The first 200 lines.
‐ زیگموند فروید میگفت هدف رویاهامون اینه
که تمایلات غریزی خاصی رو ارضا کنه
که جامعه اونها رو نامقبول میدونه.
مثلاً، به جای کشتن پدری ظالم
که تحملش خیلی وحشتناکه،
خواب میبینیم که رئیسمون رو از پنجره پرت میکنیم بیرون.
فروید معتقد بود که ذهن اغلب رویاهامون رو تغییر میده
تا احساسات قوی رو دور نگه داره.
و با احساسات کمتر،
یه آدم میتونه پاشه، بره سر کارش و شهروند خوبی باشه.
فرق ماها تو اوز اینه که
ما خواب نمیبینیم که رئیسمون رو پرت کنیم بیرون.
ما واقعاً این کار رو میکنیم.
‐ خب، آلوارز.
کار کی بود؟
‐ کاش میدونستم.
‐ ندیدی کی با چاقو زد بهت؟
‐ نه، همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد، میدونی؟
‐ پس فکر کنم تحقیقاتم تموم شد.
‐ آره، واقعاً داری از ناراحتی دق میکنی، نه؟
‐ مرد
من دکتر نیستم، ولی
تو این مدت، زخمهای چاقوی زیادی دیدم
اگه اون چاقو
یه چهارم اینچ دیگه به چپ رفته بود،
الان دیگه این مکالمه رو نداشتیم.
‐ یه چهارم اینچ؟
جوک که نمیگی؟
‐ نه، شوخی نمیکنم.
حدس میزنم شانس آوردی، نه؟
‐ منو میفرستی برگردم انفرادی؟
‐ نه، نه، نه. ببین،
هیچ کس رو دوست ندارم بیشتر از تو ببینم که تو انفرادی بپوسه،
ولی نظرم اینه که میفرستمت برگردی اِم سیتی.
شاید دفعه بعد اینقدر خوششانس نباشی.
‐ باید حرف بزنیم.
‐ اوه، میخوای دوباره با تیغه بزنمت؟
باشه.
‐ میتونم بشینم؟
‐ گمشو.
‐ پاشو
بشین.
‐ خب؟
‐ تو سعی کردی منو بکشی.
‐ نه، نکردم. زنده که هستی، نه؟
اون معاملهی ما بود.
‐ قرار بود فقط یه چاقو بزنی به شونم، مرد.
تیغه یه بند انگشت کنار قلبم رفت تو.
‐ حتماً خودت تکون خوردی، عوضی.
چی میتونم بگم؟
‐ لازم نیست هیچی بگی.
فقط میخوام بدونی که حقیقتو میدونم، مرد.
من به قراردادم عمل میکنم.
نمردم که.
تلافی نمیکنم.
‐ عقب کشیدن... حرکت عاقلانهایه، میگل.
خوب به حرفام گوش کن.
من هیچوقت دیگه تو رو به "ال نورته" راه نمیدم.
ولی کاری که میکنم اینه که تضمین میدم ما باهات کاری نخواهیم داشت.
‐ چه گوهی داری میخوری...
‐ All scores are settled
‐ Excuse me
‐ I want you to shank me
I don't know how you came up with the idea
ولی لامصب محشره.
و میبینم چه کاری برات کرده.
و از همه مهمتر، میبینم مورالس چطوریه.
اون که قبلش طوری باهات حرف میزد انگار خودش خیلی آدم درستیه.
قدرتمند و دست و دلباز بودن
ولی پشت چشماش، از ترس داره فرار میکنه.
میخوام دنبالت بیام.
‐ میخوای دنبالم بیای؟
‐ برو تو دستهت.
تو موج بعدی هستی
و من میخوام معاونت باشم
چاقوم بزن.
‐
نمیخوام با چاقو بزنمت، داش.
ولی میفهمم، میدونی... تو فکر میکنی
باید خودتو ثابت کنی و از این شرّ و وِرا، مگه نه؟
‐ آره.
‐ میخوام یه کار دیگهای برام بکنی.
‐ هرچیزی باشه.
‐ گوئرا رو بکش.
‐ بیا اینجا، مورالس.
‐ باشه.
‐ میدونی من کیام؟
‐ دِیو بِرس، بسکتبالیسته.
تو اون بازیها با مکمنس مقابل واهو بازی میکردی.
برای یه پسر سفیدپوست خوب بازی میکردی.
‐ کی تاندون آشیل منو برید؟
‐ نمیدونم.
‐ ببین، برام مهم نیست ایده کی بوده.
فقط کسی رو میخوام که واقعاً این کار رو کرد.
‐ کاش میتونستم کمکت کنم.
‐ تو یه آشغال دروغگویی.
پشیمون میشی که کمکم نکردی.
‐ میدونی،
شیرینترین دریبل کِراساُوِر رو داشتی،
که تا حالا دیدم.
یه فِیک (فریب) به راست
بعد محکم پاتو میذاری زمین و میزنی چپ.
نمیدونم چند بار «واهو» رو با این حرکت
تحقیر کردی.
