162 rreshtat e parë.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
غول مشرق و مار جهنمی مغرب
لوپسریگینا. میدانی چرا تورا فراخواندم؟
خیر.
خب، شنیدی که هیولاهایی به نامهای غول مشرق
و مار جهنمی مغرب علیه ما جبهه گرفتند؟
شنیده بودم ولیکن که گمان نبردم ارزشی برای گزارش دادن به سرورم داشته باشد.
پس، میدانستی؟
-بله. آن... -ای ابله!
برای چه آنرا به ما گزارش ندادی؟ نکند میخواستی از ما پنهاناش کنی؟
نـ نه این چه حرفیـه!
فکر کردم این اطلاعات ارزشی ندارند...
لوپسریگینا! ازت نا امید شدیم!
نتونست ارتباط برقرار کنه و گزارش بده
این تو هیچ سازمان بزرگی قابل بخشش نیست.
نه وایسا...
لوپسریگینا.
میدانی آن روستا برای نازاریک چه ارزشی دارد؟
چیزه، آن روستاییاست که آینز-ساما رویش آزمایش انجام میداد.
و... پر از وسایل بازی است.
اه، بله.
معذرت میخواهم. به خاطر اشتباه من بود.
نمیدانستم که آن روستا از نظر تو انقدر بی ارزش است.
اجازه میخواهیم تا حرفهای خود را پس گیریم. زیادهروی شد. میبخشید.
این چه حرفیـه؟! همهش به خاطر حماقت بنده بوده!
پس، دفعهی بعد دقت بیشتری داشته باش.
ارزشِ آن روستا را به شما یاد خواهم داد.
آن روستا، دهکدهای ارزشمند برای ماست.
مخصوصا نفریا و مادربزرگاش.
آن دو برای ما درحال ساخت معجونی جدید میباشند.
آه راستی! یک چیزی هست که باید خدمت شما آینز-ساما تقدیم کنم!
این چیست؟
بله! این معجون جدیدی است که نفریا ساخته است!
خب، باشد.
این معجون ارزش خانوادهی باریاره را یک بار دیگر افزایش داد.
معجونهای این دنیا آبی هستند و فارغ از کیفیتشان،
با گذشت زمان خراب میشوند.
هرچند، معجونی که ما از یوگودوراشیل میشناسیم قرمز است و فاسد شدنی نیست.
نفریا درحال کار بر روی معجونِ یوگودوراشیل است که
وابسته به آیتم یا مهارتی از آن نباشد.
ساختِ معجونی کاملا متفاوت نیز برای ما قابل قبول است.
او به قدری برایم مهم است که حاضرم در نازاریک زندانیاش کنم
تا در اینجا به تحقیقاتاش ادامه دهد.
هر چه باشد، دانش قدرت است.
پس، چرا این امر را صورت نمیدهید؟
به دست آوردن اعتماداش و گرفتار کردن در حسِ قدرشناسی
برای ما در طول زمان فایدهی بیشتری نسبت به زنجیر کردن و اجبار به کار است.
میدونید که بنده خنگ هستم لطفا یه چیز را برای من روشن کنید.
پس، چرا شما یه معجون قرمز را به آن زنیکه، بوریتا، دادید؟
بوریتا؟
آهان، اون زنه رو میگه...
در مورد چه چیزی حرف میزنی؟
بـ بله. از ناربرال شنیده بودم...
ایشان یک بار، معجون یوگودوراشیل را به زنی ماجراجو به نام بوریتا در ارانتل داده بودند.
درست است، آن حرکت بسیار خطرناک بود.
هرچند، برای به دست آوردنِ چیزی که به آن نیاز داشتم ارزشاش را داشت.
کـ کدام چیز؟!
من گمان بردم که برای جایگزین کردن معجونِ آن زن بوده است.
واقعا چنین گمانِ خامی درمورد ما داشتی،ناربرال؟
پـ پوزش میطلبم!
نفریا.
نفریا، فرمودید دورتان بگردم؟
بله...
وقتی معجونی به دستتان برسد که تابحال به چشم و گوش، ندیده و نشنیده باشید، چه میکنید؟
دنبال فردی میگردیم که در موردش به ما اطلاعاتی دهد؟
درست است! طبق نقشهی ما،
آن زن به پیشگاه ماهرترین و امینترین معجونسازی رفت که میشناخت، درست است؟
بدینسان بود که ما نفریا را شناخته و با او ارتباط برقرار کردیم.
که اینطور! پس این دلیل اصلیاش بود!
گویا بالاخره متوجه شدی.
چقدر خوب ماله کشیدم!
آیزن-ساما، شما همیشه تدابیری میاندیشید که
گویا همیشه دو تا سه گام از باقیِ افراد جلوتر هستید؟
البته. ما فرمانروای مقبرهی بزرگ نازاریک، آینز اول گون هستیم!
-لوپسریگینا. -بله.
مهمترین فردِ آن روستا ، نفریا است.
و نفر مهم بعدی، کسی است که
قلب او را به دست خود دارد و نفریا را پابند روستا کرده است، انری اموت.
و آخرین نفر، مادربزرگ نفریا، لیزی است.
باقی افراد به چپِ ما هم نیستند، ولی از آن سه باید به هر قیمتی که شده محافظت شود.
بله!
خب، لوپسریگینا. حالا که از نقشهی ما باخبری، اجازهی شکست نداری.
-شیرفهم شد؟ -البته!
خوب است. حالا برو.
