نگاه میکنه؟
- نمیدونم. شاید یکی. - باشه.
خب، خداحافظ، «یکی».
- چی؟ نه! - خداحافظ. تمومش کردیم.
بذارش جلوی در...
یعنی داریم دربارهٔ مرکز شهر...
بروکلین، وسط روز حرف میزنیم.
برای یه کار اینقدر بزرگ...
خودت میدونی فاسول توش دست داشته.
آره، میفهمم، ولی میتونی ثابتش کنی؟
دارم حسابهای مالیش رو زیرورو میکنم...
و هر شب آدمهاش رو تعقیب میکنم.
غیر از کار کردن، کار دیگهای هم میکنی؟
اون ضربالمثل رو که میدونی: «کاری رو که دوست داری انجام بده...
دیگه حتی یه روز هم حس نمیکنی داری کار میکنی.»
- مامان، ماشینحسابم کجاست؟ - نمیدونم.
به من اعتماد کن، باشه؟ ازدواج با شغلت آخر و عاقبت نداره.
نگران نباش. من خوبم.
جدی؟ پس اون سردردها چی؟
آره، ولی خوب میشم.
نمیدونم، مرد.
فکر کنم بدنت داره یه چیزی بهت میگه.
مثلاً اینکه هر از گاهی باید از اون لباس بیای بیرون.
مامان، میدونی ماشینحسابم کجاست؟
نمیدونم، پاپی.
چیزی که لازم داری یه ارتباط واقعی با آدمهاست.
چی؟ یعنی ما با هم ارتباط نداریم؟
نه، رفیق. نه اسمت رو میدونم، نه صورتت رو، نه هیچی از زندگیت.
فکر نکنم تا حالا حتی یه بار...
دربارهٔ زندگی من سؤال کرده باشی.
چرا، پرسیدم.
خب اسم بچههام چیه؟
خب برای شروع، اسم پسرت «پاپی»ه.
اسپایدرمنه؟
نمیتونم بهت بگم، عزیزم.
پس یعنی اسپایدرمنه.
ای بابا.
یه تانک ربودهشده داره از خیابون سیوچهارم به سمت جنوب میره.
تمام واحدهای در دسترس اعزام بشن.
هی، اینو گرفتی؟
بازم کار. خوش به حالت.
باشه، اونجا میبینمت.
خیلی ببخشید، باید برم.
هواتو دارم، اسپایدی!
نه، نه. لازم نیست...
هی! حواست باشه!
خوبی، بچه؟ آره، خوبی. فعلاً.
از ظاهرش معلوم نیست...
ولی همین خیابون توی نبرد نیویورک کاملاً نابود شده بود.
بجنب، بجنب، بجنب.
بجنب.
اوه، خدا.
بجنب.
هی.
چه مرگته، فرانک؟ با ون زدی بهم!
اینقدر ناله نکن.
قرار نیست دوباره اون داستان تکرار شه، فرانک.
معلومه که نه، لعنتی.
این بار تو باید گورتو از جلوی پام گم کنی.
یعنی بهجای اینکه جونت رو نجات بدم؟
باز میخوای مزخرفات استاتن آیلند رو پیش بکشی؟
خودت گفتی، نه من.
ای بابا.
ببین، نمیتونی از هر موقعیتی با تیراندازی بیای بیرون.
آدمای بیگناه آسیب میبینن.
فکر میکنی جلوی اون تانک کیا هستن، احمق؟
خود دانی.
عوضی.
این یارو واقعاً...
برو خونه، فرانک!
این بچه رو میکشم.
- دِوولف؟ - بالاخره میخوای اون چیزو متوقف کنی یا نه؟
داره مستقیم میره سمت بازداشتگاه کنترل خسارت.
دارم سعی میکنم.
بیشتر سعی کن.
یه عالمه آدم خطرناک اون تو حبسان.
فکر میکنی کی انداختشون اون تو؟
بزن بریم، اسکورپیون. وقت اسبابکشیه.
خیلی خب، همه خالی کنن! این یارو مسلحه و خطرناکه.
خانم، از خودرو پیاده بشید.
منم دقیقاً همین فکرو میکردم.
اسپایدرمن؟
من کجام؟
چی؟
حرکت! حرکت! حرکت!
برای بازجویی نگهش دارید. ساختمون رو تخلیه کنید.
از سفرت لذت ببر، اسکورپیون!
توی فوقامنیتی زیاد نور روز نمیبینی.
عقربها شبفعالان، رفیق.
ساختمون تحت حملهست. زندانی رو همین الان ببرید!
قربان!
باید همین الان راه بیفتید!
ساختمون نفوذ شده. برید! برید!
روشنش کن! برو! برو!
برنامه عوض شد!
ببرینش بالگردگاهِ بلویو.
- چی؟ - دستور مدیر متزگره. حرکت!
همین الان!
دریافت شد.
هی! چی...
من چطوری اومدم این بالا؟
اسپایدرمن، نجاتم میدی؟
تو کی هستی؟
میتونی منو ببینی.
بگو کی هستی.
اول تو.
هی. هی.
منو پرت کردی بیرون.
جالبه.
اون دیگه چی بود؟
الان سعی کردی وارد ذهنم بشی؟
میدونی، تمام مدتی که دنبالم میکردی...
یادت رفت یه سؤال خیلی مهم از خودت بپرسی.
توی تانک چی هست؟
No comments yet. Be the first to leave one.