The first 200 lines.
برو، از اینجا برو بیرون! زود باش، برو
این داستان یه سگ پشمالوئه
این اتفاق میتونست هرجایی یا برای هرکسی بیفته
اما دستِ بر قضا برای ویلسون دنیلز اتفاق افتاد
مردی که عاشق آدما بود ولی از سگها متنفر بود
برو، از اینجا گمشو بیرون. برو
برو، از اینجا برو بیرون
صبح بخیر عزیزم. صبح تو هم بخیر عزیزم
ای بابا
بله عزیزم؟
مسخرهست! از اون احساساتیبازیهای حالبهمزن
دارن به یه سگ مدال میدن
روزنامه رو نزن تو کره، عزیزم
ازش یه قهرمان بزرگ ساختن. مگه چیکار کرده؟
یه بچه رو از یه ساختمون در حال سوختن کشیده بیرون. خب کی نمیتونه این کارو بکنه؟
خودتو ناراحت نکن، ویلسون
سگها! همش واقواق میکنن و پاچه میگیرن
بهترین دوستِ انسان! اگه اون احمقی که اینو گفته پیدا کنم
باید یادت باشه عزیزم که بیشترِ مردم سگها رو دوست دارن
لابد من یه آدمِ عجیبغریبم چون دوستشون ندارم
این چیزی نیست که بخوای بابتش خجالت بکشی عزیزم
راستش فکر کنم سگها از پستچیها خوششون نمیاد چون
چون گاهی اوقات خبرهای بد میارن
میدونی که، حیوونا این چیزا رو حس میکنن
فریدا، من به بیست سالی که در اداره پست خدمت کردم افتخار میکنم
نه برف، نه بارون، نه تگرگ و نه سگها، هیچکدوم نتونستن مانعِ کارم بشن
ولی اون سگهای لعنتی تلاششون رو کردن
تو خیلی شجاع بودی
پسرا کجان؟ صبحونهشون رو زود خوردن
پایین توی زیرزمین دارن با یه چیزی ور میرن
این دفعه دیگه با چی؟ مطمئن نیستم
چیزی به اسم «موشکزنِ رهگیر» وجود داره؟
«موشکزن»؟ منظورت حتماً «موشکِ رهگیره»
داشتم فکر میکردم، تا وقتی که تو با ویلبی جدی برخورد نکنی
من خودم باید یه فکری به حالش بکنم. منظورت چیه عزیزم؟
اون دستهگلی که هفته پیش به آب داد
کدوم دستهگل؟ همونی که باعث شد پلیس
رئیس جدید دانشکده الهیات رو به عنوان دشمنِ مردم بندازه زندان
اوه، خب
اون به خاطر عکسی بود که روی تابلوی اعلانات اداره پست بود
واقعاً یه ذره شبیه رئیسِ جدید بود
حالا، نقشهای که من برای ویلبی دارم اینه که
موشکِ رهگیر
چرا همه چی داره میلرزه؟
ویلبی، شاید بهتره خاموشش کنی
چطوری خاموشش کنم؟ من که هنوز روشنش نکردم
شاید بهتره از روی سکوی پرتاب برِش داریم
آره، عجله کن
بیخیال، دیگه خیلی دیر شده
طبقه بالا رو خالی کنید. زود باشین
بابا، میشه تو و مامان الان برین بیرون؟
یه جورایی عجله کنین، لطفاً
خب، یه چیزی رو نجات بده
موچی، ویلبی کجاست؟ هنوز توی زیرزمینه
بیا دیگه ویلبی
خب، فکر کنم دیگه رسماً وارد عصر موشک شدیم، نه بابا؟
خیلی کیف میده اون بالا سوارش باشی، مگه نه بابا؟
کاش همین الان روش بودم
ویلسون
بابا بدجوری شاکی بود. آره، میدونم
انگار من همیشه رو مخش راه میرم
ویلبی؟
بابا، چطوری اومدی بالا اینجا؟ چند تا جعبه رو روی هم چیدم
ویلبی، متأسفم، ولی ازت میخوام تمام اون آشغالهای توی زیرزمین رو دور بریزی
همهاش رو آقا؟ همهاش رو
