The first 128 lines.
(صدای جلز و ولز خفه)
(صدای جلز و ولز خفه)
(صدای جلز و ولز)
(صدای زنگ گوش بلند)
مرد: یه فشار دیگه
زن: سرش خورد. مرد: نخورد
زن: مگه الان سرش نخورد؟
مرد: نه، فقط گرفتش
زن: ولی افتاد رو زمین. دیدم خودم.
مرد: نه، نیفتاد. زن: انداختیش!
مرد: عزیزم، قول میدم. حالش خوبه.
زن: چرا گریه نمیکنه؟ (صدای قیچی)
مرد: الان گریه میکنه... زن: باید گریه کنه مگه نه؟
مرد: الان یه ثانیه دیگه گریه میکنه.
زن: (گریه میکند) کجا میبریدش؟
چی... چی شده؟ (صدای خشخش)
چرا نفس نمیکشه؟
زن: کشتیش؟ مرد: نه!
زن: (جیغ میکشد) بچهمو کشتی؟
مرد: من دیدم نفس میکشید. (صدای چلپچلوپ)
زن: انداختیش؟ مرد: نه! این کارو نکردم.
زن: تو باعث شدی من بچهدار شم. مرد: پرستار داره میبرتش.
پرستار: بله، داریم میبریمش! داریم...
زن: چرا پرتش میکنی؟
جمعه شب تصادفی دهانشویه خوردم.
اینجوری که سرطان معده نمیگیری.
نه از یه بار.
چند هفته پیش هم یه دهانشویه کامل خوردم.
مطمئنم مشکلی نیست.
فردا دارم میرم دیدن مادرم.
میدونم. سالگرد پدرته.
روزی که فوت کرد.
چه حسی نسبت بهش داری؟
آخه، (پوزخند آرام) من که هیچوقت ندیدمش.
منظورم این بود که چه حسی داری راجع به رفتن به خونه؟
اون خوابو دوباره دیدم.
درمانگر: بیا روی موضوع اصلی بمونیم.
چه حسی نسبت به سفر داری؟
خوبه که دارم برمیگردم.
خیلی وقت گذشته.
گذشته؟
چند ماه.
بابتش احساس گناه میکنی؟
و، خب...
وقتی رسیدی اونجا،
با هیچ برنامه خاصی میری؟
به یه نتیجه مشخصی امیدواری؟
مثلاً چی؟
حس میکنی با انتظارات واقعبینانه میری؟
اگه دفعه آخر که تشنه بودی،
رفتی سر یه چاه و آبش مریضت کرد،
بازم میری سر همون چاهِ مشخص،
با این انتظار که امن باشه؟
هوم...
تا حالا شده آرزو کنی که کاش اون مرده بود؟
چی؟
معلومه که نه!
خب، اگه هم اینطور بود خیلی عجیب نبود.
ما میتونیم یه جورایی این چیزها رو بخوایم...
و همچنین اصلاً هم نخواهیم.
این حسها میتونن همزمان وجود داشته باشن.
ما اینجاییم تا بتونیم این جور افکارو مطرح کنیم.
باشه. (صدای ترافیک از دور)
هیدروتیپنول چطوره؟ هنوز چشماتو نمیخارونه؟
فقط اگه پلک نزنم.
به اضطرابت کمک میکنه؟
اوهوم... (آه میکشد)
ببین چی میگم.
میخوام برات یه نسخه از یه داروی جدید خیلی خوب بنویسم.
که فکر میکنم،
باید همه جوره بهتر باشه.
همیشه با آب.
همیشه. و اگه نفست عوض شد یا احساس گرما کردی،
فوراً بهم زنگ بزن. این جدیه.
موفق باشی.
سلام، عزیز دلم، مامانم.
فقط زنگ زدم بگم که
خیلی، خیلی، خیلی هیجانزدهام که فردا میبینمت
جوزف؟ مادر: تو فرشته منی.
و دوستت دارم.
باشه. دوستت دارم. باشه. خداحافظ عزیزم. دوستت دارم.
به حرف مادرت گوش کن
وقتی بهت میگم از کنارم تکون نخور!
سلام
میشه لطفاً این یکی رو ببینم؟ اون یکی رو؟
مرد: (در فاصله) فکر میکنی نمیکنم!
یعنی واقعاً میخوای این کارو بکنم؟
آهان؟
بیپ بیپ!
بو: ببخشید. اون مرد داره چیکار میکنه؟
داریم سعی میکنیم مجبورش کنیم بپره.
مرد ۱: خفه شو، عوضی! گورتو گم کن!
مرد ۲: از من دور شو. مرد ۱: با من درنیفت!
از من دور شو. تو از من دور شو.
فروشنده: سوپ مرغ و رشته برای شما.
مرد ۲: برو اونور. فروشنده ۲: شما شبیه...
یه مرد مینسترونهای هستید.
گورتو گم کن! نزدیک نشو!
داغه!
فروشنده ۲: وای، کراکر کم آوردیم.
(شلیک گلوله)
(کوبیدن به در)
سلام، بابا.
گوینده خبر: جستجو برای مردی ادامه دارد
معروف به "چاقوکش روز تولد،"
که در هفته گذشته سه زندگی دیگر را گرفته است.
او به خاطر پرسه زدن برهنه در خیابانها شناخته شده است
و چاقو زدن به عابران پیاده تصادفی
در گردن و شکم.
شاهدان او را به عنوان یک مرد سفیدپوست ختنه شده شناسایی کردهاند.
بو: سلام؟
مرد: (بیرون) کمک!
لطفاً کمک کنید!
من به یه کم خواب احتیاج دارم! (کوبیدن به در ادامه دارد)
آهان؟
مرد: (خفه) یالا، برقص!
(زنگ هشدار ادامه دارد)
ببخشید آقا؟ کیف و کلیدام همینجا بودن.
کارت تمومه رفیق. (خندهٔ تمسخرآمیز)
بِو: هی، یه لحظه وایسا. چرا این حرفو میزنی؟
(در محکم بسته میشود)
خانم ولسکی: الو؟ -اوه، سلام خانم ولسکی.
بِو واترمن از آپارتمان ۳۰۳ هستم.
تماس گرفتم چون کلیدام...
خانم ولسکی: نه، لطفاً، ما بازاریاب نمیخوایم!
نه، نه. اوه، ببخشید. من بازاریاب نیستم.
من یکی از مستأجراتونم. به قفلساز نیاز دارم.
برای فرودگاه دیرم شده. -خانم ولسکی: ممنون.
No comments yet. Be the first to leave one.