The Dunwich Horror

The Dunwich Horror

Shkarko Titrat Farsi Persian

Informacioni i lëshimit

The Dunwich Horror 1970 OAR 1080p BluRay H264 AAC translated 2026
Një Komentar nga Don Milo

Etiketat

bluray
Publikuar më: 2026-02-11
Shkarkime: 45
Dëgjim i Dëmtuar: No

Pamje paraprake e titrave në Farsi Persian

200 rreshtat e parë.

‏‫وای خدای من!‬

‏‫سخنرانی‌تون عالی بود دکتر.‬

‏‫آره، بهترین سخنرانی سال بود.‬

‏‫مواظب باش، این همه تعریف ممکنه‬ ‏‫یه دکتر پیر رو هوایی کنه.‬

‏‫و حالا، اگه ممکنه کتاب "نکرونومیکون" رو...‬

‏‫به کتابخونه برگردونین،‬

‏‫منم در اولین فرصت میام اونجا.‬

‏‫دکتر، یادتون نره که برای شام‬ ‏‫میایم دنبالتون.‬

‏‫منم حتماً میام.‬

‏‫تو هم حسابی مراقب اون کتاب باش.‬

‏‫می‌دونی، بعضی از حرفایی که زد...‬

‏‫یه جورایی بدجور ذهنم رو درگیر کرد.‬

‏‫مسخره‌ست.‬

‏‫نه، نه. می‌فهمم چی میگی.‬

‏‫مخصوصاً اون آدمای ترسناک...‬

‏‫و بعضی از کارایی که می‌کردن.‬

‏‫می‌تونی بلندش کنی؟‬

‏‫میشه قبل از اینکه بذاریش سر جاش،‬ ‏‫ببینمش؟‬

‏‫تو همیشه همین‌طوری یهو‬ ‏‫میای بالای سرِ آدم؟‬

‏‫اوه، چقدر زود می‌ترسی.‬

‏‫واقعاً دلم می‌خواد یه نگاهی به اون کتاب بندازم،‬

‏‫نکرونومیکون.‬

‏‫خب، این غیرممکنه.‬

‏‫من از راه خیلی دوری اومدم.‬

‏‫کتابخونه داره تعطیل میشه.‬

‏‫بیخیال، فقط ۵ دقیقه وقت بده.‬

‏‫اصلاً حرفش رو هم نزن!‬

‏‫یه لحظه صبر کن.‬

‏‫فکر نمی‌کنم ضرری داشته باشه.‬

‏‫دیوونه شدی؟‬

‏‫اوم، چرا نمی‌بریش اون تو؟‬

‏‫ممنونم.‬

‏‫تو حتماً عقلت رو از دست دادی.‬

‏‫اوه، طوری نمیشه. حواسش به کتاب هست.‬

‏‫حواسش هست؟‬ ‏‫اون کتاب بی‌نهایت باارزشه.‬

‏‫انقدر نگران کتاب نباش.‬

‏‫به چشماش دقت کردی؟‬

‏‫واقعاً چشمای فوق‌العاده‌ای داره.‬

‏‫نانسی، داری چیکار می‌کنی؟‬

‏‫داری نایاب‌ترین کتابِ دکتر رو...‬

‏‫میدی دستِ اولین خُل و چلی که از راه رسیده.‬

‏‫خب، آخه... من... بهش اعتماد دارم.‬

‏‫"یاگ-سوثوت...‬

‏‫"همان دروازه‌ای‌ست که قلمروها در آن به هم می‌رسند.‬

‏‫"تنها آنان که از آن سو می‌آیند، می‌توانند‬ ‏‫آن را تکثیر کرده و به کار بندند.‬

‏‫"یاگ-سوثوت، کلید است.‬

‏‫"و با باز شدنِ دروازه، قدیم‌یزدگان خواهند بود...‬

‏‫"گذشته، حال، آینده... همه یکی هستند.‬

‏‫"قدیم‌یزدگان با وقار و اصالتی کهن گام برمی‌دارند...‬

‏‫"بی‌بُعد و نادیدنی..."‬

‏‫"قدیمی‌ها در اعصار دور نفوذ کردند...‬

‏‫"و باز هم نفوذ خواهند کرد..."‬

‏‫کتاب رو بدید، لطفاً.‬

‏‫کتاب رو بدید، لطفاً.‬

