The first 200 lines.
بازی
هی! صبر کن، وایسا.
قفل شده.
پلیس میاد.
پلیس.
همونه.
آقا. میشه هدفونتو برداری؟
بردار.
میشه رو به لنز وایسی؟
میشه اسمتو بگی؟
- کامرون واکر. - ممنون. وایسا.
متهم، کامرون پل واکر. هیچ سابقه جنایی نداره.
اولین بارشه این کارو میکنه؟
آقای واکر، طبق قانون هویت بیولوژیکی سال ۲۰۲۹،
من باید یه نمونه DNA ازت بگیرم.
دهنتو باز کن.
ممنون. لطفا صبر کن.
مجرم خطرناک دسته ۱
خدای من!
کامرون واکر، شما به ظن قتل دستگیر هستید.
شما حق دارید سکوت کنید،
اما پنهان کردن حقایق ممکنه توی دادگاه به ضررت تموم شه.
واکنش اش موقع دستگیری چطور بود؟
عجیب بود.
میخواست عکس هاشو نشون بده و وقتی کلید هاشو ضبط کردیم عصبی شد.
- کلید خونه؟ - شاید.
یه نگاهی بنداز.
- بازرس کانو؟ - درسته. شما مینتر هستید؟
جن مینتر. ببخشید دیر کردم.
- همونه؟ - آره.
نمیشه یه خودکار و کاغذ قرض بگیرم؟
ماژیک هم اشکالی نداره.
کجا زندگی میکنه؟
واحد چهار.
من امروز ابزار نقاشی بهم ندادن.
اینجا مهدکودک نیست.
نقاشی کشیدن استرس رو ازم دور میکنه.
از خودکار میشه به عنوان سلاح استفاده کرد.
- من کاری نمیکنم. - دستبندا خیلی تنگه، عوضی!
دستبندهاشو باز کنید. چی رو نگاه میکنی؟
خودکار رو بخاطر آدمایی مثل این ممنوع کردن.
لعنتی!
من یه خودکار داشتم، ولی ضبطش کردن.
- حتما. - کلید هامم همینطور.
چرا ضبطشون کردین؟
برای بازرسی آپارتمانت، آقای واکر.
نذارید به چیزی دست بزنن.
یه چیزی رو نشونت میدم.
این چمدون رو میشناسی؟
آره.
پس یعنی میدونی توش چیه؟
جسد ناشناس.
چرا کشتیش؟
این دیگه چه کوفتیه؟
شنیدی چی گفت؟
آره.
- یعنی تحت نظریم؟ - فقط توسط کامپیوتر.
کامپیوتر مادر کشور؟
میگن قویترین تو کشوره.
تولید دولتی. بالاترین عملکرد.
محشره.
هی. دالی!
آقای واکر، زود باش اسم قربانیت رو بگو.
ببخشید که اینو میگم، میدونم یه جورایی کارآگاه ارشدی،
ولی نمیدونم اینجا کارت چیه.
ارزیابی روانشناسی.
روانشناسی من یا اون؟
- روانشناسی تو. - اوه، میخوای از بچگیم بدونی؟
- بعدا بهش میرسیم. - اشکال نداره. خلاصه میگم.
من تک فرزندم. مادرم بی توجه بود، الکلی.
پدرم،
هیکلی بود، خشن، تندخو، و هیچوقت راضی نمیشد.
حالا میفهمم پدرم حتما یه دردی داشته،
ولی برای یه بچه، بازم ترسناک بود.
بعد از اینکه رفتم مدرسه،
مرتب مورد زورگویی قرار میگرفتم.
خیلی خب. گوش کن.
میخوام یه تصویری از بچگیم به همکارت بدم.
تا حالا با اون قلدرها مبارزه کردی؟
نه. هیچوقت.
نمیخواستم مثل پدرم باشم.
چون خشن بود؟
چون یه انسان پر از عیب بود.
همه مون هستیم.
البته.
خیلی خب، بیا در موردش بحث کنیم...
بعد از فارغ التحصیلی, یکی دو تا دوست داشتم.
- بیا در مورد سال 1994 حرف بزنیم. - دارم میگم دیگه.
- ربط داره. - چه ربطی داره؟
چون اون موقع به اندازه الان اعتماد به نفس نداشتم.
این رفتارا رو یاد گرفتم.
سال 1994،
سرم گرم بازی کردن بود
و نوشتن مقاله درباره بازی ها.
اینجوری زندگی میکردم.
- آره! خوبه. - عالیه!
باحاله.
- خوبه. - ادامه بده.
هی، کمرون!
آخرین نسخه. تازه منتشر شده.
حالا روی جلد یه سی دی جایزه هم هست؟
زمانه داره پیشرفت می کنه.
