The first 200 lines.
امیلی دیکنسون در سال هزار و هشتصد و سی در امهرست ماساچوست به دنیا آمد
تمام دوران زندگیش را در خانه ی پدرش گذراند
تا لحظات پایانی عمرش به سختی اتاق خود را ترک کرد
گذشته از چند شعر ناشناس از او شعری منتشر نشد
.وقتی از دنیا رفت،اشعارش کشف شدن
بعضی از عجیب ترین و فوق العاده ترین اشعاری که تا به حال نوشته شده است
نزدیک به دو هزار شعر در صندوقی مخفی شده بودن
!امیلی
!امیلی،بیدار شو
.باید بری از چاه آب بیاری
! ساعت چهار صبحه لیوینیا
دارم می نویسم
مادر گفت مجبوری دیروز من انجامش دادم
چرا آستن انجامش نمیده؟
.آستن پسره
لعنت به این زندگی نامرد
اینستاگرام @comedy_club_farsi
::..کانال تلگرام هوادارن هیلی استاینفلد..:: @HaileeSt_Team
ترجمه از Soheil_HAIZ
من از برای مرگ متوقف نخواهم شد
...توقف
.یک ساعت پیش به آب نیاز داشتیم
کجا بودی؟
امیلی، این سطل ها که نصفش خالیه
.گذاشتی همش بریزه
.واقعاً دختر بی مصرفی هستی
نمیشه خدمتکار بیاریم؟
.مگه از رو جنازه ی من رد بشی
.ما شش تا اسب داریم فکر کنم بتونیم خدمتکار بیاریم
بیا وینی واست گل چیدم
واسه من؟
وقتی پدرت با من ازدواج کرد
.گفتم بهترین زن خانه دار کل همپشایر نصیبش شده
.نه، کل نیو انگلند
ترجیح میدم دستام از کار زخم شه تا اینکه خدمتکار بیارم
و شما دختر ها رو جوری تربیت میکنم که درست مثل من شید
...من نمیخوام
روزی زن خانه دار خوبی میشی امیلی دیکنسون
.حالا،باید بری آماده شی
.یه آقا قراره بیاد تو رو ببینه
یه آقا؟
!مامان،نه
این مرد میتونه همسره تو باشه
.چه عاشقانه
مثل دفعه ی قبل از اون کار ها نکن
بهش یه هدیه دادم
یه موش مُرده انداختی رو خشتک مرد بیچاره
.آره
مثل یه گربه
.شما گربه نیستی،امیلی
.نه
...متاسفانه من یه زنم
.اون شیرینی ها برای خواستگاره
چرا من خواستگار ندارم؟
چون من نمیخوام شوهرت بدم تو کار خونه خیلی خوبی
فقط واسه این که میتونم آب بیارم !باید بتُرشم
.زندگی عادلانه نیست،لیوینیا
.سلام
.امیلی،اینطوری نکن
.سلام،امیلی
بی خیال
.جرج
.سلام
با دخترم آشنا شدین؟
مامان این جرجه با آستن تو کلاس ادبی هستن
.همیشه همو می بینیم
خب،داشتم به جرج میگفتم که
قراره چه همسر خوبی باشی
این که چقدر دقیق و سخت کوش هستی .در تمام وظایف خودت
آره،حرف ندارم من
درست بشین
جرج یه لحظه میای بیرون اختلاط؟
حتماً- عالیه-
مامان ما میریم بیرون یه وقت نیای جاسوسی
.بله
میدونی من با تو ازدواج نمیکنم،درسته؟
هرگز نگو هرگز،امیلی
همونطور که تو شعرت نوشته بودی "من با غیرممکن به مبارزه می ایستم"
.ایول
عاشق وقتی هستم که مردم منو نقل قول قرار میدن
چرا با من ازدواج نمیکنی؟
تو درک نمیکنی من با هیچکس ازدواج نمیکنم
.مادرت که اینطوری نگفت
تو این دنیا تنها یک هدف دارم
.و اون اینه که یه نویسنده ی بزرگ بشم
یه شوهر جلوی این کار رو میگیره
ولی من نه
.الان اینطوری میگی
.ولی کم کم نظرت عوض میشه
.من دیوانه وار عاشقت هستم
بد شد- پای کس دیگه ای در میونه؟-
.آره،راستشو بخوای
بگو کیه؟ خودم می کُشمش
.نمیتونی بکشیش
.اون خوده مرگ
چی؟
من عاشق مرگ هستم
هر شب منو با كالسكه ی خودش میگردونه
.یه مرد با وقار
.مثل چی جذاب