‏‫اوه، نیازی نیست ناراحت بشید.‬

‏‫فقط داشتم می‌خوندمش.‬

‏‫اصلاً خبر دارید این جلد چقدر می‌ارزه؟‬

‏‫این کتاب تک و منحصربه‌فرده.‬

‏‫البته، یک نسل قبل،‬

‏‫یک نسخه‌ی دیگه هم وجود داشت...‬

‏‫در ۴۰ مایلیِ اینجا.‬

‏‫مرد جوان، من با دان‌ویچ آشنام.‬

‏‫می‌دونم.‬

‏‫مقاله من درباره‌ی 'اولیور ویتلی' رو خوندید؟‬

‏‫او مرد بزرگی بود.‬

‏‫اون‌ها دارش زدن.‬

‏‫اون‌ها یه مشت احمق بودن.‬

‏‫کی می‌تونه با اطمینان بگه؟‬

‏‫من ویلبر ویتلی هستم،‬

‏‫نتیجه‌ی اولیور.‬

‏‫پس می‌دونید من کی هستم.‬

‏‫دکتر هنری آرمیتاژ.‬

‏‫بله. از دیدن یک ویتلی خوشحالم.‬

‏‫ممنونم.‬

‏‫دکتر؟‬

‏‫اوه، کاملاً معلومه‬

‏‫چرا شما دوتا دختر این‌طور‬ ‏‫مجذوبش شدید.‬

‏‫از ملاقات با این مرد جوان‬ ‏‫خیلی خوشحالم.‬

‏‫ما علایق مشترکی داریم.‬

‏‫در واقع، دوست دارم بیشتر با شما صحبت کنم.‬

‏‫ممکنه چیزهای زیادی از هم یاد بگیریم،‬

‏‫این‌طور فکر نمی‌کنید؟‬

‏‫شاید در مورد دان‌ویچ؟‬

‏‫دکتر آرمیتاژ، شاید دان‌ویچ‬ ‏‫در نظر شما‬

‏‫فقط یک شهر کوچک معمولی باشه.‬

‏‫مردم دان‌ویچ هم‬ ‏‫مثل بقیه هستند.‬

‏‫فقط در این مورد روراست‌ترند.‬

‏‫شما انسان رو موجودی‬ ‏‫نسبتاً تیره و تار می‌بینید.‬

‏‫بله. چرا که نه؟‬

‏‫به اطرافت نگاه کن.‬

‏‫می‌بینی که واقعیت چیه.‬

‏‫ترس، و آدم‌های وحشت‌زده‌ای که‬

‏‫هر چیزی رو که نفهمن، نابود می‌کنن.‬

‏‫دیره. من دیگه باید برم.‬

‏‫دکتر آرمیتاژ، اجازه می‌خوام‬

‏‫روی کتاب 'نکرونومیکون' مطالعه کنم.‬

‏‫به چه علتی، آقای ویتلی؟‬

‏‫خب، من محقق علوم غریبه هستم.‬

‏‫و اون کتاب مثل یک کتاب مقدسه.‬

‏‫مقایسه‌ی نسبتاً ناپسندیه.‬

‏‫نه، واقعاً نه.‬

‏‫کافی نیست بگم این کتاب جایگزین‌ناپذیره؟‬

‏‫نه. تو می‌ترسی.‬

‏‫ترس؟ شاید.‬

‏‫در دوران باستان، می‌گفتن اون کتاب...‬

‏‫دروازه‌های یه بُعد دیگه رو باز می‌کنه،‬

‏‫به روی نژاد دیگه‌ای از موجودات.‬

‏‫من این باورها رو قبول ندارم،‬

‏‫و نه کاملاً درکشون می‌کنم.‬

‏‫با این حال، اون‌قدر درباره چیزای عجیب می‌دونم‬

‏‫که بهشون نخندم.‬

‏‫لازم نیست بگم که حسابی مراقبش هستم.‬

‏‫متأسفم، اصلاً برام مقدور نیست‬

‏‫کتاب رو از دستم خارج کنم.‬

‏‫برای تحقیقات خودم بهش نیاز دارم.‬

‏‫دکتر آرمیتاژ، کتاب رو بهم امانت می‌دید؟‬

‏‫خیر، نمی‌دم.‬

‏‫این حرف آخرتونه؟‬

‏‫بله.‬

‏‫بذار یه بخشی از اونو من حساب کنم.‬

‏‫اوه، این چه حرفیه.‬

‏‫ماشین نانسی اینجاست.‬

‏‫می‌رسونمت به هتل.‬

‏‫ممنون.‬

‏‫شب‌بخیر.‬

‏‫شب‌بخیر.‬

‏‫آقای ویتلی.‬