کارگاه رو جمع کن، مواد شیمیایی رو هم خاک کن
اون دم و دستگاهها رو هم ببخش به بقیه. بله قربان
میخوام تمام موشها، همسترها، خفاشها و جیرجیرکها رو گم و گور کنی یا بدی بره
حشرات، حلزونها و هر کوفت و زهرِ ماری که اون پایین قایم کردی
هر دوتاتون از این پشتبوم بیاین پایین، قبل از اینکه بیفتین و باغچه رو داغون کنین
مراقب باش بابا، اون جعبهها لق میزنن
ممنون، خودم از پسش برمیام. مرسی
بهتره از اینجا بریم پایین
سلام آلیسون
اینم از این کلهخراب. همش داره پز میده
گلها! دقیقاً همون کاری که بابا گفت نکنیم
خوبی ویلبی؟ آره، خوبم
باز، میتونم یه لحظه باهات حرف بزنم؟
ببخشید
ببین ویلبی، من عجله دارم. تکلیفِ هفت دلارِ من چی میشه؟
مگه چشه؟ رد کن بیاد
بابا پول تو جیبیم رو قطع کرده
ببین، متأسفم، ولی خودت که میدونی، با آلیسون قرار دارم
دیگه خسته شدم از بس خرجِ قرارهای عاشقانه تو رو دادم
خودم دلم میخواد آلیسون رو ببرم بیرون
تو میخوای با آلیسون قرار بذاری؟ چرا که نه؟
ویلبی، تو اصلاً تا حالا یه دختر، هر دختری رو، بردی سرِ قرار؟
خب... نه دقیقاً
حالا میخوای بری سراغِ محبوبترین دخترِ شهر؟
باز، بالاخره تنیس بازی میکنیم یا نه؟
اومدم. ببخشید. یه لحظه صبر کن، باز
ای دادِ بیداد
اون چی میگه؟
داری چیکار میکنی؟ دارم یه نگاهی به همسایههای جدید میندازم
دارن اسبابکشی میکنن به اون عمارت قدیمی و دلگیرِ «کاونـی»
باید از خودت خجالت بکشی. عینکم رو بده من
اصلاً کی هستن اینا؟
اون معاونِ جدیدِ موزهی منطقهست
مردی به اسم آندراسی. دکتر میخائیل آندراسی
هنوز گزارشهام کامل نشده
ولی مورفی جونز که اونجا رو اجاره داده بهم گفت
نمیخواد بگی آمارشون رو از کجا آوردی. دیگه چی میدونی؟
خب، ظاهراً یه کارشناس هنریِ سرشناسه
بعد از جنگ، یه مدتی رو توی اردوگاه زندانیها بوده
دلیلش معلوم نیست
توی موزه معروف «اوفیزی» در فلورانسِ ایتالیا کار میکرده
یه دختر هفده ساله هم داره
توی پاریس هنر میخونده
چطور جرأت کردن یه شتر بیارن توی این محله؟
نه
اون یه سگه
یه سگِ لعنتیِ وحشتناک
درسته. یه سگ گلهی براتیسلاویایی
گویا نژادِ خیلی نایابیه
من میرم توی اتاق خواب پشتی. اینقدر کولیبازی درنیار
خودت خوب میدونی که این قضیهی سگ همهاش توی فکر و خیالته
همهاش توی خیالمه؟ بدنم خارش گرفته، سینوسهام داره میترکه
گلویم داره میگیره و به زور نفس میکشم
اون جای زخمهای قدیمیِ سگهای پکینیز روی قوزک پام داره مثل طبل میزنه
همهاش توی خیالمه؟ خب، اگه تو اینطور میگی، باشه
بیا بریم. چرا یه کم دراز نمیکشی تا استراحت کنی؟
یه لحظه صبر کن... پس تکلیفِ هفت دلارِ من چی شد؟
چه جالب، فکر کنم از من خوشش اومده
اون دیگه مشکلِ خودشه
من بیشتر به اون «مادموازل»ی که صاحبشه علاقهمندم
نباید اونطوری وسط خیابون میدویدی
ممکنه آسیب ببینی. ای بابا، راست میگی ویلبی
شرط میبندم دختره نگرانشه. بهتره برِش گردونم. بیا بریم