.خیلی عجیب غریبی تو
چرا اینقدر واسم جذابی؟
.هر کاری بخوای میکنم
.خب،یه کار هست که میتونی بکنی
.جون بخواه
هنوز ویرایشگر روزنامه هستی،درسته؟
.همکار ویرایشگر
.ولی آره
.ازت میخوام اینو نشر بدی
!وای
باشه،بالاخره بهم اجازه میدی شعرتو تو روزنامه چاپ کنم؟
...مطمئن نیستم آمادس یا نه، ولی
چه زمان بندی عالی تو چاپ جدید یه جای خالی داریم
واقعاً؟- میتونم اینو چاپ کنم-
.فردا واسه چاپ میره
فردا،واقعاً؟- آره-
.همه امیلی دیکنسون رو خواهند شناخت
.باشه ولی،صبر کن
چی شده؟
.اسممو چاپ نکن
چرا نه؟
چون پدرم خواهان نشر ادبی زنان نیست
.بی خیال
دیوونگیه
.تو نابغه ای امیلی .باید اینو قبول کنه
نمیتونی بنویسی منبع ناشناس؟
.نه،راه نداره
.تو لایق اعتباری
.و باید جلوی پدرت وایسی
میدونی چیه؟
.انجامش بده،انجامش بده
.چاپش کن ،با اسمم و همه چیز
.ممنون،جرج
.شما جون بخواه،بانو دیکنسون
.فاجعه بود
.بله،امیلی
.دوباره خرابش کردی
خرابش نکرد .دیدم دارن همو میبوسن
میبوسن؟
خدای من،تو چه مشکلی داری؟
تو خودت منو سمت این مرد ها میندازی
.من سمت کسی ننداختمت
.همینطوره،تحقیرآمیزه
منو به یه مرد که زنش مُرده یا فلج میندازی هر کسی که بخواد منو ببره
.تمام شهر امهرست میدونن چقدر میخوای از شرم خلاص شی
این سر و صدا ها برای چیه؟
.مادر سعی داره منو از سر این خانواده باز کنه
من وقتی هجده سالم بود ازدواج کردم،امیلی برای تو دیگه وقتش رسیده
منظورت اینه از این خونه برم؟
بله وقتی دختری ازدواج میکنه .همین اتفاق می افته
چرا شوهر کردن من واسه کسی مهم نیست؟
.تا جایی که من میدونم امیلی مجبور به ازدواج با هیچکس نیست
ممنونم،بابا
خدایا،خوبه حداقل یه نفر نمیخواد منو از خونه بندازه بیرون
پس میخوای برای همیشه تو این خونه بمونه؟
و کاری نکنه؟- من خیلی کارا میکنم-
مثلاً چی؟
!این لونه های پرنده رو من پیدا کردم
خیلی خب خانم ها وقت رفتنه
.که من بتونم در آرامش روزنامه بخونم
.بسیار خب
.دیگه وقتش شده برگردیم آشپزخانه
دختر ها همراهم بیاین
مجبورم؟
.این رفتار درستی نیست،بانوی جوان
من فقط نمیخوام بیست و چهار ساعته .کار خونه کنم
و به جای اون چیکار کنی؟
.میشینم و...فکر میکنم
.بزار استراحت کنه، مادر
مشکلی نیست
.ممنون،پدر
.قهرمان من
دوست داری طرف اونو بگیری،نه؟
پشیمون میشی،اون دختر سرکشه
حتی نمیدونه چطور مثل یه بانوی جوان رفتار کنه
.و این خانواده رو نابود میکنه
چه خبرا،آبجی؟
خبر خاصی نیست داداش .همینطوری نشستم
.شنیدم به یه خواستگار دیگه هم نه گفتی
آره،تفاهم نداشتیم
.خب حرف از ازدواج شد منم خبر هایی دارم
چه خبری؟
...از سو خواستگاری کردم
.بله رو گفت
!بله
!آره
چی؟
!نمیتونی با سو ازدواج کنی
چرا که نه؟- آستن،اون بهترین دوست منه-
ببین امیلی نمیخواد دیوونه شی
.الان وقتش نیست
.خواهر سو،مری مُرده
چی؟
.ولی اون از همه سالم تر بود
میدونم،یهویی حصبه گرفت و مُرد .درست مثل بقیشون
.خدای من،بیچاره سو
آره،پس به موقعیتی که داره احترام بزار
لازم نکرده تو بگی به بهترین دوستم احترام بزارم
.به زنی احترام بزار که قراره همسر من باشه
من از برای مرگ متوقف نخواهم شد
No comments yet. Be the first to leave one.