The first 200 lines.
افراد کمی در ترکیه این مفهوم را میدانستند. این مفهوم به لطف کتاب شما آشکار شد.
و خیلی مورد توجه قرار گرفت.
در همین حال، بیایید کتاب را نشان دهیم.
علاوه بر این، نام آن بیگانه است: ویژیلانتیسم.
کتاب شما پرفروش بوده است. این را چگونه توضیح میدهید؟
راستش را بخواهید، نمیدانم.
من هفده کتاب نوشتهام، هیچکدام به درستی فروش نرفتهاند.
من نمیفهمم چرا اینقدر به ویژیلانتیسم علاقه وجود داره؟
شاید ما اشتباه میکردیم.
مردم ما میخواهند برخی مسائل را عمیقاً درک کنند.
این کتاب هنوز خیلی جدید است. ظرف ۶-۷ هفته به رتبه اول رسید.
ممکن است برخی از بینندگان ناآشنا باشند. به طور خلاصه توضیح دهید: خودسری چیست؟
خودسری عملی است که در آن
گروهی که فاقد صلاحیت قانونی است، از روشهای غیرقانونی برای اجرای عدالت استفاده میکند.
هوشیار (Vigilant) در انگلیسی به معنای بیقانونی است. در لاتین، به معنای هوشیار بودن است.
در زبان اسپانیایی، «ویجیلانته» به معنای نگهبان در حال نگهبانی است.
زندگی من با عشق به تو به پایان خواهد رسید، جاودانه باش.
میشه لطفا یکی دیگه هم داشته باشم؟
من شما رو از جایی میشناسم؟
بله، از اینجا. شما هر روز به اینجا می آیید.
آشنایی همیشگی.
نه، از اینجا نه. از جای دیگری.
آیا اتفاقاً پزشک یا روزنامهنگار میشدید؟
نه، خانم.
من دکتر نیستم.
قطعاً روزنامهنگار نیست.
خداروشکر.
ببخشید، حتماً اشتباه میکنم.
ببخشید که مزاحم شدم.
چی شده، دهشت؟ تو از کجا اونو میشناسی؟
من از کجا باید یه زن رو بشناسم؟
از نظر فنی غیرممکن است.
قبل از زندان یا بعد از آن؟
با من بازی نکن.
من میتونم بفهمم کی چشمهای کسی پر از عشقه.
عشق؟
نمیتوان از دامن عشق بالا رفت، سوار بر بار خون.
چیزی که شما آن را عشق مینامید
نفرینی است که به حقیقت پیوسته است.
خدا نکند.
بفرمایید.
قبل از.
چی؟
من او را قبل از زندان میشناختم.
رذل.
رئیس
چی؟
من حدس میزنم عشق در نگاه اول وجود دارد.
منظورت مرگ ناگهانیه؟
منظورت از مرگ ناگهانی چیه؟
مثل این است که متوجه نشوی مردهای. آنها گاو را با یک ضربه میکشند،
آنها را بیحس کنید، و آنها را نرم نگه دارید.
مردن مثل گاو یعنی همین. من هرگز این را نمیخواهم.
احساس تحقیر شدن میکنم. چون میخواهم آگاه باشم.
رئیس، تو عجیب و غریبی.
اون یارو که تازه رفته بود.
با ژاکت سرمهایاش، اغلب به اینجا میآید.
خوبه که از این موضوع خبر داری.
اگر نمیتوانی صورتت را کنترل کنی، چشمانت،
در نهایت مجبور میشی باهاش ملاقات کنی.
اما مشکل این است
تو از این موضوع خبر نداشتی.
او دقیقاً کیست؟
مرگ ناگهانی
دنبال کی میگردی داداش؟
ای ناشنوا؟ دنبال چه کسی میگردی؟
به زودی با هم آشنا میشیم ، ای بستهی دو-دیا.
دو-دیا؟ این دیگه چه کوفتیه؟
- یه ریاکار. - وای.
آرام باش، رذل!
یه قدم دیگه بردار، معروفت میکنم.