ولی میدونی چی میگن؟
اگه حرکت اول یه خدای بسکتبال رو ازش بگیری،
چیزی جز یه نگهبان دست و پا شکسته نمیمونه.
‐ داری چی کار میکنی؟
‐ یه کمپین نامهنویسی راه انداختم
تا به لغو احتمالی برنامهٔ
"حیاط مدرسه خانم سالی" اعتراض کنم.
‐ این یکی رو «استنتون» امضا کرده.
‐ آره، آدم خوبیه این استنتون.
‐ استنتون توی انفرادیه.
‐ باشه، خب، چند تاشو خودم نوشتم.
‐ ونگلر. آدبیسی...
گرووز... گرووز؟
‐ باشه، همهشونو خودم نوشتم.
هیچکدوم از اون نفلههای بیرون حاضر نشدن برای این هدف جمع بشن.
تو میخوای یکی بنویسی؟
‐ جسارت نباشه،
ولی تنها چیزی که من میخوام تمدید بشه،
شانس نوهمه برای شکست دادن سرطان خونش.
‐ حق با توئه، متأسفم.
آخرین وضعیتش چیه؟
‐ باید پول بدی تا بازی کنی.
درمانی هست، ولی پول میخواد.
و من هنوز نتونستم راهی برای جمع کردن این پول پیدا کنم.
‐ نفر بعدی «ویتنی آلن» است،
ستارهٔ "حیاط مدرسه خانم سالی"،
تا دربارهٔ قرعهکشی "مایتیبال" هفته آینده بگه.
ویتنی؟
‐ سلام وارن، حال شما؟
‐ خیلی خوبم، ممنونم.
ممنون که به ما سر زدی.
‐ این مشنگهایی که لاتاری بازی میکنن کین؟
‐ من لاتاری بازی کردم. ‐ منم همینطور.
‐ همونطور که گفتم. مشنگ!
از بین ۵۱ تا عدد باید عدد درست رو انتخاب کنی،
نه یه بار، بلکه شش بار پشت سر هم.
‐ من میگم ممکنه برنده بشی.
‐ یا حضرت مسیح، باسْمالیس.
احتمال اینکه رعد و برق بهت بزنه بیشتره.
‐ تقریباً ۱۰۰۰ نفر در سال،
یک میلیون دلار یا بیشتر در لاتاریهای آمریکای شمالی برنده میشوند.
در مقابل،
کمتر از ۱۰۰ نفر در سال دچار صاعقه میشوند.
‐ پس یادتون نره بازی کنید،
چون ممکنه برنده خود شما باشید.
‐ ببخشید، افسر براس. ‐ بله؟
‐ باب رِبادو هستم.
شما همیشه به نظرم آدم دلسوزی بودین.
‐ چی میخوای؟
‐ میخوام برام یه بلیط لاتاری بخرین.
جایزه بزرگش ۲ میلیون دلاره.
سهمتو بهت میدم.
‐ سهمم توی چی؟
‐ توی پول جایزه.
اصلاً چی باعث شده فکر کنی برنده میشی؟
‐ خدا بهم گفته.
اینا اعداد برندهان.
‐ هی!
هی، دیو، حالت چطوره؟
‐ این باب ربادو چه جور آدمی هست؟
‐ اَه، هیچی.
چطور؟ داره برات دردسر درست میکنه؟
‐ نه، فقط فکر کردم شاید این یارو روانی باشه.
سر شام بهم گفت خدا باهاش حرف میزنه.
‐ آره، یه مدتیه که یه گپ و گفتگوی خصوصی
با خدا داره.
در واقع، حالش نسبتاً خوبه.
‐ اولین باریه که به یکی از اینا دست میزنم،
از وقتی تاندون آشیل پام پاره شد.
یه توپ لعنتی عالیه، مرد.
چسبنده. کهنه و داغون.
یه کنترل خفن بهت میده.
این توپ از تو «پیت مراویچ» میسازه.
‐ اوه، عیسی مسیح، پیستول پیت.
بزرگترین امتیازآور تاریخ بسکتبال کالج.
‐ وقتی بچه بود،
همیشه یه توپ بسکتبال همراهش بود،
مهم نبود کجا باشه، توی مدرسه، سر قرار...
اصلاً فرقی نداشت.
حتی با توپ بسکتبال میرفت میخوابید،
مثل یه زندگی مشترک.
منم شروع کردم به این کار.
وقتی رفتم کالج دیگه باهاش نخوابیدم،
ولی به جز اون،...
‐ بابا، ولش کن. اگه میخوای شوت بزنی، بزن.
‐ خوبه. ‐ بیا دیگه.
من یه کم دیگه میتونم بمونم.
‐ من باید برم.
باید سر راهم یه توقف اضافی داشته باشم.
باید یه بلیط لاتاری بخرم.
‐ خب، پس یه شب دیگه.
دیرتر میمونیم. با هم شوت میزنیم.
‐ میدونی پیت مراویچ چطور مرد؟
داشت بسکتبال بازی میکرد.
هشت سال بود بازنشسته شده بود.
داشتم توی یه بازی بسکتبال دوستانه میدویدم.
No comments yet. Be the first to leave one.