200 rreshtat e parë.
" تقدیم به جانفدایان راه آزادی "
خب، دلم میخواد این شهر قشنگ رو ببینم
آره، دلم میخواد اون شهر قشنگ رو ببینم
خب، من... من دلم میخواد اون شهر قشنگ رو ببینم
دوست دارم اون شهر قشنگ رو ببینم
همین روزا، همین روزا
و من... من میخوام سر میز ضیافت بشینم
آره، میخوام سر میز ضیافت بشینم
خب، میخوام سر میز ضیافت بشینم
میخوام سر میز ضیافت بشینم
همین روزا اون شهر قشنگ رو ببینم
اوه، همین روزا و من...
دوست دارم آواز بخونم و هیچوقت خسته نشم
خب، میخوام آواز بخونم و هیچوقت خسته نشم
آره، میخوام آواز بخونم و هیچوقت خسته نشم
دلم میخواد آواز بخونم و هیچوقت خسته نشم
بیا سر میز خوشآمدگویی بشین
همین روزاست که اون شهر قشنگ رو ببینی
همین روزا
آدما همیشه در حال کوچ کردن بودن.
همیشه دنبال اون خونهی گریزپا تو دلِ افق میگردن.
چی بهمون میگه که اینجا ازمون استقبال میشه؟
چی بهمون میگه که رسیدیم خونه؟
ما شما رو به میزمون روی خاکریز دعوت میکنیم.
خبری از رومیزی نیست.
اما هر تار و پود از قصههامون، یه نقشونگاری رو میبافه.
آدمای دور این میز، از رودخونههای زیادی گذشتن تا به اینجا برسن.
آدمایی از تموم قارهها
که بهخاطر تغییرات اقلیمی آواره شدن...
برای اولین بار اینجا دور هم جمع شدن
تا بپرسن، حالا خونه کجاست؟
باهامون بشینید و به قصههامون گوش بدید.
با خانوادهای شروع میکنیم
که بهشتشون دور تا دورشون سوخت و خاکستر شد.
سلام، من «آلی» هستم.
زندگیم زیبا و پر از برکت بود. خونهمون جای خیلی خاصی بود.
موقع آتیشسوزی وقتی توی ترافیک گیر افتادیم،
همهمون گیر کرده بودیم.
آتیشنشانها هم اون بالا گیر افتاده بودن.
و یه آهنگ داشت پخش میشد، فکر کنم آهنگ «بیجیز» بود، از رادیو.
مخزنهای پروپان داشتن منفجر میشدن.
انگار که...
زنده موندن، زنده موندن
آه، آه، آه
و بعدش آتیشنشانها بهمون گفتن که ماشینها رو رها کنیم
و به سمت نزدیکترین پارکینگ فرار کنیم،
چون آتیش داشت میومد.
زنده موندن، زنده موندن
این...
همین بود.
آره، این قبلاً بلندگوی حرفهای «جیبیال» مدل «پیآرایکس دوال ۱۵» من بود.
من کار تقویت صدا، دیجی و اینجور چیزا انجام میدم.
هیچ هشدار رسمیای بهمون نداده بودن.
-هیچ هشداری نبود؟ -نه.
هیچ هشدار عمومی یا چیزی در کار نبود.
فقط صدای انفجار میشنیدی.
فقط انفجارهای پشت سر هم.
میشد صدای مخزنهای پروپان رو شنید که داشتن منفجر میشدن،
و اونجا بود که فهمیدم این آتیش تا یک مایلیمون رسیده.
ما توی... همهچی از بین رفته.
درست همونجا بود که میشد آتیش رو دید.
نارنجی بود.
گفتن عددش چقدر بود؟
مثلاً، ۸۰۰ تا زمین فوتبال در دقیقه؟
۸۰ تا زمین فوتبال در دقیقه.
بزرگه. سرعتش هم زیاده.
همینجا قرار بود اتاق خوابمون باشه.
درست همونجا به دنیا اومد.
خونه اولین چیزی بود که میشناخت.
فقط دور و برم رو نگاه میکردم و با خودم میگفتم، چی بردارم؟
هوم.
بچه هم پیشم بود، میدونی، داشت گریه میکرد چون گشنهش بود.
