The first 200 lines.
زيرنويس عادل مومن نژاد
«همهچيز کمکم داره تغيير ميکنه.»
«اما خاطرهها هيچوقت نميميرن.»
«زمان ميگذره»
«مثل رودخونهاي که وحشيانه جريان داره.»
«ذهنم شناوره»
«مثل يه بچه.»
«ميبينم روزهاي گذشته از کنارم ميگذرن.»
«مثل نقشهايي که توي آسمون حرکت ميکنن.»
«خاطرهها هيچوقت نميميرن.»
«زمان ميگذره»
«مثل رودخونهاي که وحشيانه جريان داره.»
«ذهنم شناوره»
«مثل يه بچه.»
«سوار قطار گذشته ميشم.»
«يه جايي پياده ميشم، ولي گم شدم.»
«خاطرهها هيچوقت نميميرن.»
«زمان ميگذره»
«مثل رودخونهاي که وحشيانه جريان داره.»
«ذهنم شناوره»
«مثل يه بچه.»
«زمان ميگذره»
«مثل رودخونهاي که وحشيانه جريان داره.»
«و ذهنم شناوره»
«مثل يه بچه.»
«از خودم ميپرسم چرا، آخه چرا؟»
«همهچيز بالاخره ميگذره.»
«اما خاطرهها هيچوقت نميميرن.»
«زمان ميگذره»
«مثل رودخونهاي که وحشيانه جريان داره.»
«ذهنم شناوره»
«مثل يه بچه.»
«توي بيابون ذهن خودم گير افتادم.»
«ميگردم و ميگردم، اما آيا چيزي پيدا ميکنم؟»
«خاطرهها هيچوقت نميميرن.»
«چون خاطرهها هيچوقت نميميرن.»
«سه سال بعد.»
اين انصاف نيست که يه زن باردار اينهمه بار سنگين با خودش بکشه.
موقع خريد که اينقدر خسته نبودي.
به اين ميگي خريد؟
وقتي زنهاي ديگه رو ميبينم که خريد ميکنن، حسوديم ميشه.
جنسي، من که متخصص آيتي نيستم بتونم خرج خريدهاي تو رو بدم.
من يه کارمند معمولي گمرکم که حقوق پنجرقمي ميگيره.
آراويند، هميشه همين بهونههاي مسخره رو مياري.
پروين، زن دوستت کلانتر، براي خريد ميره بمبئي.
چرا ساکتي؟
آراويند.
«سه روز بعد.»
چي؟
هر کسي اين کارو کرده، خيلي زحمت کشيده.
از يه طناب کلفت استفاده کرده.
خب که چي؟ - يه نفر هم ميتونسته تنهايي انجامش بده.
احمق نباش. يه نفر بهتنهايي، اونم از اين ارتفاع؟ محاله.
ميتونسته جسد رو
که روي زمين بوده، با يه طناب بلند بکشه بالا.
چرت و پرت نگو!
قربان! بريد کنار.
يه پرونده مفقودي پيدا کردم که سه روز پيش گزارش شده و با اين مرد مطابقت داره.
اسمش آراوينده و کارمند دولته
و توي گمرک کار ميکنه. يک سال و نيمه که ازدواج کرده.
اين رو بررسي کن. - حدود ?? ساعت از مرگش گذشته.
الان ساعت سه بعدازظهره. يعني حدود نيمهشب اتفاق افتاده.
ممکنه، ولي دقيق نيست.
ممکنه يک دو ساعت زودتر يا ديرتر اتفاق افتاده باشه.
علت مرگ چي بوده؟ - خونريزي شديد.
باشه. - شکستگي يا کبودي ديگهاي روي بدن ديده نميشه.
چند تا زخم روي سينهش هست.
همين گيجم کرده. نميتونم بفهمم چي هستن.
به نظر من زخمهاي معموليان.
خون از همين بريدگيها خارج شده.
اگه هدفش کشتن بود، ميتونست رگش رو ببره.
درسته. در اون صورت مرگش خيلي زودتر اتفاق ميافتاد.
اينجا سعي شده مرگش به تأخير بيفته.
يه جور شکنجه.
فکر ميکنيد شوهرتون دشمني داشته؟
نه قربان. نميدونم.
آراويند آدمي نبود که براي خودش دشمن بتراشه.
آدم خوبي بود.
آقاي کريشنا پيلاي، جنسي از اين ازدواج راضي نبود؟
نه، همچين چيزي نيست.
قربان، حالش خوب نيست. تو اين شرايط...
بله.
بيا. - قربان.
«مصرف الکل براي سلامتي مضر است.»
اون دختر مرموزيه، قربان. يه چيزهايي رو از ما پنهان ميکنه.
هيچ راز خاصي در کار نيست.
پدرش، کريشنان پيلاي، اينجا اومده بود.
قبل از ازدواج، دختر با يه پسر مسلمان رابطه داشته.
براي همين طبيعيه که پدر و مادرش مخالف بودن.
همون موقع بود که آراويند با کريشنان پيلاي تماس گرفت.
آراويند با اينکه حقيقت رو ميدونست، حاضر بود باهاش ازدواج کنه.
مخالفت جنسي رو ناديده گرفت و باهاش ازدواج کرد.
براي همين زندگي مشترکشون خيلي خوب پيش نميرفت.
از اون پسر مسلمون خبري هست؟
آدرسش رو بهمون داده بود، ولي خودش مفقوده.
چي؟ - بله.
به پسر شک دارن، مگه نه؟
بله، طبيعيه.
دامادش کشته شده.