بگو ببینم، تو کی هستی لعنتی؟
من اینجا هستم تا اعلیحضرت، قدرت کاراداغ، را ببینم.
برو بیرون!
- برو بیرون. - چه خبره؟
تو دیگه کی هستی لعنتی؟
- اون دهشتِ؟ - بله، رئیس، خودشه.
منتظر چی هستی؟ اون دیوونه رو بکش پایین!
شما میتوانید این را «نبرد» بنامید. من آن را «جار و جنجال» مینامم.
وحشت،
من دو برابر پولی که آلپ ارسلان به تو میدهد، به تو میدهم.
ما میتوانیم معاملهای انجام دهیم.
فقط بهم بگو چی میخوای.
بیشتر قتلها اولین اقدام یک قاتل هستند.
من در اقلیت هستم.
دهشت، فقط اسمشو بگو.
ما به روش شما انجامش میدهیم.
بیایید این لحظه را جاودانه کنیم.
وضعیت بشریت، جنگ همه علیه همه است.
جنگی که در آن همه دشمن هستند.
تو فقط میتونی به قدرت خودت و سلاحهای خودت اعتماد کنی
تا آنها را مطیع خود نکنی، مردم به تو احترام نخواهند گذاشت.
همهی ما تو لیست سیاه یه نفر هستیم
تمام کارهای خوبی که انجام میدهیم فقط باعث تداوم شر میشود
هستی ما ناقص است، خشن و کوتاه.
همه ما خواهیم مرد و ما بیاختیار میترسیم.
شاید به این بگی دیوانگی
من بهش میگم واقعیت
به علاوه، اینها ایدههای من نیستند.
ایدههای متفکر انگلیسی قرن هفدهم توماس هابز
من صرفاً با او موافقم.
و شما با من موافق خواهید بود.
هر تغییری از گذشته تا به امروز، پیشرفت محسوب نمیشود.
این را خوب بفهم.
بعضی چیزها پیشرفت میکنند، بهتر میشوند.
بعضی چیزها بدتر میشوند، پسرفت میکنند.
بعضی چیزها هم از بین میروند.
برای مثال، تلفنها پیشرفت کردند.
معماری پسرفت کرد. جنگلها ناپدید شدند.
چه چیز دیگری ناپدید شده است؟
دلتنگی برای خانه.
چه کسی سرود اشتیاق را میخواند؟ کسی سوز آن را حس میکند؟ نه.
چه چیز دیگری ناپدید شده است؟
اسب.
چه کسی اسب دارد؟ هیچکس.
چه چیز دیگری ناپدید شده است؟
عشق.
آیا کسی مثل بامسی بیرک باقی مانده است؟ ۱۶ سال زندانی شده است.
برای معشوقش خواب میبیند؟ نه.
در این دوره و زمانه، کدام زنی ۱۶ سال صبر میکند؟ هیچکدام.
آن زن فقط در افسانهها وجود دارد.
در داستانهای دده قورقود.
او شانزده روز یا هفته صبر نمیکرد، چه برسد به شانزده سال.
چرا دارم همه اینها را به شما میگویم؟
در نهایت، ما باید تعداد زیادی از مردان را بکشیم.
اینجا خانهی دلیران است. نه محل تجمع شاعران.
ما شجاع هستیم، آقایان.
ما جنگجو هستیم. ما تا آخر عمر در حال انجام وظیفه هستیم.
ما شبانه روز با قاچاقچیان مواد مخدر، مفسدان، مبارزه میکنیم
با قاچاقچیان انسان، کسانی که به ارزشهای ملی حمله میکنند،
با انواع و اقسام حرامزادهها.
و با این حال، این مرد اصرار دارد که «من عاشق شدهام، ازدواج خواهم کرد.»
تو یه جنگجو هستی یا یه شیرین زبون؟
تو یه نازی یا یه جرقه عشقی؟
چهل سال پیش، عشق سه سال دوام آورد.
سپس به هجده ماه کاهش یافت، مانند خدمت سربازی.
