The first 200 lines.
«مادامِ دی...» زنی بسیار باوقار، اشرافی و زبانزد خاص و عام بود
گویی سرنوشتش این بود که زندگیِ بیدردسر و دلپذیری داشته باشد
شاید هرگز اتفاقی نمیافتاد
اگر پای آن جواهرات در میان نبود
کاش لااقل هدیهی ازدواجمان نبودند
چه باید بکنم؟
اگر مادرم اینجا بود، حتماً راهی پیش پایم میگذاشت
با اینها هم ۲۰ هزار فرانک جور نمیشود
از پوستهایم نمیتوانم دل بکنم
خیلی دوستشان دارم
برای این کار باید لباسی ساده بپوشم
وای، خدای من
هیچوقت اینقدر به آن احتیاج نداشتم
این یکی را میپسندم
حاضرم بمیرم اما این را از دست ندهم
صلیبم؟
نه، این صلیب را خیلی دوست دارم
از اینها کمتر از بقیه خوشم میآید
بالاخره مالِ خودم هستند، هر کاری دلم بخواهد با آنها میکنم
بروید داخل
لوئیز
موفق باشی. ممنون، دایه
پس صبحانهتان چی؟
کنتس امروز چه سحرخیز شدهاند
چشم روی هم نگذاشتم
کنت بیدارند؟ اگر بیدار بودند، زنگ میزدند
بهشان بگو مجبور شدم بروم بیرون. تا میتوانی سربسته حرف بزن
قدیسِ عزیز، کاری کن که آنها را بخرد
جبران میکنم
آمین
چهار سنت
با موسیو رِمی کار دارم. بله، مادام
کنتس! باید با شما صحبت کنم
اول باید قول بدهید به کسی چیزی نگویید
شما خانمها هستید که آقایان را مشتریِ ما میکنید
رازداری بخشی از حرفهی ماست
همین انتظار را هم داشتم
بفرمایید بنشینید، مادام
راستش موضوع این است که
بدهی بالا آوردهام. شما؟ بدهی؟
میدانید که خیلی خرج میکنم
همه این را میدانند. بیش از حد
هیچوقت بیش از حد نیست
در حال حاضر از نظر مالی در مضیقه هستم
و به فکرم رسید که بفروشم
این گوشوارههای الماس را
شما بهتر از هر کسی ارزششان را میدانید
مخصوصاً چون خودم آنها را به همسرتان فروختم
درسته
نباید نگاهی به گوشوارهها بیندازید؟
میخریدشان، نه؟
باید در موردش فکر کنم
فکر کنید؟ اما وقت ندارید
همین الآن پولش را لازم دارم
مادام
خدای من
ژِروم
ای وای! چی شده؟
چی شده؟ نگاه کن
مادام؟
زیاد نگاه نکن
یک کاری بکن
ای بابا. چه اتفاقی افتاده؟
وحشتناک است
بیا، این حالت را بهتر میکند
آه، بله
ممنون، موسیو رِمی. چه حالی داری؟
الآن بهترم
البته، یک جوری با هم کنار میآییم
پس تمام است؟
بله حتماً، مادام
قضیه تمام است
این مبلغ به نظرتان منصفانه است؟
من کسی نیستم که از انصاف و منطق دم بزنم
اما مبلغ خوبی به نظر میرسد. توافق کردیم
پس میفرستمش... فردا ساعت پنج
ببخشید... به من مربوط نیست
اما به همسرتان چه خواهید گفت؟
یک فکری میکنم. آن را بگذارید به عهدهی خودم
برویم خانه، لطفاً
چشم، مادام
خدانگهدار، کنتس
گوشوارههایم نیستند
مادام امشب آنها را نینداخته بودند
گوشوارههایم حتماً جایی افتادهاند
امشب همراهت نبودند. زودتر متوجه شدم
اشتباه میکنی. بین اینها و زمردها، اینها را انتخاب کردم
امکان ندارد هر دو را با هم گم کرده باشی
شاید در دستت گرفته بودی که توی کالسکه بیندازی
نه، مطمئنم
با اجازهتان
به همسرم بگو میروم کالسکه را بگردم
از این طرف، قربان
نه
خب؟ دارم میآیم
عجله کن
آمدم
بگویید ببینم. چیزی گم کردهاید؟
دوست عزیزم، اینطوری چهار دست و پا دنبال چی میگردی؟
دنبال آن ۱۵ هزار فرانکی که بهم پس دادی
پس دادی، نه؟
فقط کمی زمان لازم دارم. بدجور توی مخمصه افتاده بودم
حدس میزدم
عصر بخیر. بهزودی میبینمت. مطمئنی؟
عالی است، نه؟ بینظیر است
دنبال چیزی میگردید؟
نه، هیچچیز
