Mistari 108 ya kwanza.
در پايان عصر سوم، تيرگي بر سرزمين ميانه سايه افکنده بود
مردم سرزمين پادشاهي شمالي پراکنده شده بودند و نوادگان پادشاهان به فراموشي سپرده شده بودند
تعدادشان کم شده بود، و آنهايي که زنده بودند در حيات وحش سرگردان بودند
اما تيزگي موردور بزودي تمام سرزمين ها را فرا ميگرفت
و وقايع عظيم و وحشتناکي را به همراه داشت
براي حلقه گمشده قدرت به پا خاسته بود
سايرون، آن ارباب شيطاني به دنبال آن بود
تنها حلقه اي که بر تمام آنها حکمراني ميکند
در طي پانصد سال، اين حلقه از ديد او پنهان بوده و در دسترش نبوده
اما موجود ديگري نيز به دنبال حلقه بود
موجودي که براي زمان طولاني اي آن را در زير کوه مخفي کرده بود
و تحت تاثير روح شيطاني آن قرار گرفته بود
قلبش در آرزوي چيزي که از دست داده بود عذاب ميکشيد
و نيز براي تنفر از کسي که آن را دزديده بود
بيلبو بگينز
همونطور که دستور داده بوديد سربازان نگهباني خودشون رو دو برابر کرده اند
آيا هنوز امنه؟
بله
فعلا امنه
دشمن هنوز خبر نداره که حلقه پيدا ده
اين خيلي خوبه
موضوع خيلي پيچيده تره
من يه اشتباه در مورد قبر کردم
من نگران يه مساله مهم هستم
يه مساله خطرناک
مربوط ميشه به صاحب قبلي حلقه
گالوم
چطور به اون رسيده، من نميدونم
اما اون براي حفاظت از حلقه با با جان و دل مي جنگيد
و حالا، اون غارش رو ترک کرده، تو فکر پس گرفتنشه
گالوم خبر داره، مگه نه گاندولف؟
اون جاي حلقه رو ميدونه؟
بله
متاسفانه، راز ما ديگه محفوظ نيست
اون هابيت احمق اسمش رو لو داده
اون بايد نابود ميشد
اما نشده
من ميرم
پيداش ميکنم
ممنونم آراگورن
کار ساده اي نخواهد بود
اما تو به فکر عاقبت مردمت هستي
اگه تو نتوني پيداش کني
هيچکس ديگه هم نميتونه
النديل
جد بزرگ
آينده از ديد من پنهانه
در زمان لازم به من قدرت بده
تو وارث النديل هستي
دوست من، جنگ داره شروع ميشه
سرزمين ميانه ديگه توان مقابله با قدرتي که در شرق ايجاد شده رو نداره
ما يه عصر جديد رو پيش رو داريم
عصري که ممکنه پايان نداشته باشه
کي ميدونه که اين همه سال اون کجا مخفي بوده؟
و چطور يک چنين موجود کوچکي، اميد خيلي ها رو به خطر بندازه؟
اسم و هدفت رو بگو
من يک سرباز آرنور هستم من به هفت ستاره و هفت سنگ سوگند وفاداري خورده ام
و يک درخت سفيد
سرباز، تو خيلي از آرنور دوري
و تو کلمه عبور دونديان رو گفتي، در حالي که ميدونم از اونا نيستي
من آريتير هستم، پسر آرگوناتان
براي رسوندن اخبار شرق فرستاده شدم
پس ما يه خويشاوندي دوري با هم داريم
من استرايدر هستم
اسمت رو شنيدم
رفيق
اين سرزمين ها ديگه امن نيستند
اُرک هاي شورشي به سواحل اندوين حمله ميکنن و در شبها دهکده ها رو غارت ميکنن
بزودي به اين طرف کوه ها ميرسند
با زياد شدن قدرتش، بنده هاي دشمن زياد ميشه
افسوس، ديگه تعداد کمي از خويشاوندان ما مونده
در مورد سفرت بگو؟
من يه موجود رو تعقيب ميکنم
يه جور جاسوس
يه موجود کوچک
اما زيرک
من اخيرا نوزادان تازه متولد شده اُرک ها رو ديدم
اونا خيلي بزرگتر و قويتر هستن، ديگه کوچيک نيستن
من دنبال اُرک نيستم
رد پاي اون مثل هابيت ها ميمونه
اون نبايد به دست دشمن بيفته
شايد اين حرفم مهم نباشه
اما من شايعاتي شنيدم
نجواهايي در مورد يه ترس گمنام
در دهکده هاي دوردست، مردم در مورد يک روح خون آشام حرف ميزنن
ترس از اينکه اون در درختان پنهان ميشه و کودکان خوابيده رو از کلبه ها ميدزده
يه ماهي تازه از يه پنجره باز
روستايي ها در تاريکي درها رو قفل ميکنن
اينو از کجا شنيدي؟
در ايتيلين
من همينطور شايعاتي شنيدم که تا مرزهاي ميروود ادامه داره
اُي
اگه از من بپرسي ميگم، يه هشدار اشتباهيه
اصلا هيچ ردپا و هيچ مرد سلحشوري وجود نداره
گُبلوک ميگه ي مشکلي هست
پس يه نگاه بنداز، يا آماده چيزي باش که به سرت مياد
گُبلوک
گُبلوک فقط يه گوشت سنگيه
گنده و احمق
ما بايد براي جنگ آماده بشيم
اين جنگ زننده رو فراموش کن
حواست به گُبلک باشه اون فقط يه گوشت نيست
گوشت. من گوشت تازه ميخوام
شکمم غرغر ميکنه، گرسنه ام
يه چيز خوش مزه اين اطرافه
بوش رو حس ميکنم
با يه روستايي خوشمزه و آبدار، از خودمون پذيرايي ميکنيم
حالا خفه شو وگر نه خودم خفت ميکنم، موش استخواني
No comments yet. Be the first to leave one.