پس طبيعيه که به معشوق دخترش شک کنن.
شک دارم واقعاً چنين قصدي داشته باشن.
اگه دخترش هم توي نقشه قتل دست داشته باشه چي؟
و اون داره با متهم کردن پسر، سعي ميکنه دخترش رو نجات بده؟
فقط يه احتماله.
پس تا وقتي مدرک محکمي نداريم، عليهشون اقدامي نکن
چون کريشنا پيلاي نفوذ زيادي داره.
ميدونم قربان. فقط يه سرنخ درستوحسابي لازم دارم.
برو!
علي عمر، درسته؟
درسته که قاتل آراويند رو پيدا کرديد؟ - بله.
کيه؟ اسمش چيه؟
متأسفم، فعلاً نميتونيم اين اطلاعات رو فاش کنيم.
چرا اينهمه راز و رمز؟ - فقط نميتونيم چيزي بگيم.
قربان، در واقع... - ببخشيد، سؤال ديگهاي نداريم.
نکنه از خبرنگارها ميترسيد؟
وارشا متيوز، خبرنگار روزنامه «مالايالا دشام». - بله.
کي گفته من ميترسم؟ اتفاقاً از شما خوشم مياد.
منظورم خبرنگارهاست.
وقتي پليس مطمئن نيست متهم گناهکاره يا نه
معمولاً اينطوري جواب ميده، براي همين پرسيدم.
متوجه شدم. ما چنين شکي نداريم.
متهم همين الان به جرمش اعتراف کرده.
جزئيات متهم رو قبل از هر کس ديگهاي در اختيارتون ميذارم.
حالا خوشحال شديد؟
اسم گزارش جديدم رو ميدوني، سورش؟
آره. «الکل و پليس».
فکر کردم شايد اسمش رو عوض کنيم
بذاريم «الکل، زنها و پليس».
از فيلم خوشت اومد، ويجي؟
خيلي خستهکننده بود.
يه مشت مسخرهبازي بود به اسم کمدي.
من که حوصلهم سر نرفت. - چه حيف.
تو عاشق فيلمهاي اکشني. براي همينه که خوشت نيومده.
من همهجور فيلمي دوست دارم
به شرطي که سرگرمم کنه.
ولي احمقهايي مثل تو فکر ميکنن فقط فيلمهاي کمدي سرگرمکنندهان.
کي دروازه رو باز گذاشته؟
چه خوب. ديگه لازم نيست پياده بشيم دروازه رو باز کنيم.
من دروازه رو ميبندم. - ندو.
منم ميام. - ميخواي اونو هم با خودت ببري؟
بذار بياد، حداقل همراهم باشه. مگه نه عزيزم؟
ويجي!
ويجي، سعي نکن منو بترسوني.
پسرم!
همونجا وايسا!
سم.
بابا! - قربان!
چي؟ - قربان، صورتحساب.
بله.
چقدر ميشه؟
???? روپيه.
يه بطري کامل ديگه هم بيار و بقيهش رو براي خودت بردار.
قربان، اگه اينقدر مشروب بخوريد...
واي، نه!
وسط خيابون هم داري نمايش اجرا ميکني؟
خيلي بوي الکل ميدي.
ميبينم. باز هم ميخواي مشروب بخوري، مگه نه؟
به چي زل زدي؟
اگه مستي، بايد ياد بگيري چطور رفتار کني.
کجا ميري؟ کي پول اين خسارت رو ميده؟
هي!
وقتي مست ميشي بايد رفتار درست رو بلد باشي. - اون پليسه.
بيا بريم.
بيا، موتور رو بلند کن.
چي شده؟
هيچي. - ولي خونريزي داره.
افتادي؟ بگو چي شده.
گفتم خوبم. ميخوام دراز بکشم.
پسرم، يه پماد ميزنم. - نه.
چطوره؟ - اين ماشين کيه؟
مال منه. موتورم رو فروختم.
پولش رو از کجا آوردي؟
وام گرفتم.
پس وام کسبوکارت چي؟
چطور ميخواي همه اين وامها رو پس بدي؟
همهش رو يه جوري حل ميکنم.
سانجو، اينهمه پول خرج کردن کار درستي نيست.
هر کسي ميتونه وام بگيره
ولي بايد عرضه داشته باشي که زود پسش بدي.
پس سهم من از ملک رو بده. خودم وام رو پس ميدم.
بهبه!
وقتي پزشکي قبول شدي
برادرت براي پرداخت شهريهت وام گرفت.
وسط درس ولش کردي و برگشتي خونه.
ميدوني براي پس دادن اون وام چقدر به زحمت افتاد؟
اون مبلغ رو از سهم من کم کن.
وقتي فقط دو سالت بود، پدرت فوت کرد.
اون هم برات پدر بود، هم برادر بزرگترت
و بزرگت کرد تا به اينجا برسي.
تو از عشق و محبت حرف ميزني.
من از پول حرف ميزنم.
مردم اين روزها حسابگر شدن.
بايد به آيندهم فکر کنم. راستش رو بخواي
عاشق يه دختر شدم.
اگه بفهمن صاحب کسبوکار و خونهام، پدر و مادرش مخالفت نميکنن.
وضع ماليشون هم خيلي خوبه. با پول جهيزيهاي که ميارن
همه وامها رو پس ميدم.
از گفتن اين حرف خجالت نميکشي؟
ميخواي وامت رو با پولي که زنت مياره پس بدي؟
چرا بايد خجالت بکشم؟
No comments yet. Be the first to leave one.