همزمان هم داشتم سعی میکردم وسایل همهمون رو جمع کنم.
جادهای که توش گیر افتاده بودیم در واقع درست پشت همین درختاست.
زدیم به جاده و بلافاصله توی ترافیک قفل شدیم.
فکر نکنم حتی دو مایل از خونهمون دور شده بودیم.
توی ماشین نشسته بودم،
و داشتم با خودم فکر میکردم که: «من اینطوری نمیمیرم.»
«من اینطوری نمیمیرم. تازه یه بچه به این دنیا آوردم.»
«ما اینطوری نمیمیریم. اینهمه بچه همراهمه.»
«ما اینطوری نمیمیریم.»
«آلی»، «جیسون» و خانوادهشون جزو خوششانسها بودن.
هشتاد و پنج نفر جونشون رو از دست دادن،
و همهچیز توی «پارادایس» خاکستر شد.
توی این سیارهی جدید که اقلیمش تغییر کرده، هوا گرمتر و خشکتر از همیشه شده.
یه آتیشسوزی جنگلی ساده، حالا دیگه تبدیل به یه جهنم اقلیمی شده.
دورنمایی از آخرالزمان.
شیشهشیرهایی که سوختن و بعد ذوب شدن.
- لاستیکها. - داشبوردها.
پیشخوانهای فرمیکا، مایکروویوها.
تلویزیونهای السیدی.
- دیشهای ماهواره. - کفشهای کتونی.
ظرفهای پلاستیکی واسه آروگولاهای ارگانیک.
دوربینها، لباسها.
تنها جایی که نسوخت
پارکینگها بودن.
میتونی چرخدستی خرید رو برگردونی سرِ جای مخصوصش.
اما دیگه سوپرمارکتی اونجا نیست.
آخرش یه افسر پلیس همه رو از ماشینهاشون پیاده کرد
و گفت که دیگه باید پیاده بریم.
واسه همین، همه تو جاده فقط شروع کردن به دویدن.
بهمون گفته بودن بریم به این پارکینگ.
تمام این پارکینگ اینجا پر از آدمهای تخلیهشده بود، آره.
اولش واقعاً، واقعاً ترسناک بود.
با آتیشی که دورتادورمون بود، هیچ راه فراری نداشتیم.
فقط داشت از آسمون خاکستر گداخته میبارید.
بعداً گفتن، خیلی خب، راه رو باز کردیم.
اگه هنوز ماشین دارین، سوار شین.
ادامه بده. از مسیر خارج نشو. جون بقیه رو به خطر میندازی. فقط برو.
خیلی دود رفته تو ریهت؟
آره بابا، ماسک نداشتن.
پسرهام یه تیکه پارچه داشتن که هر کدومشون ازش استفاده میکردن
که بعداً وقتی شستمشون، انقدر کثیف بودن که نگو، قشنگ سیاه شده بودن.
همه جا کاروان میدیدی، یا تو حیاط خونهی مردم، همه جا بودن.
اونا فقط...
معلومه که برای زندگی کردن ردیفشون کردن.
آماری که دربارهی آوارهها به گوشم رسیده
یه چیزی حدود ۲۲ هزار نفره.
اینا پناهندههای عصر مدرن هستن.
پناهندههای اقلیمی، که فقط ۳۰ مایل اونطرفتر تو جاده زندگی میکنن
توی یه ون در چیکو.
یعنی آینده همینه؟
رویای آمریکایی داره دور و برمون از هم میپاشه.
از این کران تا اون کران، دیگه هیچ امنیتی نیست.
کجا جامون امنه؟
هیچ جواب جغرافیاییای براش نیست.
از این کران تا اون کران، آتیشسوزی، سیل، و انواع و اقسام بلاهای جوی.
شیرازه و ثبات آمریکا از هم گسیخته شده،
تار و پودش داره از هم باز میشه.
شهرهای آمریکا سریعتر از اونی که بشه بازسازیشون کرد، دارن نابود میشن.
قلبی که...
مثل یه زبالهدونی پر شده
شغلی که ذره ذره آدم رو میکشه
کبودیهایی که خوب نمیشن
خیلی خسته و غمگین به نظر میای...