یه دقیقه صبر کن باز. این سگ خودش اومد پیشِ من
باشه، بیا بریم. شاید «بازِ» پیر بتونه یه چیزی یادت بده
عجب رویی داره
بله؟ ما سگتون رو برگردوندیم
سگِ مادموازل رو
من آوردن سگ برای تو
اون، من. ما انجام دادن این
چی شده فرانچسکا؟
«شیفون» فرار کرده بود و این دو تا پسر مهربونِ سرخپوست برِش گردوندن
سرخپوست؟ اینقدر متمایل به شرق؟
ما... ما سرخپوست نیستیم. نمیدونستم انگلیسی بلدین
بله که بلدیم. دختر من به هفت تا زبون صحبت میکنه
تو به چند تا زبون بلدی؟
اسم من فرانچسکا است. اینم پدرم، دکتر آندراسی
از ملاقاتتون خوشبختم آقایون. لطفاً اونو بیارین اینجا
من «باز میلر» هستم. اینم ویلبی دنیلزه. انتهای همین خیابون میشینه
پس همسایه هستیم. نمیخواین بیاین تو؟
ببخشید که خونه نامرتبه. تازه داریم اسبابکشی میکنیم
پسر، این همه خرت و پرت رو ببین
بعضیهاشون خرت و پرته، ولی بعضیهاشون واقعاً گرانبهاست
ببین، این یه اثر از «تیسیان»ـه
یه «تینتورتو»
یه «رودن» و یه «برنینی»
این قطعهی خیلی نفیسیه. یه «فورزینی». مال اوایل قرن شانزدهم
احتمالاً سه چهار هزار دلاری میارزه
فکر کنم یه اثرِ «ال گرکو» هم اونجا توی اتاق موسیقی باشه
اون یه تینتورتوی دیگه است
بهتره بذارمش اینجا که سرِ راه نباشه
اونو ببین
تا حالا ندیده بودم شیفون اینطوری از کسی خوشش بیاد
واقعاً سگِ خونگرمیه
این کیه؟ لوکرتسیا بورجیا
لابد خاندانِ بورجیا رو یادت هست
آره... کیا؟
بورجیاها در دوران قرون وسطی توی ایتالیا خیلی بدنام بودن
بعضیها میگن خاندان بورجیا با جادوی سیاه سر و کار داشتن
جادوی سیاه؟
هی! سگی که توی نقاشییه هم از همین نژاده
بله، یه سگ گلهی براتیسلاویایی
الان دیگه نسلِ این نژاد تقریباً منقرض شده
شیفون یکی از معدود بازماندههاست
و برای همین خیلی تنهاست
ببخشید فرانچسکا
میشه لطف کنی و اشیای عتیقه «اورسینی» رو
ببری پیش دکتر هوارد توی موزه؟
حتماً پدر
چطوره من با ماشین ببرمت؟ ماشینم بیرون پارک شده
صبر کن، هر دوتامون میبریمت. برم کیفم رو بردارم
فازت چیه؟ فکر میکردم رانندگیِ من نگرانت میکنه
ببین، تنها چیزی که در مورد تو منو نگران میکنه
همون هفت دلارِ من است، اگه متوجه منظورم میشی
باشه ویلبی، اگه میخوای بیای، خوشحال میشیم
ممنون
چه موزهی نقلی و قشنگی. بد نیست
من وقت زیادی رو اینجا برای مطالعهی هنر گذروندم
پس چطوری شد که موقع اومدن به اینجا راه رو گم کردی؟
ایول، عجب چیزیه
من شخصاً از اینجور چیزهای قدیمیِ مصری خوشم میاد
ازات بعید نیست
فرانچسکا؟
باز؟
باز؟
باز؟
باز
اوه اوه
ترسوندیم. باید هم بترسی. حقته
تا قبل از افتتاحِ نمایشگاه نباید این اطراف پرسه بزنی
یه کله کار کردم تا همه چی آماده بشه
متأسفم پروفسور پلامکات. دنبال دوستام میگشتم
تو منو میشناسی؟
آخه، معلومه که میشناسم! ویلبی دنیلزی، مگه نه؟
بله، قدیما من روزنامهتون رو میاوردم
No comments yet. Be the first to leave one.