‏‫شاید دوباره همدیگه رو دیدیم.‬

‏‫شاید.‬

‏‫فکر کنم یه جورایی شبِ خوبمون رو خراب کردم،‬

‏‫ولی نمی‌تونم آدمای پُرافاده رو تحمل کنم.‬

‏‫فکر کنم منظورت رو کاملاً رسوندی.‬

‏‫می‌دونی تا کی قراره توی شهر بمونه؟‬

‏‫آخرین سخنرانی‌ش دوشنبه هفته آینده‌ست.‬

‏‫دوشنبه.‬

‏‫فقط ۳ روز دیگه مونده.‬

‏‫دلم می‌خواست یکی از سخنرانی‌هاش رو بشنوم.‬

‏‫اون‌قدر اینجا نمی‌مونی؟‬

‏‫نه. امشب باید برگردم دانویچ.‬

‏‫راستش دیگه باید راه بیفتم،‬

‏‫وگرنه از اتوبوس جا می‌مونم.‬

‏‫اتوبوست ساعت چنده؟‬

‏‫۹:۱۵.‬

‏‫۹:۱۵؟ همین الان از دستش دادی.‬

‏‫لعنتی.‬

‏‫تا فردا صبح دیگه اتوبوسی نیست.‬

‏‫خب، من می‌تونم برسونمت.‬

‏‫اوه، خیلی دیره. نمی‌تونم بذارم این کار رو بکنی.‬

‏‫نه، واقعاً. یعنی، خودم دوست دارم این کار رو بکنم.‬

‏‫خیلی خب، عالیه.‬

‏‫فقط یکی دو مایل دیگه مونده، نانسی.‬

‏‫امیدوارم. بنزین‌مون داره تموم می‌شه.‬

‏‫آخیش، نجات پیدا کردیم.‬

‏‫ساعتِ کارمون تموم شده.‬

‏‫اوه، نمی‌شه یه ذره بنزین بهم بدین؟‬

‏‫باشه. چقدر؟‬

‏‫لطفاً پرش کنین.‬

‏‫در خدمتیم با لبخند.‬

‏‫بگو ببینم، تا شهر چقدر راهه؟‬

‏‫اوه، از اون‌وره.‬

‏‫ولی ما همین‌جا می‌پیچیم.‬

‏‫متأسفم. می‌خواستم «دانویچ» رو ببینم.‬

‏‫طوری نیست.‬

‏‫شب‌ها چیز زیادی برای دیدن نداره.‬

‏‫تازه، توی شهر همه چی‬ ‏‫خیلی زود تعطیل می‌شه.‬

‏‫۱ دلار!‬

‏‫۱ دلار؟ من گفتم پرش کنین.‬

‏‫۱ دلار!‬

‏‫نمی‌خوای شیشه رو تموم کنی؟‬

‏‫عجب، من هیچ‌وقت نمی‌تونم‬ ‏‫به همچین رفتاری عادت کنم.‬

‏‫اونا از همون روزی که به دنیا اومدم‬

‏‫با من همین‌طوری رفتار کردن.‬

‏‫هیچ‌وقت عوض نمی‌شن.‬

‏‫هنوز همون احمق‌های ترسو و‬

‏‫خرافی هستن.‬

‏‫این حتی از چیزی که گفتی هم عجیب‌تره.‬

‏‫دوست داری بیای تو‬ ‏‫و داخل رو ببینی؟‬

‏‫اوه، نه، نه. خیلی دوست دارم،‬

‏‫ولی واقعاً باید برگردم.‬

‏‫فقط یه چیزی بنوش... یا یه فنجون چای.‬

‏‫واقعاً نباید بمونم.‬

‏‫خواهش می‌کنم.‬

‏‫باشه.‬

‏‫خب؟‬

‏‫نظرت چیه؟‬

‏‫والا، نمی‌دونم چی بگم.‬

‏‫خوشحالم که به نظرت جالب میاد.‬

‏‫یه فنجون چای میل داری؟‬

‏‫لطفاً.‬

‏‫بسیار خب.‬

‏‫راه طولانی‌ای بود.‬

‏‫اگه می‌خوای یه دست و رویی بشوری،‬

‏‫حموم دقیقاً پشت اون دره.‬

‏‫ممنونم.‬

‏‫ویلبر!‬

‏‫ویلبر!‬

‏‫ایشون پدربزرگمه.‬

‏‫می‌خوام باهات حرف بزنم.‬

‏‫تازه می‌خواستیم چای بخوریم.‬

‏‫وقتی تموم شد می‌بینمت.‬

The Dunwich Horror subtitles in other languages

Komentet

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left