هیچکدوممون فکرش رو هم نمیکردیم که آتیشی مثل اون...
از یه همچین جایی رد میشد.
مثل یه تابلوی نقاشی، بینقص.
بچهها تو حیاط بازی میکنن. ممکنه واسه هر کسی اتفاق بیفته.
دیگه بحثِ «اگه» نیست، بحثِ «کِی» بودنه.
یه زندگیِ آروم رو ترجیح میدم
یه دست دادن با مونوکسید کربن
و نه زنگ خطری، نه غافلگیریای
نه زنگ خطری، نه غافلگیریای
نه زنگ خطری، نه غافلگیریای
ساکت
ساکت
آره، خب این در واقع بخش اصلیِ خونه بود.
درسته.
حمامِ اتاق مستر.
اینم اتاق پسرمون بود.
نشیمن، ناهارخوری، فضای غذاخوری و بعدش هم آشپزخونه.
بیشترش کار «ایرما» بود، بعدش هم «ماریا» بقیهش رو با خودش برد.
اینجا درهای شیشهای داشتیم اونجا هم همینطور.
واسه همین وقتی سقف رفت، دیگه واقعاً نمیشد سرِ پا نگهش داشت.
سقف کجا رفت؟
مطمئن نیستم.
حتی همین امروز هم میگم که ماهها گذشت
تا فهمیدم که دیگه بیخانمان شدم.
یادمه اون موقع با خودم فکر میکردم که ما فراموش شدیم.
ما جامعهی خیلی ثروتمندی نیستیم و مردم ساده زندگی میکنن،
اما یهو پرت میشی توی وضعیتی که تبدیل به فقرِ مطلق میشه.
اوه خدای من!
نمیدونم مقصد بعدیم کجاست، اما ما الان پناهندههای اقلیمی هستیم.
چه خونهی قشنگی
و چه باغچهی زیبایی
نه خبری از آژیر هست و نه غافلگیری
نه خبری از آژیر هست و نه...
هیچکس انتظارش رو نداشت، هیچکس تا حالا همچین آتیشسوزیهایی رو
توی حومهی شهر ندیده بود.
اینطور نیست که هزارتا خونهی خالی توی منطقه باشه
که مردم همینطوری پاشن برن توش زندگی کنن.
بچههاشون مدرسه میرن، خودشون سرِ کار میرن.
اینطور نیست که کسی نقشهای داشته باشه.
اوه، فکر کنم اگه کلِ زندگیم توی آتیش بسوزه،
بعدش باید کجا بریم؟
سکوت
سکوت
بذار بگذره، درست مثلِ اونایی که قبل از این اومدن
سنگهایی که میغلتن و برمیگردن به دل اقیانوس
بیخیالش شو، فقط یه بهایی بود که باید میپرداختی
پول، پول، پول
نمیتونه اقیانوس رو بخره
«لئو فارا»، یه آتشنشان معروف تو برزیل،
سازمان «هوموس» رو تأسیس کرد، یه سازمان امداد و نجات اولیه
که از این فاجعه به اون فاجعه میره.
تعدادشون اونقدر زیاده که نمیتونه به همهشون بهموقع برسه.
اوه، پسر. لعنتی.
یا خدا. یعنی اینجاها قبلاً خونه بوده؟
و «لئو» میگه این یکی از کوچیکترینهاشونه.
تو «ریودوژانیرو»، این رانشهای زمین
جونِ هزاران نفر رو گرفتن.
بمبهای بارونی که از آسمون فرو میریزن.
جوّ زمین پنج درصد مرطوبتر از
شروع دوران صنعتی شده.
دلیلش اینه که هوای گرم نسبت به هوای سرد، بخار آب بیشتری رو تو خودش نگه میداره.
هوای گرمِ این اقلیمِ گرمشده میتونه تمام اون بخارها رو جمع کنه،
و هر چی که بالا بره، بالاخره باید بیاد پایین.
هیچ عدالتی توی هیچکدوم از اینها نیست.
اصلاً نمیشه گفت که هر اتفاقی یه دلیلی داره.
No comments yet. Be the first to leave one.