همسرم گوشوارههای قلبیشکلِ الماسش را گم کرده
نه
بین دو پردهی نمایش پیش شما آمده بود
پس ممکن است همینجا گمشان کرده باشد
ساکت
دفعهی دیگر از جایم بلند نمیشوم
باورم نمیشود! شاید توی اتاقش باشد
خدای بزرگ، چه بدشانسیای
امروز بعدازظهر همین را گفتم
چهارِ خشت و دو تا هفتِ سیاه یعنی فقدان بزرگ
از اینی که هستم عصبیترم نکن
فکر نمیکردم به این زودی اتفاق بیفتد
اما وقتی خشت قبل از هفت آمد، باید میفهمیدم
ساکت باش
خودش و فال ورقش
گفتم که میخواهم از همه بازجویی کنم
بقیه کجا هستند؟ دارند بیدار میشوند
من برای آشپزی استخدام شدم
نه برای پیدا کردن گوشواره
پیش من بمان. من از او میپرسم
کی شما را تا خانه همراهی کند؟ مارسل یا من؟
شاید هر دو. خب؟
هنوز هیچی. در کافه آنگله میبینمتان؟
نه، شام را در خانه میخوریم. شب بخیر
چرا؟ همهی دوستان منتظرند
هواخواهانت کلافهام میکنند
تکتکشان کسلکنندهاند، با هم که باشند تحملناپذیر میشوند
تیمسار؟
موسیو دو پارامر از شما سؤالی دارند
بپرسید. عاشق سؤالم
ایشان احساس میکنند موقع گشتن دنبال آن گوشوارهها
نگاه ناخوشایندی به همسرشان انداختهاید
یعنی شک کردم که او دزدیده؟ نه، تا این حد زیادهروی نمیکنم
خوبه
به او بگویید باید همسرِ کمتر زیبایی انتخاب میکرد
و من هم بارها مچش را حین تماشای همسرم گرفتهام
مسلماً او هرگز به دزد بودن همسر من شک نکرده
تیمسار، همانطور که به همسرتان گفتم، نگران نباشید
اگر لازم باشد برای پس گرفتن جواهرات پای پلیس را وسط میکشیم
حتماً این کار را بکنید. روی من حساب کنید
شب بخیر
سرقت در تماشاخانه
آن مقاله را بده به من. چشم، پدر
و جواهرات را. چشم، پدر
کلاهم را بیاور. چشم، پدر
و عصایم را
چشم، پدر
آمدم، پدر
بفرمایید، پدر. کیف را بده
این ماجرای دزدی خیلی بد است. ممکن است اعتبار مغازه را نابود کند
سلام مرا به ایشان میرسانید؟
چی؟ دلت یک سیلی آبدار میخواهد؟
تیمسار کسی را نمیپذیرند. جلسهی بسیار مهمی دارند
چیزی که من میخواهم بگویم هم خیلی مهم است
برای شما؟ نه، برای ایشان
بسیار خب، ولی ایشان باید ساعت هشت بروند
موسیو رِمی. راهنماییشان کنید داخل
دوباره آمدهاید وسوسهام کنید؟
نه تیمسار، متأسفم که این را میگویم
هرگز در چنین شرایط دشواری
آن چیست؟
در چنین موقعیت سختی قرار نگرفته بودم
متأسفم اما وقت ندارم در ناراحتیتان شریک شوم
متأسفانه مجبورید
اوه؟
قبل از اینکه مزاحمتان شوم... شُدید
یا بدتر از آن، جریحهدار کردن غرورتان
باید از شما بخواهم
این مدل جدید ۹۰ میلیمتری است
باید از شما بخواهم نهایت رازداری را به خرج دهید
باز هم رازداری؟
موضوع دربارهی کنتس است. چی؟
ایشان دیروز اینها را برای من آوردند
گوشوارههای قلبیشکل الماس
چی گفتی؟
باورم نمیشد که بخواهند بدون اطلاع شما آنها را بفروشند
بفروشند؟
فکر کردم با خریدنشان
موسیو رِمی، چه میگویید؟
فکر کردم دارم در حقِ هر دوی شما لطف میکنم
متوجه نمیشوم. من گاهی در حق دیگران لطف میکنم
اما اجازه نمیدهم دیگران در حقِ من لطف کنند
سیاستِ خوبیه
امروز صبح که حرفِ سرقت را شنیدم
دیگر کلمهای نگو
واقعاً با آمدنِ فوریتان به من لطف کردید
بیا تو
و باید از شما تشکر کنم
لطفاً صورتحساب را برایم بفرستید
و البته وقتی را که امروز اینجا تلف کردید هم حساب کنید
اصرار دارم
بفرمایید
ممنون
No comments yet. Be the first to leave one.