- کم کم همهمون سایبورگ میشیم. - آره.
وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن.
- باشه. ببخشید... - اشکالی نداره.
- نقد اون تموم شد؟ - آره.
بهش چند دادی؟
۹۳٪. خیلی خوبه.
صبر کن. اون برای بعد.
بیا. یه کار برات دارم.
کالین ریتمن رو میشناسی؟
برنامهنویس نابغهای که دیوونه شد.
معلومه، اون... همه کالین ریتمن رو میشناسن.
اون برگشته به صنعت،
داره روی یه پروژه مخفی برای تاکرسافت کار می کنه.
خودش تنهایی داره برنامهنویسی میکنه.
باشه. چه پروژهای؟
یه پروژه مخفی. هنوز نمیخوان بگن.
ما یه دسترسی پیشنمایش اختصاصی گیرمون اومده.
کالین ازت خواسته بیای تا دموی بازیشو ببینی.
اون منو انتخاب کرده؟
- بهشون گفتم میتونی امروز بعد از ظهر بیای. - حضوری؟
- امروز؟ - آره.
کَم، ریلکس کن. ریتمن اونقدرها هم ترسناک نیست.
سلام!
- تو کَم از مجله "پی سی زون" هستی، درسته؟ - درسته.
از دیدنت خوشحالم. من مو هستم. میتونی خدا صدام کنی.
- مثل همه. - باشه.
- فقط شوخی کردم. - آره، میدونم.
خب، بذار ببرمت پیش کُل.
- باشه. - خب.
این طبقه اصلیه.
کارخونه تخیلات.
به کُل یه اتاق شخصی دادم.
وقتی تنها کار می کنه خیلی بازدهی داره،
دور از آدمای معمولی.
به دل نگیر.
اون شخصا ازت خواسته.
میگه نوشتههات یه طرز فکر عجیب، ولی پذیرا رو نشون میده.
- نمی دونم منظورش چیه. - از نظر عجیب بودن، اون یه دونهست.
کافیه. لطفا رفتارتو رعایت کن.
من می تونم بگم اون دیوونهست. من رئیسشم.
و دوستشم، فکر کنم.
ببخشید، منظورم این نبود...
شوخی کردم.
همه میدونن اون "مشکلات روحی" داره
با اینکه قبول نمیکنه.
ولی الان حالش خوبه.
ولی اگه تو مقالهات بهش اشاره کنی، بیضههاتو از جا می کنم.
فهمیدی؟ کُل!
این کامرون از *پی سی زون* هست.
از دیدنت خوشحالم.
من کار شما رو دوست دارم.
ممنونم.
من هم.
منظورم اینه که، من از کارتون تحت تاثیر قرار گرفتم.
کارتون.
اعتماد به نفس نداری.
ببخشید؟
نوشته هات تیزه،
ولی در اصل انگار از زندگی میترسی.
انتقاد نیست. خوشم میاد. دنیا جای بی رحمیه. آدما وحشتناکن.
حق داری بترسی. بفرمایید بشینید.
نیازی هست باهاتون باشم؟
نه نیازی نیست.
خیلی خب. هر وقت آماده بودی خبرم کن.
میدونی میخوایم در مورد چی حرف بزنیم؟
بازی جدیدت.
نه.
اوه. پس دموی بازی نداریم؟
بازی نیست.
اون فکر میکنه این یه بازیه. شرکت فکر میکنه این یه بازیه
چون اونا به برچسبی که راحت به فروش برسه گیر کردن.
این یه بازی نیست.
هیچ خط کدی اینجا رو نمیشه به عنوان یه بازی در نظر گرفت.
خیلی خب، چرا... چطور...
بیشتر بازی ها در مورد چی هستن؟
فرار؟
- غلطه. - پیروزی؟
درگیری.
کشتن. تسخیر کردن.
چیزهای ابتدایی.
به نظر من، ما باید از این بهتر باشیم.
ما نرم افزاری میسازیم که ما رو به عنوان انسان بهتر کنه.
اگر نه، فایده تمام تکنولوژی که داریم چیه؟
ترانگ...
*ترانگلِت ها*.
افراد داخل ترانگ.
موجودات. حیوانات. ارگانیسم ها.
موجودات باهوش. این چیزیه که این شامل میشه.
این یه شبیه سازی نیست.
این زندگیه.
من مجبور شدم اونو به عنوان یه بازی پنهان کنم
تا روش سرمایه گذاری کنن و یه نفر اونو بخره.
ولی این فقط یه استتاره.
بفرمایید.
دقت کنید.
شما دارید اولین ارگانیسم تاریخ رو تماشا میکنید
که بدنش دیجیتالیه.
- چطوری میشه کنترلشون کرد؟ - واسه چی؟