در دهه ۲۰۰۰: شش ماه، سه ماه، ۴۵ روز، حالا یک شب یا یک هفته.
رئیس.
حق با توئه، عشق و همه چیز.
ما قبلاً
این را بدان.
میدونی، بکیر، با این حال بعضیها هنوز از مسیر درستشون منحرفن.
او قطعاً ازدواج خواهد کرد.
آیا شما همجنسگرا هستید، آیا به همین دلیل است؟ وقتی ازدواج کنید چه اتفاقی خواهد افتاد؟
۱.۵ سال دیگه هیچ حرفی برای گفتن با همسرت نخواهی داشت .
اینجا، شما برای کشور میجنگید و میمیرید. شما جان خود را برای دولت به خطر میاندازید.
تو تنها زندگی میکنی، مثل یک شیر کوهی، یک عقاب طلایی، یک گرگ استپی.
نه معشوقی، نه خانوادهای، نه فرزندی.
بابا، شیرهای کوهی واقعاً تنها زندگی میکنن؟
از کجا باید میدانستم؟ این یک استعاره بود.
در مورد موضوع بحث کنید.
- موضوع ما زنها و مردها هستن. - مجبورم نکن با هر دوشون بخوابم!
در عصر تیندر، چندعشقی، روابط یک شبه - از عشق صحبت نکنید.
پلیموری چیست؟
"چندمهری".
تا حالا اسمشو نشنیدی؟
نه، ندارم. - چندین معشوقه.
به زبان عامیانه، همه دارن با هم میخوابن!
نام جدید هرزگی. شکل اولیهی بیبندوباری.
رئیس. باتور کجاست؟
تازه داشتم به این موضوع میرسیدم.
برادر باتور عاشق شد و زندگی کاملاً جدیدی را آغاز خواهد کرد
در خانهای با کرکرههای صورتی، آنها تا ابد با خوشحالی زندگی خواهند کرد.
باتور مرد خانواده خواهد شد و فرزندانی تربیت خواهد کرد.
همانطور که او یک سادیست رمانتیک است. یک آدمکش احساسی. ارول اوگین از گروه دلیران.
خب، وظیفه ما این است که به او تبریک بگوییم، البته.
- یه روزی به یه جای بهتر نقل مکان میکنیم. - اما اگه این کارو هم نکنیم اشکالی نداره.
اگه اتفاقی برات بیفته، دیگه نمیتونم ادامه بدم.
هیچ اتفاقی برای من نمیافته. باشه؟
اما اگر اتفاقی برای من بیفتد
- تو خیلی خوب میدونی کجا بری. - من جایی نمیرم.
هیچ اتفاقی هم برای تو نخواهد افتاد، بس است.
باتور
من میرم دوش بگیرم
نجات کنیه.
پس، واقعاً باور کردی، باتور؟
باور چی؟
که بتونی فرار کنی.
در واقع شما اینطور نیستید
تو فقط میخواهی.
ما وسط ناکجاآباد هستیم.
جایی که خرسها بازی میکنند.
- عجیبه، من تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم. - چطور مگه؟
این دستور رئیسه. اممم.
نجات...
جرات نداری به ملتم دست بزنی.
ملتم در هر صورت چیزی نمیداند.
یادت هست توی خوابگاه آجرها رو به کوره آجرپزی حمل میکردیم؟
برای بدست آوردن دستمزد روزانهمان، هزار آجر حمل میکردیم
باتور!
باتور، حالت خوبه؟
باتور جوابمو بده! حالت خوبه؟
خلاصه بگم،
برادرمان باتور اکنون تکفیر شده است.
چند روز قبل...
در مورد مسابقه صحبت کردی؟ من کار داشتم، نتونستم بیام.
حرفمو قطع نکن، حرومزاده!
بچهها، میخواین خوش بگذرونین؟
چشمام از قبل بهت دوخته شده بود، هرزه.
او خنده دار صحبت می کند، اما زبانش معجزه می کند.
No comments yet. Be the first to leave one.