وظیفهات را به نحو احسن به انجام برسان!
اطاعت!
میبخشید.
قربون آینز-ساما برم که انقدر باحاله!
خفه شو.
ای بابا. درسته که آینز-سامای من خیلی باحاله. ولی اون بیخود میکنه انقدر کیف میکنه
اشکال نداره.
آورا، درمورد غول مشرق و مار جهنمی مغرب چه میدانی؟
بله.
چیزه، با عرض پوزش هیچ اطلاعی درمورد چنین هیولاهایی ندارم.
همهی جنگل را برای پیدا کردن دشمنهای نیرومند زیر و رو کردم ولی چنین موجوداتی پیدا نشد که نشد.
چیزی در سطح هاموسکه اصلا قوی به حساب نمیاد.
شاید ندیدی و از کنارشان گذشتی.
برم از بین ببرمشان؟
سه چهار عدد از حیوانات دستآموزم را میفرستم کار بسیار راحتیاست.
بسیار حوصله سربر است.
غول مشرق و مار جهنمی مشرق،
میخواهم شخصا شاهد باشم چه هیولاهایی هستند.
ببینیم آیا میتوانیم همزمان لوپسرگینا را نیز بیازماییم.
خانهی غول مشرق باید درست پیشِ رو باشد.
که اینطور.
خب، چطور باید از شر نخودمغزهایی که جرات مقابله با شمارا کردهاند، خلاص شویم؟
در ابتدا، با آنها گفت و گو میکنیم.
ها؟
اگر غول مشرق و مار جهنمی مغرب هیولاهایی باشند که
در یوگودوراشیل وجود نداشته باشند، میخواهم آنها را زنده بگیرم.
آینز-ساما شما بسیار دل رئوف و مهربانی دارید.
ج- جدا؟
ما تنها برای افرادی که لیاقت دارند و برای آنهایی که اهل نازاریک هستند مهربانیم.
تنها در صورتی که وجودشان مثل هاموسکه باشد، شاید مقدار اندکی ارزش داشته باشند.
هر فرصتی را غنیمت شمار، درست است؟
یعنی هاموسکه انقدر با ارزش است؟
بله. ثابت کرده که حیوان آزمایشگاهی به دردبخوری است.
منظورتان آموزش لیزارد من ها است؟ لیزادرمن= مردان مارمولکی
بله. دستور دادم تا با یک دثنایت تمرین کند تا آن به یک جنگجو تبدیل شود.
دارم میسنجم که آیا ممکن است چنین موجوداتی به سطح کلاس یک جنگجو برسند یا نه.
اگه یه دثنایت بتونه به سطح کلاس یک جنگجو ارتقا پیدا کنه،
قدرت مانور جنگی نازاریک رو چندین برابر میکنه.
خب، چشمام آب نمیخوره که این اتفاق بیافته.
ولی درمورد هاموسکه مطمئن نیستم.
اگه یکی مثل اون برای مقایسه داشتیم خیلی خوب میشد.
آینز-ساما، اتفاقی افتاده؟
هوم؟ نه. چیزی نیست.
در دریای افکارم غرق بودم. نگران نباش.
آهان پس اینطور.
خیلی لاغرهها. یعنی کمر بچهها انقدر باریک بود من نمیدونستم؟
چـ چی شده آینز-ساما؟!
اه، چیزه. داشتم فکر میکردم که چه کمر باریکی داری.
خوب غذا میخوری؟
بـ بله. همانطور که دستور فرموده بودید روزی سه وعده بدون تاخیر خورده میشه!
اوهوم که اینطور. خوب غذا بخور.
چشم! خوب غذا میخورم و حسادت شالتیر را در میآورم!
بالاخره، دیر یا زود شماها هم دنبال روابط با دیگران میرین...
عه؟ نه هنوز برای بنده خیلی زوده آینز-ساما. من تازه ۷۰ سالم تموم شده!
اوه بله. برای یک دارک الف، شما هنوز بچه تشریف دارید!!! دارک الف= الفِ سیاه
خب، در نازاریک، کدام فرد را دوست داری آئورا؟ چه مدل فردی را میپسندی؟
من بیشتر از همه شما را دوست دارم آینز-ساما.
از شنیدن این حرف خیلی خوشحالم.
خب، شما چه کسی را بیشتر دوست دارید آینز-ساما؟
هوم؟ من هم دوستت دارم آئورا جان.
پرورش احساسات در کودکان، بود آره؟
اگه این جا یه مدرسه واسه دارک الفها باشه آئورا و ماره رو بفرستم اونجا؟
آ-آینز-ساما!
چه شده؟ صدایت بلند بود.
شـ شرمنده.
نیازی به غذرخواهی نیست.
درضمن، درمورد آیندهات...
آیندهام فرمودین؟!
آه بله. اگر در آینده، به پستمان کشوری پر از دارک الف خورد
تورا همراه خودم میبرم.
عه؟ آه بله بله! چنین آیندهای مثلا.
اطاعت میشود. حتما همراهتان خواهم بود.
راستی، تقریبا به مقصدمان رسیدیم، آینز-ساما.
آئورا، میتوانی حیواناتی که همراهت آوردهای، همین اطراف داشته باشی؟
بله! بچهها، بریم!
چقدر مضحک آئورا. گویا از چیزی که تو داشتی میساختی، کپی گرفته اند.
آینز-ساما، آنجا لانهشان است.
هیچ نگهبانی نیست. چقدر بیدقت!
No comments yet. Be the first to leave one.